یکشنبه, ۰۱ مرداد ۱۳۹۶

دوشنبه /

دوشنبه

دوشنبه

 

کلید

میترا داور

 

جلوتر که رفتم بساطی از قفل و کلید چیده شد ه بود ،  کلید ها و قفل های زنگ زده وسیاه . یکی از قفل های زنگ زده را برداشتم . فروشنده قفل را از دستم گرفت .

 گفتم : این قفل کجاست  ؟

  گفت  : چه کار داری ؟

  چند متر آن طرف تر کلید بزرگی روی دیوار آویزان بود و کنار آن ویترین بزرگی که توی آن پر از چشمی بود و انواع و اقسام  کلید . یک قفل برای در ،  یک قفل اطمینانی هم برای بالای آن و یک چشمی ، به اضافه ی یک زنجیر ، بیشتر زنجیرها زرد یا سفید بودند در انداز ه های بیست یا سی سانت . چند تا زنجیر هم جلوی در آویزان بود ، زنجیرهای  پهن  و کلفت . البته به نظر من هیچ کدام این ها  ا منیت خانه را تا مین نمی کرد .

  مرد قد بلند جلو رویم ایستاد ه بود . گفت : بفرمائید !

  گفتم : می خواهم قفل آپارتمانم را عوض کنم .

  مرد لا غری با گونه های فرو رفته مشغول تراش دادن کلید ها بود . صدای سوهان کلید تو دستگاه می پیچید . مرد لاغر  چه قدر شبیه آقای بلوچیان بود . رفتم جلو و  سلام کردم . طوری نگاه ام کرد که یعنی تو را نمی شناسم . خیلی شبیه آقای بلوچیان بود ، به خصوص دست هایش . همین دیشب که کلید  تو قفل شکست ، گفتم می روم کلید ساز می  آورم  گفت نه خا نم چرا خودتان را خسته می کنید .

 یک  کیسه  کلید داشت . یکی  یکی کلید ها را از تو کیسه بیرون می آورد و امتحان می کرد  . بالاخره یکی از کلید ها  در را باز کرد ... شاید هم اشتباه می کردم ...

  گفتم :  ببخشید ! شما شبیه یکی از همسایه های ما ... 

 صدایم  تو سرو صدای دستگاه تراش گم شده بود . باصدای بلند فریاد زدم  : شما شبیه ...

  مرد قد بلند  به کناره ی کفشم زد : خودتا ن را خسته نکیند  خانم ! این مرد چیزی نمی شنود ... تشریف بیاورید ا ین جا ! ما نمایشگاه قفل و کلید داریم .

  هر چه  جلوتر می رفتم بوی زنگ زده گی فلزات بیشتر می شد . به طرف  در  ورودی برگشتم . فقط تاریکی می دیدم . گفتم : در ورودی !
 مرد  قد بلند گفت : نترسید خانم !  این جا  کلید سازی معتبری است .

  گفتم : انتهاش کجاست ؟

  گفت : چیزی نمانده .

  به جایی رسیدیم که پر از کلید بود. بعضی از کلید ها  سابقه ی هزار ساله داشت . باد سردی کلید ها را می لرزاند  .صدای به هم خوردن کلید ها تو دالن پیچید  . گفتم : یکی از کلید ها را ...

  گفت :  کدام یکی ؟

  گفتم : یک کلید سوئیچی ... قفلش هم ...

  منتظر بود که من یکی از آنها را انتخاب کنم . دست بردم جلو ویکی از کلید ها  را نشان دادم.

  گفت :  یکی را بردار ، کلید قبرستان  که نیست !

  دست بردم جلو ، کلید زرد رنگی را برداشتم .

  گفت  : خیلی خوب !  بهتراست با هم برگردیم به آپا رتمانت ، قفلی را هم برایت آماده می کنم . آدرست کجاست ؟

 گفتم :  شما زحمت نکشید !

 گفت :  زحمت نیست .

 گفتم : خودم درستش می کنم .

 گفت :  کلید ساز که نیستی ،  شاید هم باشی !  هان !

  وقتی جلوی در رسیدیم ،  مرد قد بلند  رو به مر دکلید ساز گفت  : این قدر ترسید ه بود ، انگار میخواهم کلید قبرستان را به اش بدهم.

  مرد کلید ساز سرش را بالا  گرفت .

  گفتم : این آقا !

  مرد کلید ساز تو چشم هایم نگاه کرد و خندید .

   _ بفرمائید خانم !

  گفتم :  شما زحمت نکشید !

  گفت :  پس واسه ی چی این جا پرسه می زنی  ؟  یک دقیقه برات درست می کنم !

 از بساط قفل و کلید ها و کلون ها و سردری ها گذشتیم . دوباره نگاه ام افتاد به قفل  زنگ زده .

  مرد قفل ساز پرسید : تو کار عتیقه ای ؟

  گفتم :   نه .

 گفت :   چشمات پی قفل های قدیمی یه .

  چند لحظه کناربساط ایستادم .

  گفت :  عتیقه متیقه چی داری ؟

  _  هیچ چی !

  از دکه بیرون آمدیم . صدای پایش را می شنید م که دنبالم می آ مد گفت  : تو خانه ات چی داری که می خواهی قفل آپارتمانت را عوض کنی ؟

  گفتم : کلیدش شکسته بود .

  گفت  : می توانی کلیدش را عوض کنی .  نگفتی چی داری ؟

 -  هیچ چی ! همین چهار تکه وسایل اولیه ی  زند ه گی : دو تا قابلمه ، یکی دو  دست رختخواب  ، یک قالیچه  وچند تا کتاب .

 _  همین ؟

  _ همین .

 _ حتماً  قالیچه قیمتی یه !

 _  نه . قیمتی نیست  ، منتها چون خودم بافتم .

 _  کتاب ها چی ؟

 _  دربار ه ی طرح و نقش  فرش هاست .

 _  اصلا ً نگران نباش !  قفلی برات می سازم که- 

 آقای بلوچیان هم خیلی از در دوستی وارد  می شد ، البته هیچ موقع هم ندیدم چیزی از وسا یلم کم شود ، فقط همین نگاه اش به قالیچه ، قالیچه شاید هیچ ارزشی ندا شت ، اگرسمساری می آمد ،  ده هزار تومان هم برش نمی داشت ، یک بار که آمده بود کمد شکسته و تختم را ببرد ، اتفاقا پرسید این قالیچه چند ؟ همین جوری گفتم چند برمی داری گفت ده  هزارتومان .. فکرش را هم نمی توانستم بکنم . قالیچه به جانم بند بود .  هربار که حالم بد بود،  قالیچه را بی رنگ و رو  خواب می دیدم ، هر بار که حالم خوب بود ، قالیچه را خوش رنگ و ر و می  دیدم .  تشکم را   همیشه روی قالیچه پهن می کنم ، اصلاً تختم را فروختم  که فقط روی این قالیچه بخوابم .

  از پله ها بالا رفتیم ، وقتی جلوی در رسید یم گفت : برو کنار ببینم .

  با پیچ گوشی چهار طرف قفل را باز کرد . قفل جدید را وصل کرد . چند بار کلید را تو در چرخاند . درباز شد . من همین طور تو پاگرد ایستاده بودم .

  گفتم : خیلی ممنون .

  داشت تو آینه ی جلوی در خودش را  نگاه  می کرد . بعد آمد تو . قالیچه را نگاه کرد و گفت : برا ی این قالیچه نگران بودی ؟

 یاد خواب شب قبل افتادم :  درآپارتمانم باز بود ،  گمانم مهمانی  بود . پیرمردی داشت قالیچه را جمع می کرد و من  داشتم در را چهار قفل می کردم که قالیچه را بیرون نبرد .

  گفت : چی یه !  ترسیدی ؟ عزرائیل که ندید ی ؟

  گفتم : چه قدر شد ؟

  گفت : پولی نیست .

 گفتم : مگر می شود !

  همین طور که با کفش روی قالیچه قدم می زد  گفت : البته نقشه ی جالبی دارد ، من تا به حال روی هیچ فرشی چهره زنی را ندید ه بودم که.

 مرد کلید ساز روی راحتی لمید ه بود ، انگار سال  ها مر ا می شناسد .  چرا این همه از من سئوا ل می کرد و این که می توانست کلیدی ازآپارتمان من برای خودش بسازد .

  گفتم : چه قدرشد ؟

  _ قا بلی ندارد ، فقط اگر یک چایی .

  بعد قاه قاه خندید . شبیه همان مردی بود که  هفته ی پیش پنهانی از پله های آپارتمان ما بالا آمد . شب چهار شنبه سوری بود . همسایه ها چه آتیشی راه انداخته بودند ، برق هم رفته بود . می دانستم که خیلی از این دزدی ها در همین شب هاست ، کافی بود یک لحظه می رفتم پایین ،  کی به کی بود ، تو تاریکی .... به هر  حال نرفتم پایین .

  دوتا قاشق را به هم می زد و می گفت : چی داری تو کوله ی ما بریزی ؟

  نگاه او هم به قالیچه بود .

  گفت : راستی ! فکر نکردی چه طور یک کلید ساز به این راحتی کار و کاسبی اش را ول می کند و می آید که مثلا کار یک ...

  گفتم : کارت همین است ، بعدش هم خودت اصرار کردی .

  _ کارم فروش قفل وکلید است ، به این راحتی که راه نمی افتم تو کوچه و خیابان .

 _  زحمت کشیدی . چه قدر شد ؟

 _ هنوز نیامدی تو باغ . خوب نگاه ام کن ، شاید یادت بیاید !  البته   تو هم اشتباه کردی ، می دانی ! آدم نباید در را به روی مرد غریبه باز کند ، البته من غریبه نیستم ها!  خوب که نگاه ام کنی یادت می آید .

  به صورتش خیره شدم .

  گفت : یادت نیا مد؟

  گفتم : مردها همه شبیه هم هستند .

 گفت : جدی ؟

  گفتم : چه قدر شد ؟

  _ قابل ندارد ... راستی !  آن قفل و کلید زنگ زده را می خواستی  چه کار ؟

 _  همین جوری چشمم به اش افتاد.

 _ که همین جوری ! می دانی چه قدر  آن کلید می ارزد ؟ کلید گنجینه ی یکی از بزرگ ترین فرش های ایران است ... من ا ین قالیچه را خریدارم .

 _ نمی فروشم .

 _ چند ؟

  _ نمی فروشم .

  _ نگفتی چه طوری نقشه ی قالیچه را در آوردی ؟ البته این تا رو پودهای باز شده چیزی ندارد که برایش بترسی ، ولی من خریدارم .

 _ فروشنده نیستم . چه قدر شد ؟

 _ مهمان من !

 کفشم را گذاشتم جلوی در ورودی که بسته  نشود . بعد رفتم به اتاق خواب . چند تا اسکناس از توی کیفم برداشتم ، گذ اشتم روی میز . جلوی  در ایستادم و گفتم : هر چه قدر شد بردار.

  همین طور روی صندلی راحتی نشسته بود .گفت : نگفتی قالیچه را چند می فروشی ؟

  گفتم : آقا من کار دارم ، تشریف ببرید  و گرنه ...

  _ چه کار می کنی ؟

  به در آپارتمان  آقای بلوچیان خیره شدم . شاید الان توی آپارتمانش بود و داشت از چشمی همه چیز را نگاه می کرد ، کافی بود داد بزنم . خیلی وقت ها  داد نزده به کمکم می آمد ، همین دیشب  که کلید تو قفل شکست ، فوری پرید بیرون و کلید شکسته را بیرون آورد ، بعد هم با آن کیسه ی پر از کلید ...

  از روی صندلی بلند شد . جلوی در، سینه به سینه ام  ایستاد و گفت : فکرت را خوب بکن ، بعداً به ات سر می زنم .

  گفتم : خواب های خوب ببینی !

 گفت : بالاخره یک روز گذرت به قبرستان می افتد که !

    صدای پایش را می شنیدم که دور می شد .  جا پای مرد کلید ساز روی فرش پیدا بود ، روی تارهایی که نخ نما شده بود .

 

  نقد وبرسی داستان کلید : جواد اسخاقیان

  http://www.morour.ir/index.php/moroor-e-ketab/438-2013-04-14-05-05-33

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 84 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت