چهارشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۶

دوشنبه /

دوشنبه

دوشنبه

 

 

 

 

 

 

 

 

« قصه­ دارویی پس از مرگ شهرزاد. »

« درباره­ ی ترنجِ قالی اثرِ فریبا حاج­دایی. »

    در مجموعه داستانِ ترنج ­قالی خیال­مان از بابت فوت­وفنِ داستان­گویی راحت است. حاج­دایی بعده سالها نوشتن خوب می­داند چه­ طور داستانش را بدون خُرده شیشه­ های پست­ مدرنیستی بنویسد. پس در مجال این مقاله بیشتر به درون­مایه داستانها می­پردازم که نه در طرحِ داستان­ها که در درون شخصیت­ها پیش می­رود و مثلِ آبِ زیرکاه تکنیک خود را افشا می­کند.

    گفتن ندارد که زبانِ ترنج­قالی زبانی زنده و جاری و ساری در دهان مردم است. کاملا کنشی، شفاف و بدون بندبازی­های زبانی. لحنِ زنده و پویای کلام اما گلابِ قمصری است بر سنگِ قبرِ شخصیت­های داستانها. هر بار گردوغبار را می­روبد و میلاد و مرگ زنها را رو می­کند و می­گذرد. به ­جای شعرها و آه و ناله­های آبکی و کلیشه­ای، واقعیت­های تلخی را می­خوانیم که از دلِ خودِ قربانی­ها بیرون آمده است.

    تاریخِ مذکر به صورت فله­ای زنان را قربانی می­کند و برای نجات آنها هیچ قوچی از دلِ باور و عملش بیرون نمی­آید. هیچ شهرزادی حریف شهریارِ کر و کور نمی­شود و زنِ تکه تکه شده­ی ترنجِ قالی، قبل از آنکه اجازه­ی قصه­گویی داشته باشد زیر تیغِ باورهای غلط و منحط می­رود. دیگر هیچ­کس حوصله شنیدن قصه­هایش را ندارد و هرچقدر هم با رمز و راز و بدون روده­درازی­های هزارویک شبی به عشق مُرده­اش بگوید که 27 بار دوستش دارد. به دو مورد از این قربانی­ها می­پردازم که مشتی باشد از نمونه­ی خروار.

 

    « زنی که بدنش را گم کرده بود. »

    در داستانِ "قلعه­ی من کو"، مینا زنی خانه­دار با حال ­وهوای خانه دارهای دهه­ ی شصت است که خوراکِ ذهنی و روحی­شان ترجمه ­های ذبیح­الله منصوری بود. آیا انتخاب نام منصور، برای شوهر مینا اشاره به این منظور نیست؟ روحِ مینا در تسخیر شخصیت حسن خان صباح است، کسی که قلعه­ی روحش را در هدایتِ خود دارد. در واقعیت اما این منصور است که قلعه­ ی جسمی او را در اختیار دارد و دو بچه از این قلعه استخراج کرده و گاهی در و دیوار آن را مُشت­ومالِ حسابی می­دهد. تنها دلخوشی و داروی فراموشی زن، افیونِ و افسون حرفهای عرفانیِ حسن خان است.

    حالا کل خانواده به پیشنهاد و خواست مینا قصد دیدن یا بهتر است بگوییم فتح قلعه­ای بروند که مالک تام­وتمام آن همچنان روح حسن خان است. رودروی این روح محافظ و معنوی و دل­بریده از دنیا، جسم منصور را داریم که به شدت سطحی و مادی و وسواسی است و تمام هوش­و حواس­اش به ماشین صفرش است.

    این تضادِ درونی و بیرونی شمشیر دولبه­ای می­شود که یک قربانی می­گیرد. مینای وهم ­گرفته که در پی رویت این رویا به پیش می­رود ولی با کابوس تلخ منصور در واقعیت روبرو می­شود. طنزِ نهفته در قضیه­ی عمو نوذر و گازی که رها می­کند هم نمی­تواند ما را از گزندِ واقعیت تلخ رها کند.

    مینا دو بچه دارد و شوهر نق نقویش حال و حوصله ­اش را ندارد که یک دقیقه به خودش زحمت بدهد و به حرفهای او گوش بدهد. گویی همان شهریارِ هزارویک شب است که خرش از پُل گذشته و از شهرزاد هم دو بچه گرفته و حالا ولش کرده به امان خدا و حوصله ­ی شنیدن و دیدن قصه­ی قلعه الموت نیست و با گفتن " آخه زندگی یه مشت حشیشی و تروریست خوندن داره! منو بگو عقلم رو دادم دست تو که بیام قلعه همچین آدمی رو ببینم." خودش را از زحمتِ شنیدن و دیدن زنش راحت می­کند.

    آیا شخصیت مینا همان طوبای رمان «طوبا و معنای شب» نیست که در ایجازی جانانه سر از این داستان کوتاه درآورده است؟

    در نهایت مینا به لحظه­ ی تجلی می­رسد و به روح صباح می­گوید « تو هم با ما نبودی.» در یک کلام " قلعه­ ی من کو " حسبِ حال زنی­ست که بدنش را گم کرده و در تاریخ مذکر به دنبال بدن گم و گور شده­اش می­گردد و در آخر می­بیند آدرس را اشتباهی رفته است.

 

    « تامارا، دخترِ ترسا »

    تامارا شهرزدای است که دو برادر ( بگیریم دو شهریار) به جانش می­افتند و باز مجالی ندارند که بخواهد قصه­ای را برای یکی از آنها تعریف کند. او قربانی می­شود و با سکوتی معنادار یکی از قصه­های عرفانی ایرانی را به چالش می­کشد. عرفانی که بخاطر سرپوش گذاشتن بر عقده­ های جنسیِ خود ماه را همیشه در تشت می­بیند و نه در آسمان.

    تامارا، دختر ترسای شیخ عطار است که شیخ صنعان دل به او می­سپارد و دل و دین و دنیا را به خاطرش به باد می­دهد. عاقبت دخترِ ترسا با دیدنِ عشقِ عافیت ­سوزِ شیخ صنعان به دین و باور او درمی­آید و زنش می­شود. حاج­دایی اما پرده­دری می­کند و پرده از واقعیتِ درونی دیگری برمی­دارد که پارودی قصه­ی عطار می­شود.

    تامارا این ترسای زیباروی بازیچه­ای می­شود برای یک خانواده­ی سنتی ایرانی و برعکسِ قصه­ی عطار روی رستگاری را نمی­بیند. دو برادر یکی برون او را می­نگرد و کلی کیف و حال می­کند و دیگری درون او را می­نگرد و کلی توی ذوقش می­خورد. نماینده­ی این فرهنگِ قومی قبیله­ای و باوریِ خانواده را خانم­جان به عهده دارد. او بازیگردانی است که درون و بیرون و بالا و پایین و پشت و روی­اش یکی نیست و ریا از سروکولش بالا می­رود.

    عرفان عاشقانه­ای در کار نیست و به­جای هو هوی اهل باطن و طریقت، صدای کوهه­ های خشک و زننده­ای را می­شنویم که مو به تن­مان سیخ می­کند. شیخ عطار مُرده و خانم­جان پشت سرهم پیام­های اخلاقی و پندآموزی سرمی­دهد و دم­و دستگاهِ ریای فرهنگی و فکری او هر روز یک نظری و شعاری می­دهد. یک روز دخترک ترسا می­شود « زن نیستن اینها بلا دارن» و روز دیگر « ولله خود حضرت مریم بود این زن. » وقتی پیامد و میوه­ی ریاکاری­اش را می­بیند که دیگر کار از کار گذشته و می­گوید « کاش گذاشته بودم یکی­تون اون دختره آسوری رو بگیره.»

     حاج­دایی دیدی اخلاقی به موضوع دارد اما نه از نوعِ اخلاقِ عطاری یا اخلاقِ نداشته ­ی سعید در داستانِ "پیراهن کودکی". مکافاتی که دامن خانواده را می­گیرد حکایت از بی­صدایی چوبی دارد که صدای سرفه نمودِ آن است و فرهنگِ ریاکارِ خانم­جان در برابر آن خودش را به کرگوشی می­زند. ف

    فرهنگی که نمی­داند با « دیگری » چه رفتاری داشته باشد چون هنوز خبر ندارد با خودِ خودش چند چند است. هنوز دیگری را نه به دیده­ی تفاوتِ فرهنگی و فکری و احترام که به دیده­ی سود و زیانِ مادی و جنسی نگاه می­کند و سرش را شیره می­مالد. وقتی دیگری یک روده ­ی راست توی شکم این فکر و فرهنگ نمی­بیند چطور انتظار داریم به آن اعتماد کند؟ گیرم که مسعود هم جانش دربیآید و برای تامارا قسمِ حضرتِ عباس بخورد که واقعا عاشقش است.

 

    « قربانی­های دیگر »

    سحر در داستان " پیراهنِ کودکی " قبل از آنکه به سنِ بلوغ برسد و بخواهد لب تر کند و قصه­ای از نازی گربه­ ی کودکی­اش بگوید مورد تجاوز مردی قرار می­گیرد. حال که با مردی ازدواج کرده و باردار است همچنان قصه­ ی تلخِ تجاوز تنها قصه­ای است که توی کابوس­هایش گفته و دیده می­شود. شوهرِ از قصه بی­خبرش با گفتن « باز هم؟ » حاضر به درک و شنیدن این واقعیتِ پنهان و تلخ نیست. شوهری که پدر سحر می­گفت « مرد خوبی است فقط اخلاق ندارد! »

    سحر به سراغِ خاک پدر می­رود. همچنان نمی­داند چرا آن شب­ها چرا گریه نکرده وقتی آن دستِ زمخت به او دست­درازی می­کرده؟ و باز نمی­داند چرا در مراسم خاک­سپاری پدرش هم گریه نکرده؟ آیا دلیلش این نیست که فقط می­تواند برای مُرده ­ها از واقعیت­های زنده و تلخی بگوید؟ آیا این نیست که تاریخِ مذکر تا وقتی زنده است می­خواهد در توهم و تعریف و تمجیدِ فرهنگی و تاریخی باشد؟ سحر گلاب را بر سر خاکِ پدر می­پاشد و قصه­اش را تعریف می­کند، جزء به جزء.

     در " قضیه ما و آذر خانم" قبل از آنکه آذر بخواهد دردلی بکند یا قصه زندگی­اش را بگوید زنهای همسایه پشت سرش قصه­ای می­بافند و می­تراشند. قصه پشت سر این شهرزاد بیچاره گفته شده و او فقط و فقط باید پابه­پای مامورِ برق ( بگیریم شهریار ) از پله ­ها بالا برود و آن قصه­ها را با قربانی کردن خودش واقعی کند و بعد کپه­ی مرگش را بگذارد.

     ناهید در داستان "و امروز" مرده است و فرخنده،( بگیریم شهرزاد ) قصه­ ی تلخِ خیانت زندگی ناهید را بر سر قبر او می­خواند. این قصه­دارو بعد از مرگِ ناهید اثری ندارد و مثل قصه­های قبلی کسی را زنده و رستگار نمی­کند.

     شهین در داستان "نمی­دانم تو بگو" همان شخصیت ناهید است در داستان " و امروز " که از زاویه دیدی دیگر او را می­بینیم. این نوع رابطه بین دو داستان دلیلِ فرمی و ساختاری دارد که موضوع این مقال نیست و لحنی و زمانی دیگر برای بررسی می­طلبد.

    داستان " ابر باران" تصویری بکر و زیبا اما تلخ از واقعه­ ی بیست­ وهشت مرداد سالِ سی­ودو. هم اسمش زیباست هم نگاهش و هم استعاره­ی پنهان در پسِ پشتِ تصویرش. به نظرم قطعه ابر پربارانی است برای ریزش بر زمین و زمینه­ی رمان.

    هسته­ی مرکزی مجموعه داستانها، ترنج­قالی است. خمیرمایه­ی کل شخصیت­های قربانی شده را می­توان در این نقش و سرگذشت آن دید. شوهرِ زن حاضر است همه چیز خانه را عوض کند ولی حاضر نیست دست به این قالی و لکه­ی زردِ نشسته روی آن بزند.

    زن قبل از اینکه قصه­ی زندگی­اش را برای شوهرش تعریف کند پسربچه­ی خواهرش روی قالی جهازش ( بگیریم قصه­ ی زندگی­اش) کارخرابی می­کند. عدل روی ترنجِ قالی­اش. نشانِ هویت قومی که شامل طرز تفکر و باورهای او بوده و هست. هویتی ایستا و غیرقابل تغییر و تبدیل که تبدیل به نفرین ابدی شده. امنیتِ درونی و بیرونی زنان را زیر و رو کرده و آرام و قرار ندارند.

    شخصیت­های زن داستان به این هویت قومی به این نفرین و لعنتِ به ظاهر ابدی که پیش از تولدشان تعریف شده تن می­دهند. در تار و پود زندگی­شان بافته شده و این وسط پسربچه­ای را می­پرورانند که به یاری مادران و زنان این خاک بیآیند و ترنج قالی را بول­یاری بکند.

    در واقعیت قربان صدقه­ی " چی­چیز طلایی " تاریخ مذکر می­روند و با سابیدن­ها و شستن­ های مکرر از لکه­ی زرد آن خلاصی ندارند. آیا باید منتظر کشف و خلقِ شخصیتی از حاج­دایی باشیم که تاروپود این نقش را باز کند و از سر نو به قامت شخصت­هایش ببافد؟

    در شخصیتِ زری "بازار محلی" خبری از قربانی شدن نیست، زری زنده است و جاری در بازار محلی. چشم و گوش­اش باز است و می­شنود و می­بیند و درگیر می­شود، در اصل زری زبانِ زنده­ی گفتاری تمام داستانهای ترنج قالی است.

     داستان خیلی بی شیله پیله شروع می­شود و عالی پیش می­رود و هیچ صدای ماشینی یا مدرن یا سنتی مانع پاهای زری نیست. با وجود اینکه روایت­گر قربانی­هاست اما چیزی زنده و پویا و کنشگر در اوست که دست از جستجو برنمی­دارد تا به آن رستگاری برسد، رستگاری از جنازه­ها و بدن­ها و روح­های گم­شده و مورد تجاوز قرار گرفته و خیانت دیده.

    او تمامی این مرگ­ها و قربانی­ها را در خود دارد و باز یک روز دوشنبه مثل کلاریسا دالوی پا می­شود و به خرید می­رود. با جسارت و مهربانی وارد داد و ستدِ بی­رحمِ مردم و بازار می­شود و کار به هیکل و هیبت تاریخ مذکر ندارد و با او دست به یقه می­شود.

    ثمره و میوه­ی خریدِ دوشنبه خربزه­ای است که به او انداخته­اند و با یک تصادف دل و روده­ی کرم زده­اش روی آسفالت پخش و پلا می­شود. آیا زری خودِ نویسنده نیست با روحی شهرزادگونه که بعد از خرید به خانه می­رود و از تنِ کرم­زده و مُرده و گمشده­ی شخصیت­هایش می­نویسد؟

    او نه روح حسن صباح که روحِ شهرزاد را دارد و برای زنده ماندنِ زنِ ایرانی با زبانی زنده قصه می­گوید و چاپ می­کند و بدو بدو نوشداروی خود را به خوردِ بدنِ گمشده و مرده­ی ناهید، تامارا، سحر، آذر و زنان دیگر قصه­اش می­دهد بلکه شاهدِ پا گرفتن­شان باشد. حیف که قصه ­داروی بعد از مرگ، اثری بر جسم و جان و روح­شان ندارد جز نشخوار مرگی که با آنها متولد می­شود.

    با این اوصاف چه سود از دوندگی روحی و فرسایشِ قلمی و جسمی نویسنده؟ آیا می­توان نومید بود و دیگر ننوشت و قلمِ پای قلم را شکست که این همه نبشِ قبر نکند؟ یا همه نوشته ­ها، نومیدی به سوی مرگی است برای تولدی دوباره در دست­رنجِ حاج­دایی و شخصیت­هایش؟ خوبی­اش به این است که فریبا حاج­دایی زن است و ملاقربانعلی جمالزاده یا راوی بوف کورِ هدایت نیست. شخصیت­های داستانی یا واقعی، چه زنده، چه مرده می­توانند سرِ نمِ دل، پهلویش بخوابند، گریه کنند، بخندند، بمیرند و او همچنان برای رستگاری­شان بنویسد.

 

« پنجم بهمنِ هزاروسیصد و نودوپنج. مهدی فتلاوی. »

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 64 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت