یکشنبه, ۰۱ مرداد ۱۳۹۶

دوشنبه /

دوشنبه

دوشنبه

 

  

 

 

 

 

 

 

دیوار مشترک  

میترا داور

خیلی‌ وقت‌ها دوست‌ دارم‌ این‌ دیوار مثل‌ پرده‌ ای‌ نازک‌ کنار برود، تا ببینم‌ پشت‌ این‌ دیوار، پشت‌ آن‌ پرده‌ قرمز و پچ‌پچه‌ها چه‌ می‌گذرد .
گاه‌ جلوی‌ در ورودی‌ می‌بینمش‌ با موهای‌ قرمز و کاپشنی‌ قرمز
همه‌ی‌ محل‌ او را می‌ شناسند، حتا جوان‌ های‌ خیابان‌ بالاتر وپائین‌تر، محدوده‌اش‌ نمی‌دانم‌ تا کجاست‌ . پشت‌ پنجره‌ می‌ایستم‌  مرد جوانی‌ را می‌ بینم‌ که‌ از کنار دیوار مشترک‌ ورودی‌ ما رد می‌شود، نگاهی‌ به‌ طبقه‌ چهارم‌ می‌اندازد  ،  سرم‌ را می‌کشم‌ پشت‌ دیوار،  بعضی‌ از آن‌ها احتمالاً آدرس‌ را دقیق‌ نمی‌دانند، چشم‌ های‌شان‌ سرگردان‌ است‌ تا دختری‌ را ببینند با صورت‌ گرد، موهای‌ کوتاه‌، بیست‌ و دوسه‌ ساله . ‌
هر بار مرا می‌بیند، چشم‌هایش‌ را برمی‌گرداند  ، گاه‌ دنبال‌ بهانه‌ ای‌ می‌گردم‌ تا چیزی‌ ازش‌ بپرسم‌ ، معمولاً بی‌حوصله‌ به‌ نظر می‌رسد با سه‌ گره‌های‌ توهم . ‌
روز سه‌ شنبه‌ ساعت‌ شش‌ تو باشگاه‌ ورزشی‌ دیدمش ،‌ شال‌ گردن‌ قرمز حریر دور گردنش‌ بسته‌ بود. با آمدنش‌ به‌ باشگاه‌ پچ‌ پچه‌ توی‌ زن‌ ها شروع‌ شد .
پریسا گفت‌ :  اومده‌ پی‌ مشتری .‌
زنی‌ که‌ سرش‌ را تکیه‌ داده‌ بود به‌ دوچرخه‌ی‌ ثابت‌ گفت : ‌ کی‌ دنبال‌ مشتری‌ یه‌؟
گفتم‌ : خوابت‌ پرید ؟ 
با حرکتی‌ کُند سرش‌ را به‌ طرف‌ من‌ چرخاند ،  با صدای‌ کش‌ داری‌ گفت :‌
ـ تو خوابت‌ نمی‌یاد؟
گفتم‌ : نه‌. تو هم‌ بهتره‌ بری‌ دکتر . 
دستش‌ را روی‌ بازویم‌ کشید و گفت‌:  دکتربازی‌؟
دستم‌ را کشیدم‌ عقب . ‌ رفت‌ پی‌ تارا ؛  از چند متری‌ می‌دیدمش‌ ، داشت‌ دست‌ می‌کشید روی‌ بازوی‌ تارا و چیزی‌ می‌گفت .‌
تارا غرق‌ تماشای‌ خودش‌ بود .
مربی‌ باشگاه‌ وسط‌ ایستاده‌ بود و با صدای‌ بلند می‌گفت : ‌ بدوووو...بدوووو
من‌ و پریسا کنار هم‌ می‌ دویدیم‌ و حرف‌ می‌زدیم‌ .
به‌ پریسا گفتم‌  پی‌ مشتری‌ نیست‌ ، همه‌رو برای‌ خودش‌ نگه‌ داشته‌ ،خیلی‌هاشونو دوست‌ داره‌ نمی‌خواد بذل‌ و بخشش‌ کنه.‌
ـ خیلی‌ ساده‌ای‌ دنبال‌ پوله.‌
ـ پول‌ هم‌ می‌گیره‌، اما بیش‌تر دوست‌ شون‌ داره‌ .من‌ قیافه‌ی‌ اون‌ بروبچه‌هارو دیدم.‌
ـ قیافه‌ چی‌چی‌یه‌ ؟ گرگ‌ روزگارن .‌
ـ یکی‌شون‌ با موتورش‌ می‌یاد، گاهی‌  غروبا  هردوشون‌ وقتی‌ همدیگرو می‌بینن‌، حالت‌ عصبی‌ دارن‌ تارا هی‌ آدامس‌ می‌ جووه‌ ، پسره‌ خیلی‌ لاغره‌ ، موهاش‌ خرمایی‌ یه‌ .
مربی‌ رو به‌ من‌ و پریسا گفت‌ :  تندتر خانما...جلوی‌ بقیه‌ رو گرفتین.‌
چند دقیقه‌ جدا از هم‌ دویدیم‌.  مربی‌ که‌ سرش‌ گرم‌ شد ، دوباره‌ من‌ و پریسا شروع‌ کردیم‌
پریسا گفت‌  : من‌ نگران‌ مسعودم .‌
ـ دیوونه‌ئی‌ .
ـ دیوونه‌ چی‌یه‌؟ اینا مهره‌ی‌ مار دارن‌ ، کتاب‌ باز می‌کنن .‌
ـ بیش‌تر دنبال‌ هم‌سن‌ و سالای‌ خودشه‌ ، بیست‌ و سه‌ چهار ساله‌، این‌ حدودا .
ـ تو محل‌ همچین‌ دخترایی‌ خطرناکن ‌.
ـ همه‌ جا هستن ،‌ این‌ جا تو می‌بینی ...‌
ـ یادته‌ رفته‌ بودیم‌ آلمان‌؟  مسعود پاشو تو یه‌ کفش‌ کرد  ، برگردیم‌. اون‌جا،  همه‌اش‌ می‌ترسید که‌ منو از دست‌ بده‌، حالا این‌قدر قلدری‌ می‌کنه .‌
مربی‌ آهنگ‌  رزمی انداخته‌ بود ، صدای‌ آهنگ‌ را که‌ زیاد کرد، سرعت‌ بچه‌ ها زیاد شد .
ـ  بدوووو... بدووووو  ...پنج‌ دقیقه‌ی‌ آخر.

  گفتم :  پریروز مادرش داد می‌زد بدبخت‌ تو به‌ خاطر هزار تومن‌ .
ـ می‌گه‌ یعنی‌ کمه‌ ها .
تارا نشسته‌ بود روی‌ دوچرخه‌ی‌ ثابت‌ و پا می‌زد  ، به‌ چهره‌اش‌ که‌ نگاه‌ می‌کردی‌ ، به‌ نظر نقاشی‌ ماهر با قلم‌ نشسته‌ بود به‌ نقاشی‌  .تو آینه‌ به‌ خودش‌ خیره‌ شده‌ بود ، من‌ هم‌ از تو آینه‌ به‌اش‌ نگاه‌ می‌کردم‌ و بعد به‌ خودم‌ و به‌ بقیه‌ زن‌ها .

زن‌ ها دور تا دور سالن‌ می‌دویدند برای‌ زیبایی‌ اندام‌ ونگه‌ داشتن‌ جوانی‌ همه‌ تلاش‌ می‌کردیم .

همین طور که به دوچرخه پا می زدم  ، از تارا پرسیدم‌ : چرا برای‌ زن‌هااین‌ قدر زیبایی‌ مهمه‌؟ کمتر مردی‌ به‌ صورتش‌ رنگ‌ و روغن‌  می زنه   .
نگاه‌ام‌ کرد . بدون‌ جوابی‌ پا می‌زد  .

 پریسا  تو گوشم گفت : دیونه ای . از کی می پرسی ؟

پریسا ایستاده‌ بود روی‌ دستگاه‌ کمر، مدام‌ پاها و کمرش‌ را به‌ چپ‌ و راست‌ می‌ چرخاند، از توی‌ آینه‌ ‌ حواسش‌ به‌ تارا بود،  تارا حواسش‌ به‌ دختر جوان‌ سبزه‌ئی‌ بود که‌ گوش‌واره‌ حلقه‌ئی‌ طلا گوشش‌ بود . موهای‌ مشکی‌اش‌ را از پشت‌ بسته‌ بود. وقتی‌ می‌دوید موهایش‌ را  به‌ چپ‌ و راست‌ می‌چرخاند . پریسا آمد کنارم‌ و گفت‌ دیدی‌؟ اون‌ سبزه‌ هه ... چه‌ خوش‌ سلیقه‌ ست‌ .


وقتی‌ لباس‌ مان‌ را عوض‌ می‌کردیم‌ ، دیدم‌  تارا با همان‌ دختر سبزهه‌ خوش‌ و بش‌ می‌کرد ،موقع‌ حرف‌ زدن‌ چند بار با خیسی‌ زبان‌، خشکی‌ لبش‌ را گرفت‌ ، همان‌ موقع‌ پریسا تنه‌ زد و تو گوشم‌ گفت‌  : برای‌ دل‌ خودشون‌؟ گرگ‌ روزگارن‌ ...این مار خورده، افعی شده .

از باشگاه امدیم بیرون . کنار باشگاه ما ،باشگاه مردانه بود . هر دو نگاهی انداختیم  تو باشگاه . پاهایشان را می دیدیم که داشتند روی دستگاه می دویدند .

به  پریسا گفتم : مثل اون جریان جوجه تیغی ها ست . جوجه تیغی ها هیچ وقت نمی تونن به هم نزدیک بشن ، تنهایی هم می میرن .

- تو چطور نمردی .

چند لحظه  روبه روی هم ایستادیم و همدیگر را نگاه کردیم .

 گفتم :  من تنها نیستم .

 بعد در سکوت چند دقیقه ای راه رفتیم. باران ارامی می بارید . پریسا گفت : امسال زمستون خیلی طولانی بود.

گفتم :  به نظر من هم همینطور بود .سال  عجیبی بود ..

گفت : سخت بود .

-   همیشه سخته ، اما یه جایی ادم اروم می شه . بعد به خاطر همون لحظات  ، ادم کنار می اید ، نمی دونم چی جوری .

 از هم خداحافظی کردیم . دوست داشتم همین طور زیر باران راه بروم . حس خوبی داشتم از تنهایی ام . ولی  وقتی  خواب تنهایی ام را می دیدم ، و حشت می کردم .

 وقتی رسیدم  به اپارتمانم، ساک باشگاه را گذاشتم روی مبل . خانه ساکت و ارام بود، مثل همیشه کمی در هم. در همی اش را دوست داشتم ، نشان می داد که من هستم .

 با وسایل خانه به تفاهم  رسیده بودم . وقتی یخچال صدا می کرد خوشحال میشدم . به نظرم وسایل خانه زنده  بودند .  گاهی از جایی نامعلوم سر وصدا می پیچید . انگار لباس های تو کمد  زنده می شدند ، حتی دیوارها  شب   سروصدا داشتند  .  دیوار مشترک ما و پلاک هفت ، پر تلاطم تر از همه ی دیوار ها بود  . دیوار زمزمه ها را گوش می کرد و بیشتر اوقات  انها  را  دل خودش جای می داد . گاه  به دیوار مشترک مان با پلاک هفت   خیره می شدم  ، می پرسیدم  : ان طرف دیوار چه خبراست  ؟

 دیوار راز دار بود . گاه گوشم را می چسباندم به دیوار تا شاید ببینم پشت ان دیوار چه خبر است ؟

 هیچ صدایی نمی امد .  احتمالا ادم های ا ن طرف دیوار خواب  بودند .

پنجره را باز کردم . نیمی از شب گذشته بود . خانه ها در خاموشی و تاریکی فرو رفته بودند . بیشتر که نگاه کردم در دوردست چراغی روشن بود .  پرده ی اتاق به کناری زده شده بود . به نظرم مهمانی بود .

بی‌زن‌ و مردی‌، در خلوت‌...

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 116 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت