جمعه, ۲۵ آبان ۱۳۹۷

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

محصولات فراوری شده

سهیلا سجادی

زن  گره روسری اش را باز و بسته کرد  و گفت : به خدا شگون نداره ، مرد ... مگه تا حالا چطور گذشته. بازم میگذره .

مرد چشم های قرمزش را با  پشت دست مالید  و گفت : اِنقد نحسی نیار . بذار کارمو بکنم . زود باش بیارش . دیرم شده .

زن : آخه صُبِ کله سحر چرا میری .

مرد به طرف اشپزخانه رفت . سیگاری آتش زد و گفت : شب که راه نداره . تا نور ببینن تو صد تا سوراخ قایم میشن .

زن : امروز دلم بدجوری شور میزنه . همین قد  بسمونه . تو رو جدت ، امروز  و  بذار پرچین و بچینیم  به ولله کلی کار مونده  .                                                                               

مرد: این  آخریشه . این  بار  رو  ببرم  ، بعدش میدم ماشین و بشورن ... یالله بِدِش  تا زودتر خلاص شیم.

زن دست مرد را گرفت و آرام گفت : دفه ی پیشم همینو گفتی . امروز میخوای چند تای دیگه بار بزنی ؟ پنجاه تا؟ صد تا؟ چقد میشه ؟

 چند میلیون ؟ کدوم چاله رو پر میکنه ؟

مرد که عصبانی و برافروخته شده بود ، گفت : غیر قانونی که نیس . خودشون اجیر کردن .               پرده را کنار زد و وارد صندوقخانه شد . قفل صندوق چوبی را باز کرد و تفنگ شکاری را برداشت .

زن : امروز بچه رو نبریا . کلی کار دارم .

مرد سراسیمه نگاهی به  دور و برش  کرد و گفت : جعبه ی ساچمه ها  کو ؟

زن مکثی کرد و با تردید گفت :: جای همیشگی .

مرد  پکی به سیگار زد  .  دوباره سرش را داخل صندوق کرد و چند دقیقه ی بعد پشت فرمان وانت آبی رنگ نشست که بیشترِ فضایِ حیاط خانه یِ روستائی  را پر کرده بود و پسر بچه ی خواب آلود را کنارش نشاند.

زن : گفتم امروز نَبَرش!.

 مرد : یه امروزو دندون رو جیگر میذاری یا نه  ... اون سگا را به بهونه غذا می کشه بیرون ...

بعد با صدای بلند گفت :  شوخی که نیست ... سگی 50  تومن ...

به قههه خندید ، ته سیگار را انداخت  روی  زمین  و ماشین را روشن کرد .

 

 ما وقتی رسیدیم  ، دسته ی لاشخورها بالای پرتگاه پرواز   می کردند،زنی کنار سگ مرده ای  که زیر پایش افتاده بود ، جیغ   می کشید. ما نگران بودیم .بوی خون و  دسته ی لاشخوارها نارحتمان می کرد. شاید هم نگران بچه ها مان بودیم که با وحشت اسما ن را نگاه می کردند و می پرسیدند : این بوی چی یه ؟           

 سعی می کردیم  رد شویم اما ترافیک سنگین  شده بود .  جسته و گریخته  می شنیدیم  که   مردی با  صدها سگ به دره سقوط کرده است .

  وقتی راه باز نشد . ما همه ایستادیم .

 مرد جوانی به سمت دره خم شد و با  دو دست به سرش کوبید : اوه ، اوه ، نگا کنین ، لِه شده ! کسی زنده مونده؟

راننده ی اتوبوسی که چند متری جلوتر ایستاده بود ، داد زد : چی شده ؟ ماشین رفته پائین ؟

توده ی غلیظ گرد و خاک از دره به هوا بلند شد، لحظه ای لاشخورها در غبار محو شدند."     

     باریکه های  قرمز ، از لبه ی پرتگاه به سمت دره سرعت میگرفت . بچه ها وحشت زده به باریکه ها خون اشاره می کردند و ما می گفتیم چیزی نیست ...  ادمها نیستن .... حیونن.

 

"بوی خون  ، بوی  لنت ترمز ، روغن سوخته و خاک نم کشیده  در آن غروب گرم تابستان ، جاده را پر کرده بود .   مرد جوان این بار آرامتر به جائی اشاره کرد و گفت : وای  خدای من !

جماعت در شانه ی خاکی جاده ، جائی که حفاظ بتنی شکاف خورده بود ، ایستاده بودند  در  امتداد دست مرد جوان را دنبال می کردند.

در عمق  ....  ده ... پانزده ... متری دره ، جائی که  وانت به تخته سنگ بزرگی خورده بود  ، تکه های آبی اطاقک بار ، کنار سگهای مرده ، پر از لکه هائی بود که برق سرخی داشتند . میان لاشه های پاره پاره و خون آلود  ، پسر14 ، 15 ساله ای ، بی جان افتاده بود .  و لاشخورها ، بالای سرشان ارتفاع کم می کردند و  دسته شان بزرگتر میشد و رودخانه نوارهایِ سرخِ لخته شده  را با سرعت دور میکرد.        ما صدای جمعیت را می شنیدیم : 

- سقوط کرده

 - سگا....

- تجارت می کرده ...

-نه بابا ....مُرده خوری ....

بچه ها ارام ارام به سمت پرتگاه می رفتند تا شاید ببینند چه شده است . ما وحشت زده می گفتیم برگردیم .

کاپوت ماشینی بالا رفت و بخار غلیظ آب به بیرون پاشید . یک آن، همه چیز تار شد.

این بار کسی  هوار کشید : جاده داره باز میشه . برید تو ماشیناتون .

پلیس راه رسیده بود و ماشینها  راکه به سختی  در هم گره خوره بودند ، حرکت میداد.

صدائی از پشت بلندگو گفت : سوار شید . سوار شید . جاده باز شده .

 صدای زوزه سگ ها میان تپه ها  پیچید .  چند لحظه جمعیت ساکت شدند . هیچ کدام مان نفهمیدیم این صدا از کجا بود .

سوار شدیم .از کنار پرتگاه پر از لاشه ی سگ ، گذشتیم  . همان روزها شنیدیم که  .

       " کارخانه ی محصولات غذائی فراوری شده ای به دلیل  استفاده از حیوانات حرام گوشت پلمپ شد  ".

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

  • مهمان (امير بهاج)

    درود...
    حس ها، بوها، همهمه ها به خوبي احساس مي شد...
    و اين توانايي قلم شماست.. سپاس...

  • مهمان (هنگامه)

    به موضوع بسیار جالبی اشاره کردی سهیلا جان
    درود و با آرزوی موفقیت

  • مهمان (مهدی)

    درود

  • مهمان (فرزانه محمدی راد)

    داستان به لحاظ تعویض پرده برخوردار از یک ساختار یکدست نیست شاید هم نویسنده سبکی تازه را در این داستان ارائه می کند که برای من آشنا نیست اما نمی توانم با آن ارتباط برقرار کنم.متن و مضمون داستان واضح و تاثیرگذار است و غم داستان را به خوبی به خواننده القا می کند.

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 19 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت