جمعه, ۰۴ خرداد ۱۳۹۷

دوشنبه /

دوشنبه

دوشنبه

 

 

هنگامه البرزی

بچه  گربه کثیف نیست

وقتی در را باز کردم،مامان خیس باران وارد خانه شد.شال گردن قرمزش توی دستش مچاله ده بود.از لابه لای چینهای شال گردن،صدای ناله ضعیفی شنیده میشد.

-این چیه مامان؟

-جلوی در پیداش کردم.توی یه گودال پر از آب..اگه نمی آوردمش ممکن بود بمیره...

خواهرم با ذوق و شوق جلو آمد و بچه گربه را که اندازه یک کف دست بود گرفت.

-من میبرمش حموم!!!

پس از چند دقیقه صدای سشوار شنیده شد.خواهرم گربه را خشک میکرد.آوردش توی اتاق و حوله ای پهن کرد و نشاندش روی آن.بچه گربه سفید بود با خال های حنایی و خاکستری.از همان هایی که هر روز توی خیابان میبینیم.هنوز میلرزید.خواهرم کاسه کوچکی شیر جلوی گربه گذاشت که با چشمان درشت شده خیره نگاهش میکرد.

داشتم قفسه های اتاق را مرتب میکردم که شیشه روغن بچه افتاد و مقداری از آن روی دستم ریخت. وسط این همه شلوغ کاری موبایلم زنگ خورد.با دست تمیزم گوشی را برداشتم.

-بله؟؟؟سلام خاطره جان خوبی؟؟؟...

صحبتم با خاطره طولانی شد.نفهمیدم بچه گربه کی جلو آمده بود و با سرپنجه های کوچک نرمش دست روغنی ام را نوازش میکرد.نگاهم به عکس روی روی دیوار افتاد.عکس هشت سالگی ام با مانتو شلوار سبز و مقنعه سفید و بازوبندی که رویش واژه "ممتاز" گلدوزی شده بود.همان سالی که دایی علی برایم گربه ای خیابانی آورد و قرار شد توی حیاط خانه مامان بزرگ نگهش داریم.اسمش را گذاشتیم "مدونا".

همان سال بود که یک روز به دستشویی مدرسه رفتم و در کمال وحشت دیدم که لباس زیرم خونی ست.هرچه بیشتر فکر میکردم،کمتر علتش را میافتم.شاید از دوچرخه افتاده بودم و شاید موقع بازی وسطی توپ به شکمم خورده بود.نفهمیدم.احساس میکردم صورت و گوش هایم داغ شده.انگار همه میتوانستند آن چه توی سرم میگذرد ببینند.با شنیدن صدای زنگ آخر انگار بال درآوردم.مثل همیشه پیاده به خانه مامان بزرگ رفتم.دراز کشیده بود و آهنگ الهه ناز را گوش میداد.سلام کردم و جوابم را داد.برخلاف همیشه گرسنه نبودم.گرمم شده بود.وقتی به خودم آمدم متوجه شدم که دارم روبان سبز پایین مقنعه ام را میجوم.خجالت میکشیدم با مامان بزرگ حرف بزنم.از گنجه بالشت و پتویی درآوردم و کنار اتاق دراز کشیدم.خوابم برد.ساعت حدود چهار بود که صدای مدونا را از پشت در شیشه ای حیاط شنیدم.در را باز کردم و بغل گرفتمش.انگار گرسنه بود.یاد حرف مامان افتادم:

-گربه ها شیر وخامه خیلی دوست دارن...کره هم همین طور...

از یخچال بسته ی نصفه و نیمه ی کره را برداشتم و بی دلیل مقداری از آن را به گردنم مالیدم.دوباره سرم را روی بالشت گذاشتم و چشمانم را بستم.نیازی نبود توی آینه نگاه کنم.میدانستم از شدت گرما گوش هایم قرمز شده.انگار توی توی قفسه سینه ام آتش روشن کرده بودند.قلبم تندتند میزد.چند نفس عمیق کشیدم.حس کردم بهتر شدم.برخورد جسم نرمی را با صورتم حس کردم.مدونا کنار گوشم را بو میکشید.نفس هایش را روی پوست صورتم حس میکردم.چند لحظه بعد،رفت و برگشت جسم زبر کوچکی را روی گردنم حس کردم.مدونا کره را از روی گردنم لیس میزد.حس خوبی داشتم.انگار کسی نوازشم میکرد و با زبان بی زبانی میگفت: من پیشتم!!نترس! این اتفاقا برای همه می افته!!

دستم را از زیر گردنش رد کردم و پشت خمیده اش را نوازش کردم.چقدر دوستش داشتم!ای کاش میشد همیشه پیشم بماند.دوست داشتم ببرمش خونه و همیشه مراقبش باشم.شب ها توی تخت کنار خودم می خواباندمش!!! اما نمیشد! بابا گربه دوست نداشت.حتی با دایی علی دعوا کرد که چرا برای بچه من گربه آوردی،گربه کثیف است و هزار جور مریضی دارد و دخترم مریض میشود.دایی اما بی توجه به بقیه کار خودش را میکرد.

غروب مامان آمد دنبالم.دلم برایش تنگ شده بود.ای کاش میشد توی بغلش گریه کنم.

-مامان میشه مدونا رو ببریم خونه؟؟؟لطفا لطفا!!! قول میدم از این به بعد همیشه اتاقمو مرتب کنم!!

-نه عزیزم!!کجا میخوای نگهش داری؟؟؟جا نداریم که...اینجا حیاط داره و میتونه بازی کنه...

-مامان....

-گفتم نمیشه...من خیلی خسته ام...با من کل کل نکن...

تلاشم برای راضی کردنش بی فایده بود.مامانم هم گربه دوست نداشت.دلم برای مدونا میسوخت.آخر هیچ کس دوستش نداشت.از مامان بزرگ خداحافظی کردیم و به خانه برگشتیم.طبق معمول پشت میز ناهارخوری تمرین های ریاضی و علوم را نوشتم.مامان رو به رویم بود.از شاگردهایش امتحان گرفته بود و مشغول صحیح کردن برگه ها بود.دودل بودم که بگویم یا نه...دوباره گوش هایم داغ شد. خداخدا میکردم که صورتم قرمز نشده باشد.

-مامانی چرا ناخنتو میخوری؟؟؟بیار پایین دستتو! انگشتت زخم میشه ها...

-مامان میشه یه چیزی بگم؟؟؟

-گربه نمیاریم خونمون مامانی...نمیتونیم مواظبش باشیم...

-نه،یه چیز دیگه اس...

-بگو پس...چی شده؟؟؟نکنه نمره ات کم شده؟؟؟

-نه ،اونم نه...

-پس چی؟؟

-امروز زنگ آخر رفتم دستشویی...لباس زیرم خونی بود..

جمله آخر را گفتم و سرم را پایین انداختم.مامان از آن طرف میز آمد و بغلم کرد.

-چیزی نیست دخترم...عادت ماهیانه شدی! همه دخترا و خانوما ماهی یه بار این طوری میشن...

-من میترسم مامان...

مامان همه چیز را  برایم توضیح داد.دلداریم داد.سرم را روی شانه اش گذاشتم و گریه کردم.سه روز بعد وسط مدرسه آمد دنبالم.باهم رفتیم مطب پزشک.روی تخت دراز کشیدم و دکتر با دست شکمم را معاینه کرد.از شدت ترس بغض کرده بودم.بعدش مامان مرا برد پیش مامان بزرگ و خودش رفت مدرسه.

آن روز وقتی مامان بزرگ خوابید،مدونا را بغل گرفتم.دوباره کره به گردنم مالیدم تا گردنم را لیس بزند.آن روزها نمیدانستم این حس خوب چیست و از کجا می آید.عصر که به خانه رفتیم صدای مامان را شنیدم که با تلفن حرف میزد.انگار دکتر گفته بود اگر تا سه ماه پریود نشوم،لازم نیست آمپول بزنم، ولی اگر دوباره پریود میشدم باید آمپول میزدم تا پریودم قطع شود و رشد قدی ام ادامه داشته باشد.آن سال همه دلخوشی ام مدونا با آن خالهای سیاهش بود.اوج سرخوشی کودکانه ام لحظاتی بود که گردنم را لیس میزد.زمانی که گوش و گردنم را بو میکشید، برخورد بینی نرم و کوچک مرطوبش با پوستم،درونم را از حسی قوی لبریز میکرد.برخورد زبانش با گردنم را بیش از هر چیز دوست داشتم.به حرفهایم گوش میداد.انگار میفهمید و دلداریم میداد.برایش تن تن میخواندم و او خیره به صفحات کتاب نگاه میکرد.میدانستم که همه چیز را درک میکند....

صدای خواهرم مرا از خاطرات کودکانه ام بیرون کشید.

-داره دستتو لیس میزنه!چه زود باهات دوست شد!!!

-آره خیلی زود به خونمون عادت کرد...

-پس چرا از دست من درمیره؟؟؟

-غریبی میکنه....زیاد سریع نرو طرفش...میترسه....

                                                                                                   

                                                                                                          آبان و آذر 94

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

  • مهمان (امير بهاج)

    درود
    حسي لطيف و آشنا... رفت و آمدو جست و خيز در خاطرات... سپاس و شاد زي.

  • مهمان (صبا)

    هنگامه جان خیلی داستانت گرم و صمیمی بود
    موفق باشی عزیزم
    منتظر داستان های بعدی هستم

  • مهمان (سهیلا)

    تبریک به نویسنده ی جوان .
    سفر بسیار ساده ، روان و صمیمی ای بود به دورانی که هر دختر جوانی تجربه اش کرده و جسارت بیانش را نداشته . سپاس

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 41 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت