جمعه, ۲۵ آبان ۱۳۹۷

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

باران چپ می زند

مهدیس  توکل

دفاع به پایان رسیده است و خورشید به نیمه ی مغرب نزدیک می شود . روی پنجه هایم قدم برمی دارم تا به ایستگاه برسم . آب همه جا را فرا گرفته است ، تا مچ پایم می رسد . از زمان شفق و طلوع خورشید باران می بارد ، اما ذره ای از آب خیس نمی شوم . بوم هایم را زیر بغلم نگه داشته ام و خیس از بارانند . تکیه گاهشان پنجه ی پایم است تا در آب فرو نروند . باران همه ی نقش هایی که بر بوم کشیده ام را به آب خواهد داد . کاکتوس هایی که کشیده ام ، نوزادان معلق در نقاشی هایم ، رنگ خاکستری زمینه همه را در بر خواهد گرفت ، همه و همه از بین خواهد رفت . تلاش ، برای بیشتر دانستن است ، خاکستری هم بخشی از دانایی است . اما این فقط برای یادآوری است . معلق در دنیای که از خاک است . رنج هایم با خارهای     کاکتوس ها در هم تنیده شدند و من در خوابم . خاک خشکیده را تنها بارانی بی انتها سیراب خواهد کرد . این ها بخشی از اعترافات یک نقاش است .

اتوبوس دیر کرده است ، جمعیت کز کرده اند در زیر سایه بان ایستگاه و هر کس که می آید به جمع در هم تنیده نفوذ می کند . جایی برای من نیست ، باران هم که خیسم نمی کند ! چه روز ها و شب هایی که در این ایستگاه در آخرین میدان شهر به انتظار نمانده ام .

سوار اتوبوس می شوم . راننده به آرامی پهلو می گیرد تا آب خاکستری به سر و روی کسی نریزد . ایستاده ام و به دیواره ی اتوبوس تکیه داده ام ، هوای اتوبوس شرجی شده است ، مردی در کنارم ایستاده ، ظاهری مرتب دارد . بوم هایم دیواری است بین من و او . زیرچشمی نگاه می کند . به نظر چهل ساله است . می گوید : دانشجویی ؟

کمی خودم را عقب می کشم و می گویم : درسم تموم شده . دیروز دفاع داشتم .

سرم را برمی گردانم و خودم را به جایگاه بانوان نزدیک تر می کنم و وانمود می کنم که صدایش  را  نمی شنوم . هر از چند گاهی به بهانه های گوناگون دستش را به سمت پنجره ی بالای سر من می آورد ، بازش می کند و می گوید هوای اتوبوس دم کرده است .

 لحظه ی دیگر در را می بندد ، می گوید باران چپ می زند . از سر اتوبوس صدای همهمه ی مردان می آید ، مثل اینکه مردی برای اتوبوس دست تکان داده تا سوار شود ، اما راننده نگه نداشته است و مرد در زیر باران مانده است . توی این ایستگاه خیلی ها پیاده می شوند ، آن مرد مرطوب هم .

نور لامپ های روشن خیابان از پشت پنجره ی بخارکرده ی اتوبوس همچون لکه های زرد و سرخی که با عجله بر روی زمینه ای خاکستری گذاشته شده باشند ، دیده می شود .

 تنها یک ایستگاه مانده تا به آخر خط برسم . بوی نم باران سرتاسر اتوبوس را فرا گرفته است ، جز من ، چند نفری در اتوبوس مانده اند . از اتوبوس پیاده شده ام . اولین قطره ی باران از تمام قطره هایی که امروز بارید ، روی گونه ام می چکد . آسمان از انبوه ابر پوشیده شده است و ریز می بارد . مردم با عجله از کنارم می گذرند و من خیس از بارانم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

2

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

  • مهمان (بابک عجمی)

    بسیار داستان زیبایی هست به امید موفقیت روزافزون شما خانم هنرمند

  • مهمان (امير بهاج)

    داستان در عمق جامعه جريان دارد... آشنا و خاص
    سپاس

  • مهمان (سهیلا)

    بسیار لطیف بود .
    ممنون

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 34 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت