یکشنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۷

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

     

 

 

 

 

 ساحل

سهیلا سجادی

 

کنارم خواب بود ، صدای نفسش ، بیشتر ازهمیشه آزارم میداد .  روی تخت  نشستم . . دیوارها تنگ هم بودند و کسی هوار می کشید ، ندیدمش  ولی پنجره لرزید ،حلقه یِ  سیاه و کثیفی که از سقف آویزان  بود ، گلویم را فشرد . ..  بدن کرختم را از تخت بیرون کشیدم 

  آبی به صورتم زدم. به چشمهای فرورفته ام  زل زده بود. به آینه نزدیک شدم . 

    -  " تا حالا کجای زندگیم  بودی؟ از کِی پیدات شد ؟ "

 برگشتم به در و دیوار سالن پذیرایی نگاه  کردم . شاید به زودی  کسی دیگر پشت همین پیشخوان می ایستاد و یا جلوی این روشویی  ، خودش را درهمین اینه نگاه  می کرد.

 آشپزخانه پر بود از بشقابهای نیمه خورده ی غذا . لیوانهای  خالی نوشابه و بوی ته مانده ی خوراکیها. بوی نمک گندیده  آزارم میداد... جرمِ سردِ کبودی  روی تمام ظرفها و خوراکیها بسته شده بود.

 بالاپوش گرم پوشیدم و از خانه  بیرون رفتم . هوا تاریک بود و کمابیش طوفانی ،  خیابانی که به ساحل میرسید با چراغها و گویهای رنگی ، روشن شده بود . ولی  طولانی تر از همیشه بود.

 بین شاخه ها ، باد زوزه می کشید ، سایه زوجی روی آسفالت نم کشیده ، در هم تنیده بود . نجوایشان را از پشت درخت  شنیدم . صدای سگی  بلند شد و سایه ها در سیاهی باغچه ناپدید شدند .

 "  بشقاب غذا را که دستش  داد ، گفت : خوبه ؟ اگه نه  ، عوضش کنم ." 

 کنارش بودم  ، بی بشقاب ،  سرگرم پذیرائی . از دو حفره ی تاریک و سرد نگاهم کرد ، مرا ندید ". 

 باد شدیدتر شد که به اتاقک نگهبانی رسیدم. ازپنجره ی بخار گرفته اش نورملایمی ، روی آسفالت شیار انداخته بود . نفسی تازه کردم . نگهبان  ، با  بارانیِ بلندِ تیره اش ،  چراغ  و باتومی  در دست داشت  و ساحل و درون آب را وارسی میکرد .  مرا که دید ،  به طرفم آمد  و  گفت :میتونم کمکتون کنم ؟ 

   چیزی نگفتم .  باران شروع شده بود . کلاه را تا زیر پیشانی ام  پائین کشیدم و به دریا نگاه کردم که موج کبودی ، به صخره کوبید ، با برگشت کف آلودش ، هوا  پُرشد  از بوی زهم  دریا .

 نگهبان کلاه را روی سرش کشید . پنجره ی اطاقکش از صدای رعد لرزید.

  آژیر ماشینی  به صدا درآمد ، نگهبان به طرف صدا دوید.

 چند دقیقه ای گذشت . صدای آژیر قطع شد . سایه ام روی زمین خیس، بلندترمی شد . بلندتر از علفی که بین چمنها ، بی قواره قد کشیده بود . دریا کمی آرام گرفت و دوباره موج با ارتفاع بلند به ساحل کوبید  و دوباره سکوت . 

 باد سردی ساقه ی نازک و بلند علف  بلندی را زیر پایم تکان داد . چیدمش  . مقابل صورتم بود  ...

" حکم را از دست او خواند ، مرا ندید و دزدکی به هم خیره شدند.  قانون بازی  را عوض کرده بود .... اشتباه می کردم ؟  تا حالا من عزیز دلت بودم  .... "

 گونه ی خیسم را پاک کردم . آب تا مچ پایم بالا آمد . علف را به آب انداختم و نگاهش کردم  که با تلاطم آب ، بالا و پائین می شد .  راه افتادم .  جاده گلی بود و مجبور بودم رو  تُک پا حرکت کنم .  به خیابان ساحلی که رسیدم ،  باران قطع شده بود . مسیر آسفالته، از چمن فاصله داشت .باید ازآن عبور می کردم .

   زوجی به سمتم می آمدند. دست چپ مرد ،  قلاده ی سگ سفیدی را میکشید و دست دیگرش  بازوی زن را گرفته یود. سگ بازیگوشی می کرد و در تک وتا بود که خودش را رها کند .

 . صدای فریاد ماهی گیرها ، گاه به گا ه  می پیچید ...      سایه ام زیر پایه ی چراغ  گم شده بود .  روی  همان  سنگ  ، مردی رو به دریا ایستاده   بود  و سبد حصیری مرطوبی کنار پایش دائم تکان میخورد. چوب بلندی  را با ضرب به آب انداخت و قرقره اش را سریع چرخاند .    گردنم درد گرفت  و نفسم به شماره افتاد . ایستادم . چند دم و بازدم عمیق .

مرد گفت :  خوبید ؟ سال نو مبارک .

 با دستپاچگی گفتم : عیدتون مبارک . البته . خوبم . ممنون .

 از کنار هم که گذشتیم ، زن گفت : بعدِ  بارون ،هوای خوبی شده .

خندیدم و ریه هایم را با ولع از هوای تازه پر کردم . سایه  کنارم  بود .

عید شما هم مبارک .

 برگشتم . مرد  قد بلندی کنارم حرکت میکرد و لباس تیره ی ورزشی پوشیده بود ، سرش را تکان داد.

 گفتم : صبح بخیر و به راهم ادامه دادم . با قدمهای بلندش به کنارم رسید و گفت : هوای خوبیه . اینطور نیست ؟

 مکثی کردم و با تردید به اطرافم نگاه کردم و آهسته گفتم : بله هوای خوبیه .

 گفت : یه شروع دلپذیر.

 نگاهی به آسمان کردم . باد ابرها را به  شرق میبرد.

  مرد جوان دستانش را درجیب نیم تنه ی ورزشی فرو کرد . شانه ها را بالا داد و سرش را  روی سینه خم کرد .

 چهره ای شیرین و نگاهی صمیمی داشت و کمی از موهای موجدار روشنش را روی پیشانی ریخته بود .

 گفت : حیف یه خبر بد و این روز .... و با تاسف سرش را تکان داد .

 پرسیدم :  مشکلی پیش اومده ؟

 گفت : از نگهبان شنیدم . امروز صبح مردی که با لاستیک  روی آب ماهیگیری میکرد ، غرق شده . تازه پدر شده بود .

به مرد ی که روی سنگ ایستاده بود نگاه کردم که ماهی را از قلاب بیرون میکشید و ماهی با بی قراری دم تکان میداد.

 گفت :عجیبه . کارش خیلی ناشیانه بود . تو این هوا !؟

 گفتم : حتما" مهارت داشته که تو این هوا به آب زده . خیلی از ماهیگیرا  اینجوری غافلگیر میشن  . ولی چرا امروز ؟

 به سبد ماهیگیر نگاه کردم که دائم تکان میخورد.                                               

 مرد  دستانش را از جیب بیرون آورد و پشت کمرش حلقه کرد .

  خطی به پیشانی اش انداخت و گفت: کاش بچه ای نداشت  . 

    کنار هم به فاصله ی پایه های چراغ حرکت کردیم  .  سایه ام بی رنگ میشد و گرمای  بی رمقی پشت گردنم را نوازش میکرد .

 نگاهم  لحظه ای در نگاه مرد  گره خورد .  

  پرسیدم : چطور میشه از شر علفها خلاص شد ؟

 با تعجب نگاهم  کرد .

 گفتم : برای رشد چمن زمان  زیادی گرفته میشه . دونه اش کاشته میشه  با کلی رسیدگی ، ولی علف غذای چمن رو میخوره و خودشو بیشتر بالا میکشه تا دیده شه .

 گفت : علف خواست زمینه برای بقاء ، ولی چمن خواست بشره از زمین . طبیعت خیلی سخاوتمنده .

 گفتم : داستان ماهیگیرو یادتون رفت ؟  سخاوت طبیعت ؟

 گفت : ماهیگیر قربانی بی احتیاطی خودش شد . و به مرد قلاب بدست نگاه کرد . 

  شقایق قرمز تنها ئی بین چمنها روئیده بود . وارد چمن شدم  . چرا باید از مسیری حرکت میکردم که دیگران برایم تعیین کرده بودند. مرد هم  دنبالم  بود .

با  نگرانی گفت : مراقب باشید . زمین لیز شده .

  نگاهش کردم و گفتم : هر چقدر بیشتر احتیاط کنیم ، خطرناکتره و همانطور که  قدم برمیداشتم گفتم : کافیه قدمها خیلی محکم نباشه . اگه  خیلی  محکم  باشه تو گل فرو میریم  و اگه خیلی آهسته حتما" لیزمیخوریم .

 خندید .

او کنارم بود در ساحلی که صدفهای ریز و درشت بین شنها میدرخشیدند . دریا آرام گرفته بود وپرواز مرغان دریائی شروع شده بود . مرغها زوج زوج  ، آرام اوج میگرفتند  و بعدِ مکثی کوتاه با سرعت به طرف دریا سرازیرمیشدند .

 کنار آب ایستادیم و پروازشان  را تماشا کردیم .

   پرسیدم : مرغها همدیگه رو چطور پیدا میکنن . همه شون شبیه همن.

 گفت : شاید نشونه هائی دارن . ولی زوجشون رو موقع پرواز پیدا میکنن .

 گفت که جاده ترافیک بوده و شب قبل ساعتها ، کنار جاده توقف کرده بود .

پرسید : شما چطور ؟ شما هم دیشب گرفتار شدید؟

 گفتم : نه  ما به ترافیک برنخوردیم .

 به انتهای مسیری رسیده بودیم که خیابان دو شاخه میشد.

 گفت : صبح بهاری خوبی بود . از ملاقاتتون خوشحال شدم . به  سمت چپ اشاره کرد و گفت : باید ازاین مسیر برگردم . شما هر صبح اینجا قدم میزنید ؟

 نگاهش کردم . این ساعت . شبی که گذشت . ترافیک و ظرف غذا . شاید تو ماشین تنها غذا خورده . کابوس سیاهچال و.....  زمان گنگ  شده بود .

 با تردید گفتم : شاید . گاهی اوقات .

 نگهبان سرگرم وارسی بود . به ماهیگیر فکر کردم و...

 صدای موج آرام شد . ورق دستم بود . نوبت بازی .

  به پشت سرم اشاره کردم و گفتم : از این مسیر برمیگردم .

 خیره نگاهم کرد . دستش را بطرفم گرفت و گفت : به امید دیدار .

 دستش را فشردم و گفتم : به امید دیدار.

 ایستادم . رفتنش را تماشا کردم و زمزمه کردم : شاید.

 برگشت . دستش را تکان داد و به راهش ادامه داد .

  نگهبان با لیوان چای از اتاقکش بیرون آمد . زوج سالمند روی نیمکت ، به هم تکیه داد ه بود ند و سگ پشمالو ، بدون قلاده ، در اطراف پرسه میزد . مرد ماهیگیر ماهی رادر سبد انداخت  و سبد با ضرب بیشتری تکان خورد . سگ کنار سبد روی دو پا نشست .دهانش باز بود و زبانش میلرزید و با دو تیله ی درون چشمانش به ماهیگیر زل زده بود .

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

  • مهمان (ن. نیلوفر)

    داستان لطیفی بود در عین حال که موضوع خشن بود . بسیار زیبا به مسائل روان شناسی وفلسفه ی عشق پرداخت شده بود. ممنون از شما

  • داستانی با ظرافت های زنانه ... سایه ام زیر پایه ی چراغ گم شده بود ، توصیف محشری بود. درود

  • مهمان (teekany)

    لذت بردم. داستان با وسواس خوبی نوشته شده بود

  • مهمان (زینی وند)

    توصیفات بسیار زیبا و متناسب با فضای داستان می باشند، راوی به قدری ساده و بی آلایش خود را بیان می کند که به هیچ وجه به نظر نمی رسد حرف هایش شعار و دغدغه هایش روشنفکرمابانه باشد. او آنچه را حس می کند می گوید. عالی بود

  • مهمان (مهدی کجاوه)

    داستان جملات اضافه زیاد داشت . میتوانست خیلی چمع و جور تر شود . جمله ی یه شروع دلپذیر ... مردم اینجوری باهم حرف نمی زنند. شما کی خودتون اینجوری حرف زدید ؟ یه شروع دلپذیر

  • مهمان (هنگامه)

    ظرافت زن بودن و زنانگی کردن رو میشه در نوشته ها یشمادید سهیلا جان
    قلمت پایدار...

  • مهمان (ac)

    بسیار عالی بود خانم سجای...
    با آرزوی موفقیت

  • مهمان (فرزانه محمدی راد)

    آهنگ داستان چه به لحاظ نوشتاری و چه از لحاظ حسی چنان یکدست چیده شده که لحظه ای دلت نمی خواهد چشم از داستان برداری بسیار لذت بردم یک دنیا تبریک

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 35 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت