دوشنبه, ۰۷ اسفند ۱۳۹۶

دوشنبه /

دوشنبه

دوشنبه

 

سیب / محدیس توکل

ساعت 8 شب .

شما پیام خوانده نشده ای دارید از فرانک ...

صبا

صبااا

من امروز با تو بیرون بودم !

صبا در حالی که مشغول گاز زدن به سیب بود ، با دیدن این پیام دیگر دهانش نجنبید .  سرما خورده بود و به جز دیروزکه به دکتر محل سر زده بود ، دیگر از خانه بیرون نرفته بود . در حالی که مکررا پیام را می خواند و آن را در ذهنش بالا و پایین می کرد ، شماره فرانک را گرفت . ساعت 8:31 دقیقه شده بود . تقریبا نیم ساعت از ارسال این پیام می گذشت . بوق اول را که زد ، اپراتورگفت : مشترک مورد نظر پاسخگو نمی باشد، لطفا بعدا تماس بگیرید .  صبا بدون وقفه شماره را می گرفت اما بی فایده بود ، تازه این را می دانست که   نمی تواند فرانک را دیده باشد ، آخرین بار که او را دید دو سال پیش بود . شروع به تایپ کرد :

سلام

چی می گی ؟؟!

چطوری ؟؟

با من کجا بودی ؟؟!!...

دلم برای صدات خیلی تنگ شده ! .

بعد گوشی اش را دراتاق گذاشت و به سمت اتاق نشیمن رفت . مادرش روی مبل راحتی لم داده بود و  میله های بافتنی را ماهرانه حرکت می داد . حدود 50 سال داشت . یک دبیر بازنشسته بود و از وقتی که  خانه نشین شده بود، بافتنی می بافت . برای فرانک هم یک شال گردن بافته بود . همان شال گردن چهارخانه که خیلی دوستش داشت .

به سمت مادرش رفت و کنارش نشست .  گفت : مامان منو می بینی ؟

مادرش بدون اینکه چشمانش را از روی بافتنی اش بردارد گفت : یعنی چی ؟

صبا دوباره سوالش را  تکرار کرد . این بار مادرش از بالای عینک نگاهی بهش کرد و گفت : خب ... ! دیدمت .

حالااین چه سوالیه ؟

صبا گفت   : پس منو می بینی !  

بعد صبا یادش افتاد که داشت سیب می خورد و سیب  را  توی اتاقش جا گذاشته  بود . به اتاقش که برگشت هر چه این طرف و آن طرف را گشت از سیب نصفه خبری نبود . ساعت 8:41 دقیقه بود . حتی پشت بوم های نقاشی نیمه کاره اش را که چند ماهی می شد سراغشان نرفته بود گشت ، اما نبود . هر چند توی ان بلبشو مگر می شد چیزی پیدا کرد . از تخت و میز تحریرش گرفته تا صندوقچه ی کوچکی که از خانه مادربزرگ به غنیمت گرفته بود و پر بود از خاطرات 25 ساله اش ، تا کتاب ها و تابلوهایش . یکبار دیگر چشمانش را دور تا دوراتاق چرخاند تا شاید سیب را ببیند اما نیافتش .

 بعد به یاد آورد وقتی با فرانک قرار داشت نصفه سیبش را به او داده  . ساعت 8:51 دقیقه شده بود . روی مبل کنار مادرش نشسته بود و داشت آخرین گاز را به سیب می زد . که یک پیام دریافت کرد . فرانک بود . توی پیام نوشته بود . مگه یادت نیست ؟ نصفه سیبتو به من دادی . منم احساس سرما خوردگی دارم . حالم خوش نیست .

با صدای کوبیده شدن پنجره ی اتاق به هم ، صبا از جا پرید . ساعت 8:55 دقیقه بود . نصفه سیب را از روی زمین برداشت و به قاب عکس نگاه کرد . عکس برای دو سال پیش بود ،همان شال گردنی چهارخانه ای که مادر بافته بود . وقتی هنوز فرانک تصادف نکرده بود . صبا نصفه ی سیب فرانک را گاز زد . 

ساعت دوازده شب ، دوباره چراغ  موبایل روشن شد . موبایل را  خاموش کرد و در سکوت به پنجره خیره شد که باد مدام آن را به بازی می گرفت !

 

 

 

 

 

2

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

  • مهمان (امیرحسین تیکنی)

    دوست داشتم. سلیس و روان و همه چیزش بجا بود

  • متاسفانه این متن فقط شمایل یک داستان کوتاه را دارد و به‌جای ایجاز، ناقص است. نویسنده بی دقت و بی‌توجه گزاره‌ها را قطار کرده. در حالی‌که طرح نخستین داستان، زنده شدن یاد رفیقی از دست رفته، اگرچه چندان بدیع نیست، اما خوب و از همین منظر قابل نوشتن است.
    یک مثال:
    در متن داستان نوشته شده: "همان شال گردن چهارخانه که خیلی دوستش داشت ." کدام شال گردن؟ درست‌اش این است که نوشته شود: شال گردن چهارخانه‌ای که دوستش داشت؛ مثلاً و...

    موفق باشید

  • مهمان (زینی وند)

    داستان با وجود کوتاه بودن اما به تدریج در ذهن خواننده رشد می کند و جنبه های روانشناختی آن روشن می شود. بسیار زیبا و عمیق.

  • مهمان (هنگامه)

    برای من ترسناک بود،
    ولی توصیفاتت عالی بود عزیزم

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 68 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت