چهارشنبه, ۲۲ آذر ۱۳۹۶

دوشنبه /

دوشنبه

دوشنبه

 

    " نقیضه " در سنگ صبور " چوبک "

و برخی از آثار " هدایت "

جواد اسحاقیان

 

  " نقیضه " 1 در ادبیات داستانی معاصر ما به عنوان " نوع ادبی " 2 با " صادق هدایت " آغاز می شود . نخستین کسی که به ردیابی این نوع ادبی در آثار " هدایت " پی برده  و در مورد تحقیق کرده ،      " ایرج پارسی نژاد " است که در مقاله ای با عنوان قضیه ، در آثار صادق هدایت در نشریه ی ایران نامه ( وابسته به " بنیاد مطالعات ایران " 3 در " مریلند " 4 " ایالات متحد آمریکا " ) به توضیح مجمل این        " نوع ادبی " پرداخته است ( پارسی نژاد 1990) . با این همه ، این مقاله ، ارزش نظری اندکی دارد و تنها گذری بر محتوای چند " نقیضه " در آثار " هدایت " است .

       در مجموعه ی آثار " هدایت " ، چند " نقیضه " هست که نویسنده از آن به عنوان " قضیه " یاد کرده است ، مانند قضیه ی زمهریر و دوزخ ـ که به احتمال زیاد بخشی از کتاب مستطاب وغ وغ ساهاب (1313) او بوده است . یا سه " قضیه ی معلم اخلاق ، سعدی اخرالزمان ، در راه جاه ( احتمالا 1321 ) ، قضیه ی مرغ روح ، قضیه ی زیرِ بته ، قضیه ی دست بر قضا ، قضیه ی خر دجّال ، قضیه ی نمک ترکی که به ا حتمال در مجموعه ی ولنگاری (1323) و قضیه ی توپ مرواری (1327) مستقلا منتشر شده است .

     " هدایت " در هریک از " نقیضه " ها ، به معرفی یک سیمای برجسته ی ادبی یا تاریخی پرداخته است ؛ مثلا مقصود نویسنده از معلم اخلاق " رشید یاسمی " ، غرضش از سعدی آخرالزمان ، " محمد حجازی " و نیتش از آن که در راه جاه طی طریق کرده ، " بدیع الزمان فروزان فر بشرویه ای " است . او در این گونه آثار ، سیمای پنهان و ناآشنای این ادبیان و محققان را معرفی کرده ؛ سیماهایی که از نزدیک آنان را می شناخته و از هویت اجتماعی و منش ناسالمشان ، آگاهی می داشته و به زبان " استهزا " آنان را به خوانندگان روزگار خویش ، شناسانده است .

     با وجود این ، نویسنده در این " نقیضه " ها بیش تر به طرح  خرافات ، افشای ماهیت ریاکارانه ی برخی شخصیت های تاریخی ( استالین ، هیتلر ، سید ضیاء الدین طباطبائی ) و ادیب و استاد دانشگاه پرداخته و سیمای کریه آنان را به زبان طعن و طنز ، بازآفرینی کرده است . جز نقیضه ی افسانه ی آفرینش ـ که در سال 1309 به همت دکتر " حسن شهید نورائی " در " پاریس " انتشار یافت و ارزش ادبی زیادی دارد ـ دیگر نقیضه های او ، فاقد ارزش ادبی برجسته در ادبیات داستانی ما است و بیش تر جنبه ی افشاگرانه ، نقد فرهنگی و تاریخی و بازتاب سرکوب شده ی لایه های روشنفکر جامع است . با

1.Parody                  2. Genre              3. Foundation for Iranian Studies                  4. Maryland

این همه ، تأثیر او بر نویسندگان همروزگارش مانند " بزرگ علوی " و به ویژه " صادق چوبک " قابل انکار نیست ؛ مثلا داستان کوتاه میهن پرست " هدایت " ـ که در 1313 یا اندکی پیش از آن نوشته شده و بعدها یک بار در 1321 و بار دوم در 1342در مجموعه ی سگ ولگرد انتشار یافته ـ بر داستان کوتاه شیک پوش " علوی " ( در مجموعه ی چمدان در 1313 ) تأثیر نهاده است . داستان آفرینش " هدایت " ، در بخشی از سنگ صبور (1345) " چوبک " با عنوان زروان و اهریمن مورد الهام قرار گرفته است و من برای این که از نقش " هدایت " در خلق " نقیضه " به نیکی یاد کرده باشم ، به سویه هایی از آن نیز ، اشاره خواهم کرد .

***

  1. نقیضه ، روگردانی از سنن و مواریث است : به باور برخی از نظریه شناسان ، " نقیضه "

نویسی ، کوشش بری جانشینی فورم ها ، مضامین و نگرش های تازه است . " لیندا هاچن " 1 به نقل از

" جی. دی. کایررنیجیان " 2 و دیگران می نویسد :

     " نقیضه ، کلاً نوعی تغییر تدریجی فورمال در ادبیات ، و شاهدی بر پایان سنت گرایی است ؛ به ویژه هنگامی که فورم های چیره بر ادبیات ، دیگر رمق خود را از دست داده اند . . . در این حال ، نقیضه نویس نقش مهم و مثبتی در ناتوان نمایی اشکال سنتی ایفا می کند و این ، همان سرشت پویای" نوع ادبی " بود که فورمالیست های روسی ، آن را مطرح کردند . " تینیانوف " 3 نقیضه را به عنوان " جانشینی دیالکتیکی برای عناصر فورمالی می داند که کارکردی چون ماشین های خودکار یافته اند . " توماشفسکی " 4 به نقیضه به عنوان شکل تازه ای از همان فورم منسوخ شده و قدیمی نگاه می کند که بی آن که شکل سنتی و قدیم را ندیده  بگیرد ، کارکردش را تغییر می دهد یا آن را تجدید سازمان می کند اما لزوماً از بین نمی برد ؛ بلکه آن را از " پیش زمینه " 5 به " پس مینه " 6 می راند " ( هاچن 1978 ، 209) .

     به بیان ساده تر می توان گفت : تاریخ ادبیات هر کشور ، تاریخ تحول تدریجی " انواع " ادبی آن کشور است و " نقیضه " در این میان ، از سویی مبارزه با " اشکال " منسوخ و میرای ادبی و از سوی دیگر ، جانشینی نگرش و تلقی اندیشه های تازه و پویا به جای ذهنیت و فورم های فسیل شده ی گذشته است . آنچه ما در این بخش از نوشته از آن به " سنن و مواریث " تعبیر کردیم ، چیزی جز همین گرانی جانی فورم ها و ایده های متحجّر نیست . فورم ها و ذهنیات سنگ شد ه در آثار ادبی ، نشانه ی گران جای " ذهنیت " رسمی ، رایج ، دولتی و مقبول رسانه ای است که طبعاً " اشکال " بیانی خاص خود دارد .

1.Linda Hutcheon             2. G.D. Kirenidjian            3. Tynianov          4 . Tomachevski              5. Foreground         6. Background

درواقع ، بسیاری از عناصر چیره بر " شکل " و " ذهنیت " ادبی ، ریشه هایی " ایده ئولوژیک " دارند که با اصرار بر " قالب " ، " فورم " ها و شیوه های ادبی مورد تأیید ، به آن ایده ئولوژی غالب ، جهت می دهند . به این چند بند از سنگ صبور دقت کنیم :

     " دیشب آن قدر به ماه نگاه کردم تا ترا در آن جا بر تختی الماس نشان آرمیده دیدم . عزیزم ! به تو التماس می کنم که در این شب های مهتاب ، تو هم به ماه خیره شوی تا بلکه نگاه ما در آن با هم ، تلاقی کنند و همدیگر را ببینیم . من هیچ گاه آن شب مهتابی ـ که مرا به خانه ی خود ، به باغ خود ، به حریم عشق خود خواندی ـ فراموشم نمی شود. خوب به یاد دارم که شوهرت به سفر رفته بود و باغ ، خالی از اغیار بود . تو زیر بید روی کاناپه ای خوابیده بودی . ( تو می دانی که من به کار بردن لغات فرنگی را جایز می دانم . اگر بنویسم " تخت " یا " سریر " یا " نیمکت " ، لوس می شود ) . خلاصه ، تو بر کاناپه آرمیده بودی و من بر نوک انگشتان پای تو بوسه می زدم . شاخه های لرزان بید ، خطوط ماه را ـ که بر چهره ی نازنین تو افتاده بود ـ به رقص درمی آورد و زمزمه ی فوّاره ی استخر ، به گوشم نوای عشق می خواند . . . .

     " تو روح منی . تو دنیای منی . وقتی فکر می کنم تو برای شوهر " امبسیل " ت ـ عزیزم ! امبسیل بهتر از نادان و احمق است . . . امبسیل ، شکیل است ؛ بامزه است ؛ متعینانه است ؛ شکل توهین ندارد و در این نکته ، لطفی است که می دانم تو عزیز آن را به خوبی درک می کنی ـ خلاصه وقتی فکر می کنم که تو برای این شوهر امبسیل تا این اندازه سهل و الوصولی که هر وقت بخواهد ، می تواند تو را با کمال خودخواهی و بی اعتنایی تملّک کند ، مغزم ذوب می شود . . .

     دیروز پستچی همراه مکتوباتی که از خارج برایم رسیده بود ، یکی از کتاب های ابن ابی القضیب الکوندری را نیز ـ که از مصر فرستاده بودند ـ برایم آورد . نمی دانی که این نویسنده چه قلمی دارد ! چنان رقیق و لطیف و ظریف می نویسد که روح آدم در آسمان ، در حریم فرشتگان . . . به پرواز درمی آید . . . در این کتاب ، حکایتی از او خواندم که خلاصه ی آن ، این است که در یمن جوانی نوبی ، جگرگاه شوهر معشوقه ی خودش را با خنجر پاره می کند . این ، یک حکایت عاشقانه است که آمیخته به معرفة النفس است اما نمی دانی که آن را به چه عفّت و کفّ نفسی نوشته و در عین آن که آن ، یک حکایت عشقی ظریفی است ، اما محرّرفاضل  آن ، ذره ای از راه عفاف بیرون نرفته . . . و نامی از بوسه و آن عمل شنیع و آن لغات و کنایات و اشارات کثیف و مستهجن و عنیف . . . در آن نیست .

     مُخلص کلام این که این جوان عاشق پیشه ، شبانه ـ که معشوقه اش با شوهر خود در بستر خوابیده بود ـ با خنجر شوهر او را می کشد و در همان بستر ـ که حوضچه ای از خون بوده ـ با معشوقه ی خود جمع می شود . در لابه لای این حکایت پرشور و ظریف ، صورت تو نمایان بود : یک جفت چشم سیاه فتان که هستی جوان نوبی را ، چون من ، به باد داده بود و او را واداشته بود تا خار راه را از بین بردارد . ای کاش من چنان جرأتی داشتم ! اما چون می دانم ممکن است مرا قصاص کنند و در نتیجه از دیدار تو محروم گردم ، حاشا و کلا که به چنین کاری دست بزنم . اما به من بگو که تو کی به " یمن " رفتی که من خبر نشدم ؟ چرا روزگار آن جوان را سیاه کردی ؟ تو این فتنه گری و جادوگری را از که آموختی ؟ "            ( چوبک 1352 ، 85)

  • نوشته ، زبانی رمانتیک دارد : با آن که از راویِ عاشق پیشه سن و سالی گذشته ، زبان و ذهنیتی

جوان سرانه دارد . نگاه کردن راوی عاشق به ماه و التماس از معشوق که با نگریستن به ماه ، نگاه هایشان در هم تلاقی کند ، به یکی از قطعات رمانتیک " لامارتین " با عنوان به ماه شبیه است . عبارت     

" تو کی به یمن رفتی که من خبر نشدم ؟ " جمله ای نیست که مردی میان سال به زنی همسن خود بگوید ؛ زنی که ظاهراً روزگار غلیان احساسات لگام گسیخته ی جوانی را پشت سر نهاده و تجربه ی چند سال شوهرداری پشت سر دارد و به گونه ای پختگی و بلوغ فکری رسیده اما همچنان " فتنه " گر است .

  • نوشته ، زبانی فاضلانه و ادیبانه دارد : راوی عاشق پیشه می کوشد با بهره  جویی از برخی

تعبیرات خاص فرانسه ، عربی و فارسی ، مراتب فضل و ادب خود را به رخ معشوقه بکشد و احترام او را نسبت به خود جلب کند و وی را زیر تأثیر خویش قرار دهد . تعبیراتی از نوع " کاناپه " و " امبسیل    " 2 فرانسه و " شکیل " و " متعینانه " و " سهل الوصول " و " کفّ نفس " و جز آن ها ، نشانه ی فضل و  " اسنوبیسم " 3 ادبی است که نویسندگان ادیب ، شاعران فاضل و علامه های " عصر طلایی " بی دریغ به کار می برده اند که مخاطبان خود را قانع ، مجاب و مرعوب سازند .

  • نوشته ، ذهنیتی رندانه ، اروتیک و تأثیرگذار دارد : زبان و ذهنیت این نوشته ، تقلیدی استهزاآمیز

از نوشته های " علی دشتی " ، نویسنده ی کتاب فتنه(1323) است که پس از شهریور 1320 نماینده ی     " مجلس شورای ملی " بوده و بعدها " سناتور " مجلس " سنا " شده و اعتقاد داشته که نیازی به زن ندارد ، زیرا " دوستان دارند . " چوبک " در این " نقیضه " به استهزای این شخصیت سیاسی ـ ادبی پرداخته و ذهنیت کامخواهانه ی او را به طعن گرفته است . نویسنده ای که از او به " ابن ابی القضیب الکوندری " یاد شده است ، نامی جعلی است و وجود خارجی ندارد . نام نویسنده ، " ابن ابی القضیب " ـ با ایهامی که در دو معنی " چوبدست " و " آلت مردانه " دارد ـ بوی " اروتیسم " 3 یا کامخواهی می دهد و با موضوع " حکایت " تناسب دارد . این که راوی شوهر معشوق را " احمق " و " نالایق " می خواند و جوان نوبی وحشی را با دشنه به سراغ شوهر معشوق می فرستد ، از اندیشه و کام های پلید راوی ـ نویسنده حکایت می کند . آرزوی تبدیل بستر زن به " حوض خون " ، تحقق خیالی و روان نژندانه ی کام های گوینده است که از غیبت شوهرِ زن ، سوء استفاده کرده و می خواهد شوهر را کشته و همسر او را از آن خود ببیند .  

  1. 2.     نقیضه ، گفتمان دو متن است : " هاچن " می نویسد :

     " در پس زمینه ی اثر نویسنده ، همیشه یک  متن دیگر هم نیست که درست در نقطه ی مقابل متن تازه قرار دارد اما این دو متن ، تنها در بستر " نقیضه " جنبه ی نمایشی به خود می گیرند . در نقیضه ، میان متتنی که در پس زمینه ی داستان هست و متنی که دیدگاه نویسنده را معلوم می دارد ، فاصله ای هست . این فاصله ، ناشی از کنایه یا ریشخندی است که در متن تازه وجود دارد و کنایه 4 بیش از " استهزا " 5 نقش دارد و متن تازه بیش از آنچه جنبه ی تخریبی و لجن مالی داشته داشته باشد ، جنبه ی انتقادی دارد "

1.Lamartine              2. Imbècile              3. Snobbism             4. Irony                5. Ridicule

 

( هاچن 23-22) .

        اینک من از خواننده می خواهم که با هم به سروقت کتاب فتنه ی جناب " علی دشتی " برویم تا دریابیم " چوبک " آنچه را به عنوان " پیش زمینه " در اثر خود می آورد ، بر پایه ی کدام " پس زمینه " در یک اثر ادبی دیگر قرار دارد . " فتنه " به عنوان معشوقه ای از طبقات مرفه جامعه ، به ادعای خودش شوهری دارد که نمی تواند خوب او را ارضا کند و به احساسات و نیازهای کامخواهانه اش بی اعتنا و     " لَخت و بی حال " است ( دشتی 69) . در چنین حالی است که نویسنده ـ راوی با " فتنه " آشنا می شود و پس از یک بار تجربه ی بوسیدن او ، در انتظار تجربه ی لحظات بهتری است . " فتنه " نامه ای دریافت می دارد که نشان می دهد شوهر ، به او خیانت ورزیده است . اکنون " فتنه " پس از تحمل  چند روز تردید و جدال درونی ، با راوی ـ نویسنده بر سرِ مهر می آید . عاشق کامخواه در غیاب شوهر " فتنه " ، به خانه ی معشوقه می رود :

     " نفس گرم او را نزدیک صورت خود احساس می کردم . امواج عشق و  جوانی مثل شعاع گرم آفتاب ، از او منتشر شده و مرا احاطه می کرد . تمام این اندام  کوچک و ظریف میان بازوان متشنج من به هم فشرده می شد و فتنه ، نخستین میعاد ملاقات را معین کرد . . . من یک هدف بیش تر نداشتم و آن ، دست یافتن به این  گوهر درخشان بود . سرکشی و طوفان تمنیات دیگر برای من ، اعتدال فکری باقی نگذاشته بود .

     من وقتی از نزد فتنه بیرون آمدم ، مست و لایعقل بودم . خیال می کردم که در میان ابرها حرکت می کنم . این مردمی که در خیابان از اطراف من در آمد و شد بودند ، کوچک به نظرم می رسیدند ؛ مثل این بود که من یکی ـ دو متر از آن ها بلنترم . من به فتنه دست یافته بودم . حیات با تمام لذایذ ، با تمام نور و گرمی خود بر ای من در اندام کوچک یک زن مجسم شده و آن ، به اختیار من درآمده بود " (65-64) .

  1. نقیضه ، زبانی استهزاآمیز دارد : " هاچن " در مورد بهره جویی نویسنده از عنصر تأثیرگذار

" استهزا " ـ که غرض اصلی او در متن خود یا " پیش زمینه " است ـ به مدخل " نقیضه " در واژه نامه ی دکتر جانسن 1 مراجعه می کند تا دریابد که واژگان گزینشی نویسنده در این نوع ادبی " تابعی از مقاصد و نیّات تازه ی او است و نویسنده ناگزیر می شود در زبان نوشته ی خویش ، تغییراتی بدهد " (207) .

     اینک به نمونه ای از زبان استهزاآمیز " چوبک " دقت کنیم که چگونه با انتخاب واژگان نامأنوس و جمع های مکسر ناروا و بیش از اندازه به قول " دکتر جانسن " در زبان اصلی متن خود ، تغییراتی ایجاد می کند :

    " من باید در باره ی " دخاتیر " [ جمع " دختر " فارسی ] متعیّن [ زن سرشناس که " دشتی " زیاد آن را به کار می برد ] ،" پساتین "       [ جمع " پستان " ] رگ کرده و " جوانین " [ جوانان ] کف کرده و اصیل " شواشیش " [ جمع" شاش " ] کف کرده و " بساتین " و پُر زَهر      [ شکوفه ] و عندلیب و " بساتیر " [ بسترها ] نرم و " اغاشیش " [ آغوش ها ] گرم و عطریات سُکرآور و راز و نیاز عشاق معطره و " پولمند " غلتان در پرِ قو و از اغذیه و اشربه ی مقوّی و مُشهی [ اشتهاآور ] و مُبهی [ آنچه قوّه ی " باه " را تشدید کند ] و ناز و نعمت " مالمندان " و " ابواس " [ بوسه ها ] با حلاوت ، دوشیزگان باردار و نوامیس غیر مکشوفه ی دست نخورده و " فراجین " [ فرج ها ] متعیّنه و بضّاعین      [ جمع " بُعض " به معنی " پاره ی گوشت " کذایی ] مستوره ـ که اتفاقاً آفتاب تنشان را برهنه ندیده ـ اما شب های تاریک از بستر حلال شوی

1.Dr. Johnson’s Dictionary

خویش پاورچین پاورچین نزد مهتر [ آن که اسبان طویله را تیمار کند ] به سرطویله می گریزند و در تاریکی ، تفویض بُعض می کنند ، بنویسم " (چوبک 78-77) .

     چنان که آشکار است ، نویسنده نه تنها می خواهد به شیوه ی " دشتی " نوشته ی خود را به واژگان نامأنوس عربی زینت دهد ، بلکه با کاربرد نادرست آن ها ، یعنی جمع بستن واژگان فارسی به صیغه ی      " جمع مکسّر عربی " ، حرص ادبای قدیم را هم درآورد و آنان را برانگیزد . اصرار " چوبک " در کاربرد واژگان عربی به این دلیل نیز هست که " دشتی " از " عراقی " های مهاجر به کشور ما در آغاز قرن چهاردهم و اصلاً عرب است و تحصیلات حوزوی هم داشته . " ساخت واژه های تصریفی " نویسنده در این نمونه ، گونه ای " عدول " 1 از هنجارهای چیره بر " علم صرف " در دستور زبان فارسی است که در قدیم به آن " مخالفت با قیاس " می گفته اند اما " چوبک " با این هنجارشکنی می خواهد زبان نوشته های " دشتی " را مورد استهزا قرار دهد .

  1. نقیضه ، خواننده را به درنگ وامی دارد : " هاچن " در مورد ضرورت همکاری خواننده با

نویسنده برای درک بهتر متن و گره گشایی از راز و رمزهای آن ، می نویسد :

     " نقیضه ، نیاز به یک فاصله ی انتقادی دارد . اگر خواننده متوجه این فاصله ی انتقادی نباشد ، قادر به درک تفاوت میان دو متن نمی شود . در این حال ، وجود یک اشاره برای درک این فاصله و تفاوت ، الزامی است تا متن را طبیعی سازد و آن را در متنِ تغییر یافته ، جا بیندازد . . . در هر نقیضه ای ، وجود حاضر دیگر ، خواننده است تا به دنیای واژگان وارد شود . وظیفه ی خواننده در تکمیل معنی متن نقیضه وار ، به مراتب بیش از آن است که در هر خوانشی از متن ، تصور می رود " ( هاچن 206-203) .

        طبعاً درک این دقیقه ی باریک تر از مو که " چوبک " دارد از روی زبان نوشته ی " دشتی " در فتنه تقلید می کند تا آن را مورد استهزا قرار دهد ، برای خواننده دشوار باشد و تنها خوانندگانی متوجه این دقایق و ظرایف می شوند که متن شناس باشند . گفتیم که " دشتی " اصلاً عرب و اهل " کربلا " است و تحصیلات حوزوی خود را نخست در زادگاه و سپس در " بصره " و " بغداد " گذرنده  و در آستانه ی کودتای " سوم اسفند " به ایران آمده و بی درنگ به اشاره ی " سید ضیاء الدین طباطبائی " در " کرمانشاه

" دستگیر و سپس در " تهران " به حبس می افتد و کتاب ایام محبس (1301) او ، خاطرات چند ماه بازداشت او است . اصرار " چوبک " در عربی نویسی و کوشش برای تقلید از مراتب عربی دانی          " دشتی " ، به قصد استهزای او است . نگاه کنیم که " دشتی " تا چه اندازه به فضل " لسان عربی " خود می بالد :

    " اصلاً من ادب عرب را دوست دارم و این ، عجب نیست زیرا که من از دوران صِبی [ کودکی ] روبه روی تشکچه ی استاد " صرف میر " و " سیوطی " و " مُغنی " [ کتاب های دستور زبان عربی ] را فراگرفته م . با این زبان مقدس ، اصلاً نمیتوان جز عفیف گفت و نوشت . افسوس

1.Deviation

که مردم نافهمند و گرنه برای تنویر و تنقیح زبان فارسی ، چاره ای جز آن نمی دیدند که به جای لغات و کلمات غیر عفیف فارسی ، لغات عربی بگذارند و اصولاٌ مهما امکن [ تا حد امکان ] باید کوشید هرچه بیش تر لغات و کلمات عربی ، جای فارسی را بگیرند . . . من زبان عربی را می پرستم . حیف و صد حیف که تو نازنین با این زبان غنی بیگانه ای و الا نامه های خود ر ا هم به زبان عربی برایت می نوشتم " (84-83) .

     و این همه ادعاها در حالی صورت می گیرد که عرب ، نام حیوانات را به عنوان اسم بر خود می نهد ، مانند " کَلب " به معنی " سگ " و " معاویه " به معنی " سگ بسیار عوعوکننده " که اطلاق چنین نام هایی خود مستقیماً بر" بدویت " و خشونت فرهنگی قوم و نژاد دلالت می کند . " چوبک " نمی تواند چنین تحقیری را از جانب یک عرب عراقی مهاجر بر زبان غنی و ملی خود هموارکند . بنابراین ، بازتاب استهزاآمیز نویسنده را بر غرور ملی او حمل باید کرد .

      اینک به این بند از مقاله ی معلم اخلاق " هدایت " دقت کنیم :

     " آقای دکتر دوست یاب ، صاحب نشان طلای علمی از بودجه ی کمیسیون " خلاصة المعلومات " . . . لقمه های چرب و نرم زد و دیوان شعری قدیم را به طوری خلاصه کرد که اگر خود این شعرا زنده می شدند ، انگشت به دهن ، حیران می ماندند و به نادانی خود تأسف می خوردند . از بودجه ی " پرورش ادبار " هم به عنوان دِسِر ، لفت و لیس ها رد . زبان مزدها برای دُرفشانی ها گرفت و کتاب های اخلاقی بسیار مفید در باره ی دوست یابی تألیف کرد " ( هدایت 95-94) .

  • " دوست یاب " ، تلمیحی به کتاب آیین دوست یابی نوشته ی " دیل کارنگی " 1 است که " رشید

یاسمی " آن را ترجمه  کرده است . عنوان " دکتر " به عنوان " ممیز " به این دلیل به آغاز نام او اضافه شده که به عنوان استاد به " دانشگاه تهران " راه یافته و بی جعل و تراشیدن عنوان ، نمی توان در           " دانشکده ی ادبیات " این دانشگاه تدریس کرد . مقصود از " خلاصه کردن دیوان اشعار " ، تصحیح و تحشیه ی دیوان برخی شاعران مانند " ابن یمین " ، " سلمان ساوجی " و " مسعود سعد سلمان " است .

  • مقصود " هدایت " از " پرورش ادبار " ، " سازمان پرورش افکار " است که به اشاره ی " علی

اصغر حکمت " ، وزیر معارف " رضا شاه " ، تأسیس شد تا با تلقین و اشاعه ی ایده ئولوژی مسلط دولت ـ که بر شالوده ی ملیت گرایی کاذب و شاه دوستی استوار بود ـ یک نسل مردم حلقه به گوش و نادان تربیت کند و " رشید یاسمی " در این دستگاه ، به کار شست و شوی مغزی جوانان مشغول بود . اگر خواننده نتواند با برخی تلمیحات و اشارات ، این شخصیت ادبی و فرهنگی را شناسایی کند ، مقصود         " هدایت " را از این " نقیضه نویسی " درنخواهد یافت .

     اینک به این عبارت در مقاله ی سعدی آخرالزمان " هدایت " دقت کنیم که به معرفی یکی دیگر از       " بازیگران عصر طلایی " ( 1320-1305) می پردازد :

     " اداره ی پست ، معدن کارت پستال و تمبر بود . روز اول ـ که به انبار تمبر رفت ـ دیوانه وار فریادکشید : یک میلیون عکس ! و چنان ذوق زده شد که زبانش تا چند دقیقه بند آمد . اما روزگار ، ذوق کش است . آقای وهابی به زودی فهمید که تماشای عکس به درد زندگی نمی خورد و باید در اداره ، ترقی کرد . . . آقای وهابی قلم به دست گرفت و شرح حال خود را در اداره از ابتدا تا انتها به صورت رمان درآورد اما البته هیچ نمی دانست که با انتشار این کتاب ، در شمار نوابغ عالم خواهد آمد . . . از حُسن اتفاق ، در این میان " خرچنگستان " منحل و قرار تجدید سازمان آن ، داده شد . آقای وهابی فهمید که این بار نباید فرصت را از دست بدهد و کلاه به سرش برود . . . وقتی قرار تأسیس " پرورش اطوار " گذاشته شد ، اولین اسمی که به خاطر بنی بانی این بساط آمد ، اسم آقای وهابی بود . اطوار ملایم و صدای دلنشین آقای وهابی کاملاً سزاوار بود که سرمشق نونهالان میهن قرار گیرد . . . به آقای وهابی پیشنهاد کردند که مجله ای برای تبلیغ ترقیات عصر مشعشع راه بیندازد . به به ! چه بهتر از این ؟ یک مجله ی پرعکس . پس دامن دامن همت به کمر زد و چاپ مجله ی مصوّر زنگبار امروز را با اختیارات تام به عهده گرفت " (همان 104) .

    مقصود " هدایت " از " رمان " ، همان رمان معروف زیبا (1309) است که " محمد حجازی "            ( مطیع الدوله ) آن را نوشته است . منظور از " پرورش اطوار " ، همان " سازمان پرورش افکار " و مقصود از زنگبار امروز ، همان مجله ی ایران امروز است که ارگان " سازمان پرورش افکار " بوده و در 1317 منتشر شده و منظور از " خرچنگستان " نیز ، هملن " فرهنگستان " است که "  حجازی " از اعضای آن بوده است .

  1. نقیضه ، زبان حال طبقات سرکوب شده است : " توماس " 1 ، "  نقیضه " را چیزی نمی داند جز ابزاری :

    " برای تجسّم بخشی درونی و ذاتی بشر به طغیان بر ضد اقتدار . بنابراین ، گونه ای موضعگیری جانبدارانه و میل گریز از مرکز یا لایه های بالای اجتماعی و طبقاتی به طرف لایه های              اجتماعی پایین تراجتماعی و اطلاع رسانی در مورد طبقات بالاتر اجتماعی است " ( توماس 2010) .

      " چوبک " در سنگ صبور می خواهد نویسنده ی طبقات سرکوب و فراموش شده ی پایین اجتماعی باشد و آثار خود را وقف ترسیم سیمای زندگی لایه های فقیر و کم درآمد اجتماعی کند . راوی رمان ، آموزگار دبستان است و در خانه ای اجاره ای و شلوغ زندگی می کند که یک قهوه چی و همسرش ، یک روسپی و پسرش و یک پیرزن زمینگیر در آن ، زندگی می کننند  :

     " بالاخره مملکت ، همه جور آدم لازم داره : هم نویسنده ی متعینین و متعینات می خواد ، هم نویسنده ی گدا . منم اگه خواسّم نویسنده بشم ، می شم نویسنده ی گداها . این همه نویسنده داریم که دایم دستشون تو پر و پاچه ی متعیناته . یه شب می رن به یکی از مهمونی های متعینات و زنکی رو تو تاریکی گیر میارن و براش چش و ابرو میان . صُب که شد ، پا می شن و سرگذشت پایین تنه ی خودشون رو " به رشته ی تحریر " درمیارن . . . اونا نه از " گوهر " [ زن جوان روسپی ] و " جهان سلطون " [ پیرزن زمینگیر و بی کس ] خبر دارن و نه می دونن یه همچو موجوداتی هم هستن و نه زبان اونا رو می دونن " (86) .

      این عبارت نقل شده را با عبارات زیر مقایسه می کنیم که نوشته ی " دشتی "  است و در سال 1317 " چندی نیز سانسور مطبوعات را به عنوان رئیس اداره ی نگارشات در خدمت نظمیه ی رضا شاه انجام داد " ( بهنود ، 1384 ، 184) ، اما پس از اشغال کشور ، سقوط بساط دیکتاتوری " رضا شاه " و باز شدن فضای بسته ی سیاسی ، یک شبه " دموکرات " می شود به صف مقدم منتقدان نظام قبلی می پیوندد و به هنگام تبعید " رضا شاه " به جزیره ای در جنوب آفریقا ، به عنوان نماینده ی مجلس شورای ملی ، از وکلا و نخست وزیر وقت ، " فروغی " ، خرده می گیرد که چرا گذاشته اند دیکتاتور ، جواهرات سلطنتی را هم با خود از کشور خارج کند ؟ " ( همان 190) .این اندازه تذبذب سیاسی و ریاکاری بر " چوبک "

1.Thomas

آزاده ، فرهیخته و مردم دوست ، گران می آید . مبارزه با ایده ئولوژی دولتی و ارگان های سرکوب ، یکی از اهداف " نقیضه " نویسی است . به توصیف " دشتی " از شب خاطره انگیزی بپردازیم که با " فتنه " تجربه کرده و خشم " چوبک " را در آن شب مهتابی کذایی برانگیخته است :

    " خوب به خاطر دارم یک شب به کرج دعوت داشتیم . من و او [ " فتنه " ] در اتومبیل ، پهلوی هم بودیم . من به واسطه ی این که رفته رفته او را زیاد دوست می داشتم و طبعاً کمرو و با احتیاط بودم ، هیچ گونه اقدامی نمی کردم ولی دست او در تاریکی دست مرا جسته و تمام مدت در میان دست من بود . . . پس از شام ـ که در میان مهتاب به گردش رفته بودیم ـ من و فتنه از سایرین خیلی دور افتاده و اندکی دو به دو کنار رودخانه ایستادیم . . . او تقریباً به شانه ی من تکیه داده بود . بی اختیار لب های من بر روی لب های گرم و عشق انگیز او افتاد . فتنه ، عاشقانه فشار لب ها را زیادتر کرد و دست هایش به شانه ی من حلقه شد " (57-56) .

  1. نقیضه ، گونه ای نقد فرهنگی است : به نوشته ی " فولر " 1 واژه ی Parody یونانی است و

از " Parodia " گرفته شده که به معنی " صدای مخالف " 2 است ( توماس ) و می توان به " ساز مخالف " ترجمه کرد که معنای عام تری دارد . " کادن " 3 تأکید دارد که " نقیضه سازی " کارِ هرکسی نیست ، زیرا باید میان متن شبیه سازی شده [ متن نویسنده ی دوم ، آنچه در " پیش زمینه " می آید ] و       " متن اصلی " 4 [ متن نویسنده ی اول و آنچه در " پس زمینه " آمده است ] تعادلی دقیق و ظریف وجود داشته باشد . پس تنها نویسندگان مبرّز و خلاق می توانند به نقیضه نویسی موفق بپردازند " ( کادن 1999 ، 640) .

     " کوشنیر "  5 به " نقیضه " به عنوان گونه ای از " نقد فرهنگی " نگاه می کند که هدفش ، تنها تأکید بر یک رشته از ارزش و تجربیات فرهنگی خاص است و می خواهد نمودهای فرهنگی گذشته را مورد بازنگری قرار دهد . او به عنوان مثال از نویسندگانی مانند " دکتروف " 6 در رمان به روزگار سخت خوش آمدید 7 (1960) و " کوور " 8 در داستان شهر شبح 9(1998) نام می برد که نه تنها ساخت سنتی و رایج نقیضه را تغییر می دهند ، بلکه حتی ابعادی از هویت فرهنگی آمریکایی را هم به گونه ای متفاوت ، ترسیم می کنند ( کوشنیر ) . درواقع ـ همان گونه که " موریس " 10 می گوید ، " نقیضه " گونه ای      " پیوند میان متنی " 11 میان دو اثر ادبی برجسته است . رمان به روزگار سخت ، خوش آمدید ، نقیضه ای بر روزگار سخت 12 " دیکنس " 13 است (موریس 19991 ، 27) . به این ترتیب ، گفتمان متون ، خود به نقد فرهنگ و زمان گذشته می پردازد .

     " در تورات ، به عنوان  " متن اصلی " و " پس زمینه " ، از اسطوره ی خلقت " آدم "  و " حوّا " یاد شده که مطابق آن ، خداوند آن دو را از نزدیک  شدن به " درخت ممنوع " بازداشت اما :

    " آن درخت در نظرِ زن ، زیبا آمد و با خود اندیشید : " میوه ی این درخت دلپذیر می تواند خوش طعم

1.Fowler                 2. Against Song             3. Cudden                 4. Original        5.Kuŝnir             6. Doctorow            7. Welcome to Hard Times             8. Coover                9. The Ghost Town         10. Ch. Morris             11. Intertextual connection                12. Hard Time           13. Ch. Dickens    

باشد و به من دانایی ببخشد . " پس از میوه ی آن درخت چید و خورد و به شوهرش هم داد و او نیز بخورد. . . بدین ترتیب ، او [ خداوند ] آدم را [ از باغ عدن ] بیرون کرد و در سمت شرقی باغ عدن فرشتگانی قرار داد تا با شمشیر آتشینی که به هر طرف می چرخید ، راه " درخت حیات " [ جاودانگی ] را محافظت کند ( پیدایش ، 3 : 7-6 ، 24-23) .

    " چوبک " در بخشی از سنگ صبور به نقیضه نویسی پرداخته و روایت و برداشت متناقضی از آن ، ارائه کرده است . او به زبانی جانبدارانه ، رفتار " مَشیا " و " مشیانه " را در خوردن میوه ی ممنوع و کوشش برای رسیدن به " معرفت " و نیز نفس " طغیان " را می ستاید . " مشیا " با تهور از میان سد آتش می گذرد و با خوردن میوه ی " درخت ممنوع " به " معرفت " می رسد :

     " تو حالا معرفت پیدا کردی . حالا ست که ظلم و دروغ و دورویی و نارو و خودخواهی و عشق و محبت را خواهی شناخت (351-350) .      

      " هدایت " در داستان قضیه ی مرغ روح  ، مندرج در ولنگاری ، به زبان استهزا به طرح سیمای       " مسعود فرزاد " ، یکی از همفکران خود می پرداد که به قول خودش " تمام ادبیات خاج پرستی "          ] جهان مسیحیت ، ادبیات انگلیسی ] مثل موم تو چنگولش بود " ( هدایت 1356 ، 49) . او از معدود شاعران ، محققان و حافظ شناسانی است که عمری را به تصحیح ، تحقیق و تحشیه نویسی بر دیوان حافظ صرف  کرده اما مورد عداوت ، انکار و طرد ادبا و فضلای عصر خود ( وحید دستگردی ، فروزان فر ، محمد قزوینی ) قرار دارد :

     " ولی از آن جا که محققین و ادبیا و شعری بی قدر و مقد ار ما چندین شلیته بیش تر پاره کرده بودند ، مثل شتری که به نعلبندش نگاه کند ، به او نگاه می کردند ؛ بعد سری تکان می دادند و به التهابات و هیجانات ناهنجار این موجود ریغوی عاری از صلاحیت اجتماعی و تملق و اغراض پست مادّی و اظهار فضل . . . پوزخند تمسخرآمیز زده در جوابش این شعر را نقل قول می آوردند که :

برو فکر نان کن که خربزه آب است            فرمایشات شما چون خشت بر آب است

    این حرف ها ، نه خانه ی سه طبقه می شود ، نه اتومبیل ، نه اضافه حقوق ، نه اهمیت اجتماعی و آجیل . . . ولی این ادیب سرتغ ، به خرجش نمی رفت . . . صد و پنجاه بند کاغذ دو رطلی و دویست شیشه ی مرکّب تبریز و چهار بسته قلم نیریز از بازار حلبی سازها ابتیاع فرمود و بی درنگ شروع به کپی و حلاجی دیوان حافظ نمود . دسته دسته کاغذها را سیاه می کرد و در آرشیو و دولابچه ی صندوقخانه ضبط می کرد . . . فضلا و ادبا به تاخت دور او گرد آمدند و اظهار تأسف از عدم قدردانی ابنای بشر نمودند . دستمال دستمال برایش اشک خون ریختند و در ضمن ، از کشفیات او راجع به حافظ دزدیدند و مستقلا ً در مجلات به نام نامی خود زینت افزای مطبوعات گردانیدند و صاحبِ خانه ی سه طبقه و اتومبیل و اضافه حقوقی و اهمیت اجتماعی شدند ولی متخصص حافظ از آن جایی که [ آثارش انتشار نیافته مانده بود ] و روی کپی معلوماتش یک وجب خاک نشسته بود ، از کمک همنوعان دنیوی مأیوس و با یک دنیا افسوس به وسیله ی طاعت و عبادت ، دست به دامن خدا و قوای ماوراء طبیعی و عوالم اخروی شد " (51-49) .

    چنان که از متن برمی آید ، کثرت واژگان عربی و کوشش برای مسجع نویسی ، استهزای مستقیم همان اعضای محفل " سبعه " است که با کارگزاران دولتی همکاری فرهنگی ، و از ایده ئولوژی حاکم دفاع می کردند و در برابر نویسندگانی مانند " هدایت " ، " بزرگ علوی " ، " مسعود فرزاد " و " ذبیح بهروز " قرار داشتند . خرده گیری از ناشران و سرقات ادبی همین ادبا و فضلای ریش و سبیلدار و موجه اجتماعی

و کوشش آنان برای منزوی کردن " هدایت " و دوستانش ـ که به " مدرنیته " 1 و " مدرنیسم " 2 گرایش داشتند و به معنی دقیق اصطلاح " روشنفکر " به شمار می رفتند ، از سطر سطر نوشته برمی آید .          " مسعود فرزاد " ـ که " هدایت " این داستان را به او تقدیم داشته است ـ استاد مسلم " علم عروض " در      " دانشگاه پهلوی " ( " ارم " کنونی ) " شیراز و مترجم توانای زبان انگلیسی بوده است . او که در سال های ملی شدن نفت در بنگاه سخن پراکنی " بی. بی . سی . " کار می کرد ، حاضر نشد سخنی بر ضد دولت ملی کشور خود بگوید و با استعفایش ، مراتب غیرت و حمیّت ملی خود را از یک سو و بیزاری خویش را از دولت بریتانیا به خاطر شرکت در کودتای ضد ملی 1332 نشان داد . ترجمه های هنری و دقیق " فرزاد " از هملت3 و رؤیای نیمه شب تابستان 4 " شکسپیر " 5 را خوانده ایم . او کتاب هایی با عنوان وزن رباعی ، ترجمه ی غزلیات حافظ را به زبان انگلیسی منتشر کرده و موش و گربه ی " عبید زاکانی " را نیز به انگلیسی ، برگردانده است ( ویکی پدیای فارسی ) . مطابق نوشته ی " پارسی نژاد " در کتاب تاریخ نقد ادبی در ایران 6 (2003) به نقل از دفتر هنر (ص 678)  در آنچه با نام وغ وغ ساهاب به نام " هدایت " منتشر شده است ، هجده " قضیه " را " هدایت  " ، سیزده قضیه را " فرزاد " ، دو قضیه را مشترکاً و یک قضیه را نیز " محتشم " نامی نوشته است ( پارسی نژاد 2003 ، 225) .

  1. در نقیضه ، تاریخ مورد بازنگری قرار می گیرد : میان رویکرد نویسنده ی گذشته با " تاریخ

" به مفهوم سنتی اش ، با آنچه نویسنده ی امروز از " تاریخگرایی نو " برداشت می کند ، تفاوتی هست .             

     " به باور تاریخگرایان نو ، آنچه اهمیت دارد ، خود تاریخ نیست ؛ تفسیر آن اهمیت دارد . گذشته از این ، به دلایل مختلف ، ارائه ی تفسیری قابل اعتماد هم به شدت ، دشوار است " ( تیسن 2006 ، 283) . نویسنده ای که به " تاریخگرایی نو " 7 باور دارد در اصل اسناد ، مدارک و شواهدی که به عنوان مستندات تاریخ به کار رفته است ، تردید می کند و اعتقاد دارد " قلم ، در دست دشمن " ها یعنی قدرت های سیاسی حاکم بوده و روند تاریخ را به سلیقه و به سائقه ی منافع سیاسی قدرت خود نوشته اند . میان     " تاریخ سنتی " و " تاریخگرایی نو " تفاوتی عمده هست : نخستین را " دیگران " و زیر نفوذ وضعیت زمان خود نوشته اند ؛ مثلاً  تاریخ بیهقی نوشته ی " ابوالفضل بیهقی " ـ با آن که نویسنده اش منشی آزاده دارد ـ از پاره ای تعصبات و آلایش ایده ئولوژی حاکم برکنار نیست . اما " تاریخگرایی نو " را شخص نویسنده ی امروز آن هم بر پایه ی تجربیات و بینش " به روز " خویش می نویسد . نوشته های تاریخی امروز ، تلاقیگاه گذشته و اکنون است و گذشته را با دید انتقادی مستدل روایت می کند . " هدایت " و       " چوبک " ، تلقی متفاوتی از رخدادهای گذشته و زمان خویش دارند که در روایات فردی آنان ، بازتاب    

1.Modernity            2. Modernism             3. Hamlet                4. A Midsummer-Night’s Dream             5. Shakespeare                     6. A History of Literary Criticism in Iran  ( 1866-1951  )                7. New Historicism

یافته است .

     " چوبک " در رمانش به سراغ روایتی می رود که نخستین بار در سیاست نامه ( سِیَرالملوک )         " خواجه نظام الملک توسی " نقل شده و در آن ، سیرت پسندیده ی " انوشیروان " را در برقراری عدالت اجتماعی می ستاید :

     " گویند که چون "  قباد " [ پدر انوشیروان ] فرمان یافت [ درگذشت ] ، نوشیروان عادل ـ که پسر او بود ـ به جای پدر نشست . هژده ساله بود و کارِ پادشاهی می راند و رَدی [ خردمندی ] بود که از خُردگی ، عدل اندر طبع او سرشته بود . . . چون سه ـ چهار سال از پادشاهی او گذشت ، گماشتگان همچنان درازدستی می کردند و متظلّمان بر درگاه بانگ می داشتند . نوشیروان دستور داد همان زنجیر را بسازند و زنگوله ها را بر آن بیاویزند چنان که کف دست کودک هفت ساله به آن برسد تا هر متظلمی که به درگاه او آید ، او را به حاجبی [ پرده دار ، رابط میان دربار و ارباب رجوع ] حاجت نبود . سلسله بجنبانَد ؛ جرس ها به بانگ آیند ؛ انوشیروان بشنود ؛ آن کس را پیش خوانَد و دادِ او بدهد . . . بعد از هفت سال و نیم ، روزی که سرای خالی بود و مردمان همه رفته بودند و نوبتیان [ نگهبانان کشیک ] خفته ، از جرس بانگ برخاست و نوشیروان بشنید . دروقت [ بی درنگ ] دو خادم را بفرستاد و گفت بنگرید تا کیست که به دادخواهی آمده است . چون خادمانِ به سرای بازآمدند ، خری را دیدند پیر و لاغر و گَر که از درِ سرای اندر آمده و پشت به زنجیرها می مالید و از جنبش زنجیر و از جرس ها ، بانگ می آمد . خادمان رفتند و گفتند هیچ کس به دادخواهی نیامده است مگر خری لاغر و پیر و گَر . نوشیروان گفت : ای نادانان که شمایید ! نه چنین است که شما می پندارید . چون نیک نگاه کنی ، این خر هم به دادخواهی آمده است . چنان خواهم که هر دو خادم بروید و این خر را در میان شهر بگردانید و از احوال این خر از هرکسی بپرسید و به راستی معلوم کنید .

     خادمان از پیش ملِک بیرون آمدند و این خر را در میان شهر و بازار آوردند و از مردمان پرسیدند که : هیچ کس از شما این خرک را می شناسید ؟ همه گفتند کم کس است در این شهر این خر را نشناسد . گفتند چون شناسید ، برگویید . گفتند : " این خرک را می بینیم هر روز جامه ی مردمان بر پشت او نهاده به گازران [ رختشوی خانه ] بردی و شبانگاه به بازآوردی . تا جوان بود و کار می توانست کرد ، علفش می داد . اکنون که پیر شد و از کار فروماند ، آزادش کرد و از خانه بیرون کرد . "

     چون هر دو خادم از هرکس پرسیدند ، همین شنیدند . سبک [ بی درنگ ] بازگشتند و معلوم مَلک نوشیروان کردند . نوشیروان گفت : " نگفتم که این خرک هم به دادخواهی آمده است ؟ این خرک را امشب نیکو دارید و فردا آن مرد رختشوی را با چهار مرد کدخدای محل [ بزرگان و ریش سفیدان محل ] او ، با

این خرک به بارگاه من آرید تا آنچه را واجب آید ، بفرمایم . " دیگر روز ، خادمان چنین کردند . خر و گازر [ رختشو ] را با چهار مرد کدخدای به وقت [ سرِ وقت ] پیش بردند . انوشروان گازر را گفت : " تا این خرک جوان بود و کارِ تو می توانست کرد ، علفش دادی و تیمارش کردی . اکنون که پیر گشت و از کار کردن فروماند . . . از درش بیرون راندی . پس حق رنج و خدمت بیست ساله ی او کجا رود  ؟ بفرمود تا چهل تازیانه اش زدند و گفت : تا این خرک زنده باشد ، خواهم که هر شبانه روز چندان که کاه و جو تواند خورد ، به علم این چهار مرد بدو می دهی و اگر کوتاهی کنی و معلوم من گردد ، تو را ادبی بلیغ فرمایم " ( نظام الملک توسی 1372 ) .

     با این همه ، سیمایی که " چوبک " از " انوشیروان " و وزیر فرزانه اش ، " بزرگمهر " ، ترسیم

کرده ، با آنچه در این متن کهن آمده است ، تفاوت دارد . نویسنده می خواهد بگوید آنچه در باره ی دادگری " خسرو انوشیروان " در تاریخ ها ، روایات و امثال آمده است ـ مانند آنچه " ابوحامد محمد غزالی " در بخش دوم نصیحة الملوک در مورد عدل " کسری انوشیروان " گفته است یا سعدی در قصیده ای می سراید :

          بعد از هزار سال که نوشیروان گذشت           گویند زو هنوز که بوده است عادلی

     واقعیت ندارد و این روایت به تواتر و به خاطر آرمان عدالت خواهی موجود در روایات ، در آثار این نویسندگان و شاعران نقل گردیده است و لابد یک دلیلش هم کشتار جمعی هفتاد هزار مزدکی در روزگار او است ؛ یعنی سرکوب خشونت آمیز ناراضیان کشور . نویسنده ، خواننده را در " عصر طلایی " با خود به شیراز می برد و از او می خواهد تا تصویرهایی را در " شهر فرنگ " ببیند و به نقل راوی گوش دهد . خواننده درمی یابد آنچه از آن به " زنجیر عدل انوشیروان " یاد می شده ، تنها یک " نمایش " بوده که برای آوازه گری شاهنشاه ساخته و پرداخته شده  ، گرنه " بزرگمهر " تیراندازانی را در کنار زنجیر عدل کذایی گمارده تا هرکه را برای دادخواهی می آمده است ، بی جان کنند :

     " این زنگ بزرگ رو که می بیی از طاق آویزونه ، خیلی نقل  داره . برادر من ! خوب تماشاکن . این همون زنگیه که سرِ زنجیرش تو کوچه ، تو میدون مال فروشا بوده . هرکی بش ظلم می شده ، یا از کسی شکایت داشته ، می رفته زنجیر رو می کشیده و زنگ تو بارگاه انوشیروان صدا می کرده ؛ فرمون می داده " " برید اونی که زنگ رو زده ، بیاریدش تا به دادش برسیم . برید ظالمو بگیرین بیارین تا شقه ش کنم . . .

بوذرجمهر :

     دیگر از این ، بهتر نمی شود . صابِ خر را می یابیم و سیاست سخت می کنیم [ سخت مجازات می کنیم ] تا آوازه ی عدل خدایگان در دنیا بپیچد که در سرتاسر مُلکش همه در  رفاهند جز خری که از صاحب ستمگرش ، جور دیده و به زنجیر عدل پناه برده و دادِ خود ستانده .

انوشیروان :

      اول ، خر را بیاورید . این خودش جنجالی از شوق در مردم پدید خواهد ساخت . موبد موبدان هم باید باشد تا عمل خر را تعبیر کند . حتماً باید جنبه ی مذهبی به آن داده شود ، اما قبلاً خودت او را ببین و مطلب را چنان که می دانی ، به او تلقین کن که جز آنچه خواستِ ما است ، نکند . . .

 

 حالا من بگو آیا آن تیراندازان ـ که مراقب بوده اند که کسی به آن نزدیک نشود ـ اشخاص قابل اعتمادی بوده اند ؟

بوذرجمهر :

    از میان مُغان ، متعصب ترینشان را انتخاب می کردیم و به آن ها می گفتیم آن هایی که به زنگ نزدیک می شوند ، فقط مزدکی ها هستند و قتلشان واجب است . جاسوسان ما نیز شب و روز در میان مردم بودند و همین که می فهمیدند کسی قصد نزدیک شدن به زنگ را دارد ، پیش از آن که در محوطه ی میدان پیدایش بشود ، به وسایل گوناگون ، سربه نیست می شد . گاه نیز مردم به خصوصی را مانند آن پیشه ور عمداً می گذاشتیم به زنگ نزدیک شود " (152-137) .

       " هدایت " در قضیه ی خرِ دجال ، تاریخ بیست ساله ی ایران را از کودتای سوم اسفند 1299 تا  سال های آغازین دهه ی سوم قرن چهاردهم به زبان طعن و استعاره بازنویسی می کند و می کوشد ثابت کند که مردم کشور ما نه اهل تأملند ، نه میلی به خطر کردن دارند . همه ی همّ و غمّ آنان ، این است که فقط از نان خوردن نیفتند . به این دلیل ، غلام حلقه به گوش فرمانروایی می شوند که اجازه می دهند مردم قوت لایموتی بخورند :

     " یکی بود ، یکی نبود . غیر از خدا هیشکی نبود . یک گله ی گوسبند بود که از وقتی تنبان پایش کرده بود و خودش را شناخته بود . . . در دامنه ی کوی که معلوم نیست به چه مناسبت کشور آن را " خر در چمن " می نامیدند ، زندگی کجدار و مریز می کردند و می چریدند و شکر خدا را می کردند  که آخر عمری ، از چریدن علف نیفتاده اند " ( هدایت 1356 ، 99) .

     روزی روباهی مکّار [ " ژولیوس بارون دو رویتر " 1 ، تبعه ی کشور بریتانیا ] به " کشور خر در چمن " [ ایران ] می آید و  بوی " گوهر شبچراغ " [ نفت ] از اعماق زمین می شنود :

    " روباه گفت : " اگر کلکی سوار بکنم که هنوز تا کسی بو نبرده این ها را از دست این گوسبندها دربیارم ، نانم توی روغن است " (99) .   

   " روباه " برای پیشبرد مقاصد خود ، از " کفتار " [ سید ضیاء الدین طباطبائی ] ی استفاده می کند که همیشه آرزو داشته " داخل گوسفند حساب بشود . " روباه پیر " کفتار " را هفت قلم آرایش می کند و به سرزمین " خر در چمن " می فرستد تا خود را نجات دهنده ی آنان قلمداد کند :

     " ای ملت نجیب ستم دیده ی خر در چمن ! من سال ها است تو قبرستان در تبعید و انزوا به سر برده ام . . . اکنون کاسه ی صبرم لبریز شده و قفل سکوت را از پوزه ام گشودم و کمر همت بستم تا سرزمین خر در چمن را بهشت عنبر سرشت بکنم . چه نشسته اید که من همان بز اخفشم که خاکسترنشینش هستید . یا هو ! بیفتید دنبال من و هی سینه بزنید . " گوسبندها نگاه مشکوکی به هم کردند و زیرلبی گفتند : " هر غلطی می کنی ، بکن . . . اما ما را از علف چریدن بینداز " (100) .

     " کفتار " بیست سال پس از به قدرت رساندن " دوالپا " ی اول [ رضا شاه ] ، دیگر بار به صحنه ی سیاست بازمی گردد تا راه را برای به قدرت رساندن " دوالپای دوم " [ محمد رضا شاه ] آماده کند . با این همه ، گوسفندان " خر در چمن " چون تنها نگران " علف " خویش هستند ، حتی پس از شناخت و کشف هویت " کفتار " باز هم فریب می خورند و به نویدهای او دل می نهند :

      " گوسبندها به هم نگاه کردند و توی دلشان گفتند : " ما خر در چمنی هستیم و پدران ما ، خر در چمنی بوده اند . زمین ، گِرد است مانند گلوله . سام ، پسر نریمان ، فرمانروای سیستان و بعضی ولایات دیگر بوده . هرکه خر است ، ما پالانیم . هرکه در است ، ما دالانیم . خدا کند که میان این خر تو خر ، ما از چریدن علف ، نیفتیم ! " (106-105)

 1.J. B. Reuter

 

منابع :

 

بهنود ، مسعود . از سید ضیاء تا بختیار . تهران : انتشارات جاویدان ، چاپ دهم ، 1384 .

پارسی نژاد ، ایرج . " قضیه " در آثار صادق هدایت . ایران نامه ، سال شانزدهم ، 1990 .

چوبک ، صادق . سنگ صبور . تهران : انتشارات علمی و پسران ، چاپ دوم ، 1352 .

دشتی ، علی . فتنه . تهران : کتابخانه ی سینا ، چاپ ششم ، بی تا.

نظام الملک توسی ، قوام الدین ابوعلی حسن . سیاست نامه . به کوشش هیوبرت دارک . تهران : بنگاه ترجمه و نشر کتاب ، بی تا.

هدایت ، صادق . نوشته هایی از صادق هدایت . بی نا. بی تا.

---------------- . علویه خانم و ولنگاری . تهران ، انتشارات جاویدان ، 1356 .

Cuddon, J. A. ( Revised by C.E. Preston ) . Dictionnary of Literary Terms & Literary Theory .Penguin Books , 1999.

Hutcheon, Linda.  Parody without Ridiclue: Observations on Modern Literary Parody. Canadian Review of Comprative Literature , Spring 1978 , Volum 5 , Number 2.

Kuŝnir, Jaroslav. Parody of Western in American Literature: Doctorow’s Welcome to Hard Times , and R. Coover’s The Ghost Town. University of Preŝov  , Slovakia.

Morris, Christopher. On the Fiction of E. L. Doctorow. Jackson and London:  University Press of Mississippi , 1991. Cited in : Kuŝnir’s.

Parsinejad, Iraj. A History of Literary Criticism in Iran ( 1866-1951). Bethesada Maryland , IBEX Publishers Inc. 2003.

Thomas, L. Parody: From the Roots. Chapter 1  , 2010. Prepared by BeeHive Digital Concepts Cochin for Mahatma Gandhi University Kottayam.

Tyson, Lois. Critical Theory Today: A User-Friendly Guide. Second Edition , 2006.

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 63 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت