چهارشنبه, ۲۲ آذر ۱۳۹۶

دوشنبه /

دوشنبه

دوشنبه

   9


ترس و لرز " ساعدی " به عنوان " رمان حیرت انگیز " و " وهمناک "

جواد اسحاقیان

   یکی از دغدغه هایی که باید در مرکز تحقیق و " نظریه ی ادبی نو " ما قرار گیرد ، تعیین دقیق تر " نوع ادبی " 1 داستان کوتاه یا رمان است . کشف " نوع ادبی " اثر مورد بررسی و تدوین هنجارهای ناظر بر آن ، به درک بهتر اثر ادبی کمک زیادی می کند و منتقد و خواننده را از رفتن به راه خطا و تفسیرهای دور از ذهن و نادرست بازمی دارد . رمان ترس و لرز ( 1347) نوشته ی دکتر " غلام حسین ساعدی " ( 1364-1314) ،  از جمله آثاری است که در تعیین " ژانر " آن باید دقت کرد . برخی ساده لوحانه ، آن را از گونه ی " رئالیسم جادویی " 2 دانسته اند ( رحمانی خیاوی ) ؛ در حالی که با توجه به قانونمندی های چیره بر " رئالیسم جادویی " و رمان مورد بررسی ، می توان دریافت که مفترقات این رویکرد با آنچه " ساعدی " در ترس و لرز نوشته ، بیش از مشترکات آن ها است .

     " جمال میر صادقی " در کتاب عناصر داستان ، این رمان را از نوع " رمان های وهمناک " 3 می دانند و می نویسند :

     " داستان وهمناک ، از نوع داستان های دهشت انگیز است که خواندن آن ها احساس غرابتی مرموز و آزاردهنده در خواننده بیدار می کند . تزوتان تودوروف 4 ، نظریه پرداز فرانسوی [ بلغاری ] ، معتقد است که وهمناکی حاصل از این نوع داستان ها را می توان به عنوان نتایج رؤیا ، خطای حسی یا توهّم راوی یا شخصیت اصلی توجیه کرد . نمونه ی بارز داستان وهمناک قلب رازگو 5 نوشته ی ادگار آلن پو 6 ، نویسنده ی آمریکایی ، است که در آن ، راوی از توهمّات بی اساس ( پارانویایی ) رنج می برد . اغلب داستان های غلام حسین ساعدی ، مثل داستان های به هم پیوسته ی عزاداران بیل و ترس و لرز ، و بعضی از داستان های بهرام صادقی مثل داستان بلند ملکوت و داستان کوتاه خواب خون ، از نوع داستان های وهمناک است . در داستان های " شگفت آور خیال و وهم " ، برخلاف " داستان های وهمناک " ، برای حوادث غیر عادی ، توجیه روان شناختی ارائه نمی کنند و حوادث غریب ، همان طور که هست ، حقیقتا ً غیر واقعی و فوق طبیعی نشان داده می شود " ( میرصادقی1376، 288)  

     " میرصادقی " ، داستان کوتاه قلب رازگو ( 1843) نوشته ی " پو " را به درستی مصداق " داستان وهمناک " دانسته است ، زیرا پندار ، گفتار و کردار راوی داستان ، توجیه روان پزشکــی دارد و شخصیت داستان از بیماری " پارانویا "       7 ( اختلال مشاعر ، تجزیه ی شخصیت ) رنج می برد ، اما نکته در این جا است که بسیاری از هراس ها و هیجانات شخصیت های ترس و لرز ، قابل توجیه روان شناختی و روان پزشکی نیست ، و به همین دلیل ، ترس و لرز به اعتبار       " نوع ادبی " با قلب رازگو متفاوت است . " ژانر " داستان " ساعدی " به نوشته ی " تزوتان تودوروف " ، " رمان حیرت آور " یا " رمان شگفت انگیز " 8 است ؛ اما از عناصر موجود در رمان وهمناک و حتی ناتورالیستی هم برکنار نیست .

     همین شفاف نبودن تعاریف و " انواع ادبی " باعث می شود " میر صادقی " رمان کوتاه ملکوت و داستان کوتاه خواب خون " بهرام صادقی " را نیز " داستان وهمناک " بشمارد ؛ در حالی که نخستین ، اثری رمزآمیز و استعــاری است و برای

1. Genre               2. Magic Realism                3. Uncanny Novel                4. Tzvetan Todorov               5. The Tell-Tale Heart              6. Poe                7. Paranoia            8. Marvelous Novel

درک آن باید " رمزگشایی " شود ؛ یعنی استعارات ، تلمیحات ، نمادها و کهن الگوهای اثر کشف و مورد تفسیر قرار گیرند و دومین ، " داستان معمایی ـ کارآگاهی " 1 است . " حسن میر عابدینی " از تعیین دقیق " نوع ادبی "  ترس و لرز خودداری کرده ، آن را به آنچه مایه ی حیرت می شود ، نسبت می دهد و کسان داستان را شخصیت هایی معرفی می کند که " در دنیایی وهمی و مملو از ترس می زیند " ( عابدینی 1368، 168) . چنان که از این معرفی برمی آید ، دو " نوع ادبی " متفاوت ، یعنی " داستان وهمناک " و " داستان حیرت انگیز " به معنی " شگفت انگیز " ، با هم َخلط شده اند ، هرچند این دو ، گاه مشترکاتی نیز دارند . 

     نکته ی دیگری که در خوانش ترس و لرز ، یا هر اثر دیگری ، باید در نظر داشت ، توضیح و تفسیر اثر ادبی به دور از هر گونه موضعگیری شخصی است . تنها با تکیه بر هنجارهای ناظر بر " نوع ادبی " است که می توان به خوانش علمی      ( قانونمند ) و مبتنی بر " نظریه ی ادبی " رسید . " جمال میر صادقی " در نقد هر اثر ادبی ، اصل را بر مکتب ادبی          " رئالیسم " می نهد و دیگر مکاتب و ژانرهای ادبی ( از نوع " داستان لطیفه وار " 2 ) را سوء تفاهم هایی می داند که باید از میان برود . افزون بر این ، معیار رئالیسم هم از نظر این نویسنده ـ منتقد ، " چخوف " است ؛ هم چنان که برای             " عبدالعلی دست غیب " معیار رئالیسم ، تنها " بالزاک " 3 و بابا گوریو 4 در سده ی نوزدهم است . محدود کردن مرزهای رئالیسم به آنچه " بالزاک " و " چخوف " نوشته اند ـ علی رغم ارزش هایی که در آثار این نویسندگان به میراث مانده است ـ باعث می شود نخست ، بر تحول و تکامل و لزوم تنوع و تعدد مکاتب و " انواع ادبی " چشم بپوشیم و گذشته از آن ،          " فردیت " نویسنده را ـ که ربطی هم به وضعیت اجتماعی ـ تاریخی او ندارد ـ ندیده انگاریم .

      شاید به این اعتبار ، " ساعدی " در ترس و لرز می خواسته تجربه ای تازه در خلق اثر ادبی از خود باقی گذارد و مشخصا ً داستانی به پریایه ی " رمان حیرت انگیز " بنویسد . " میرصادقی " دیدگاه و حرفه ی روان پزشکی " ساعدی " را از عوامل تباه کننده ی ارزش هنری او می داند و در قصه ، داستان کوتاه ، رمان می نویسد :

     " تمایل ساعدی برای آفریدن چنین فضاهای وهم آلود ومرموز و شخصیت های مریض و غیر عادی و موضوع های غریب ، ظاهرا ً به این دلیل است که ساعدی ، دکتر روانکاو است و از آگاهی ها و دانش پزشکی خود زیاد از اندازه استفاده می کند و مضامین مرضی و ارواح بیمار و شخصیت های غیر عادی و عجیب را زیاد به کار می گیرد و همین موضوع ، ارزش آثار او را تنزّل می دهد " ( میرصادقی 1360، 304 ) .

      " علی تسلیمی " بر عکس ، حرفه ی روان پزشکی " ساعدی " را " عامل " تعیین کننده ای برای طرح برخی دیدگاه ها و " نوع ادبی " نویسنده می داند :

     " اگر ساعدی روانپزشک نبود و ترس خوردگان و روان پریشان را در حرفه اش تجربه نمی کرد ، صاحب سبک مخصوص خود نمی شد " ( تسلیمی 1383، 132) .

     " تودوروف " در کتاب خود با عنوان ادبیات فانتزیک : رویکردی ساختگرایانه به نوع ادبی 5 به انواع گوناگون این      " نوع ادبی " پرداخته ، می نویسد :    

1. Detective  Story                  2. Anecdotal  Fiction             3. Balzac            4. Le Père Goriot              5. The Fantastic : A Structural Approach to a Literary Genre    

     " برای این که اثری فانتزیک باشد ، باید سه شرط داشته باشد : نخست ، این که متن باید خواننده ی خود را با این مسأله درگیر کند که جهان شخصیت های داستانی را به عنوان دنیایی بنگرد که اشخاصی زنده در آن زندگی می کنند اما همین جهان شخصیت ها ، او را در تبیین امور طبیعی و غیر طبیعی و رخدادهای توصیف شده در داستان ، " مردّد " نگاه دارد .

     دوم ، این که نقش خواننده این است که به قول معروف ، خود را به شخصیت داستان بسپارد و در همان حال هم ، تردید یاد شده ، همچنان به قوت خود باقی بماند و حتی به یکی از مضامین اصلی اثر تبدیل شود . اگر خوانش ، خوانشی ساده باشد ، در این حال ، خواننده به طور طبیعی خود را با شخصیت داستان ، هم هویت و همذات می سازد .

     سوم ، این که خواننده با توجه به متن داستان باید تلقی و موضع معینی نسبت به متن داشته باشد و کاری به کار  جنبه های تمثیلی و تفسیرهای شاعرانه ی اثر نداشته باشد .

     یک اثر فانتزیک ، تنها تا وقتی فانتزیک است که همین تردید وجود دارد و ادامه می یابد و به عهده ی خواننده است که آنچه را به عنوان " واقعیت " توصیف می شود ، قبول داشته باشد یا نداشته باشد . تنها در پایان داستان است که خواننده تصمیم می گیرد حتی اگر شخصیت داستان هم نخواهد ، تکلیف خود را با شخصیت ها و داستان فانتزیک معین کند و از جهان خیالبافانه ی اثر بیرون بیاید . اگر خواننده تصمیم بگیرد که به واقعیت امور گردن نهد و ورود خود را به دنیای فانتزیک ، تنها یک نوع تجربه بداند ، در این صورت می گوییم که این اثر ، " داستان وهمناک " است . اگر برعکس ، خواننده تصمیم بگیرد به قوانین تازه ای در مورد طبیعت گردن نهد و [ روندهای فانتزیک ] اثر را موجه بداند ، وارد دنیای دیگری از ادبیات شده ایم که به آن " داستان حیرت انگیز " 1 می گویند  " ( تودوروف 1975 ) .

  1. رمان حیرت انگیز ، اثری فانتزیک است :

    " تودوروف " نوع ادبی داستان چرخش پیچ 2 نوشته ی " هنری جیمز " 3 را " ادبیات فانتزیک " می داند و می نویسد :

     " در این اثر ، نویسنده آگاهانه خواننده را در این حالت بی اطمینانی قرار می دهد که آیا رخدادها با توجه به مرجعی طبیعی ، قابل توضیح هستند یا با توجه به مرجعی فراطبیعی " ( ویکی پدیا ) .

     در ترس و لرز ، همه چیز و کس مورد تردید خواننده قرار می گیرد و تکلیف خود را در قبال آن ها نمی داند . به ظاهر ، برخی از عوامل و عناصری که مایه ی بیماری و تباهی روستاییان در کنار دریا می شوند ، جنبه ی رمزی دارند . یکی از این عوامل تباه کننده ، بالن ( وال ) است که حیات و ممات روستاییان ماهیگیر را رقم می زند . این بالن ـ که مانند تپه ای در دریا ، لنج " زکریا " ، سرنشینان و بار تجاری آنان را بازیچه ی خود ساخته ـ از همگان بی رحم تر است . افزون بر این ، سرنشینان این لنج ، همزمان با کشاکشی که با بالن دارند ، گرفتار مطاف ( گرداب ) نیز می شوند . آشکار است که از سرنشینان کاری ساخته نیست و بالن و گرداب ، سرنشینان را به هرکجا که خواهد می برد :

     " چیزی لنج را می چرخاند و جلو می کشید و چیز دیگری ، دنباله لنج را بالا و پایین می برد . . . زکریا گفت ۥ من کاری نمی کنم . خودش داره میره . یه چیزی ما رو جلو می بره " ( ساعدی 1377، 127 ) .

     خواننده دوست دارد یا می اندیشد که " وال " و " مطاف " استعاره هایی از دشواری های زندگی ماهیگیران و روستاییان ساحل نشین جنوب کشورمان باشد . در کشاکش میان ماهیگیران با وال و گرداب ، اگر روستاییان بر این موانع

1. Marvelous                 2. The Turn of Screw                 3. Henry James

چیره شوند ، رمان جنبه ی حماسی و رئالیستی به خود می گیرد . اگر ماهیگیران ضمن تلاش با موانع طبیعی ، شکست بخورند ، اثر به هر حال جنبه ی " رئالیستی " دارد و روابط " عّلی " چیره بر رمان ، نیز حفظ شده است . اگر روستاییان به مقاومت در برابر نیروهای سرکش طبیعت اعتقاد نداشته باشند و تسلیم محض باشند ، رمان جنبه ی " ناتورالیستی " پیدا می کند ، زیرا در اثر ناتورالیستی ، جایی برای عنصر " قهرمانی " و " پیروزی " بر  موانع زندگی و طبیعت و اجتماع ، نیست . بهترین مورد همانند با این بخش از رمان ، داستان کوتاه کشتی شکسته 1 نوشته ی " استفن کرین " 2  ، ناتورالیست آمریکایی ، است که با وجود مبارزه ی بی امان سرنشینان قایق ، در برابر طوفان شکست می خورند ، ز یرا نویسنده باور  دارد که توان اندک آدمی در برابر نیروق قهار طبیعت ، هیچ نیست . اما در رمان " ساعدی " ، آنچه به ظاهر رمز و استعاره می نماید ، خود رمز و استعاره نیست . نکته در این جا است که هرکه از بیرون روستا ( روی دریا ، زیر دریا ، آن سوی دریا ) وارد آبادی شود ، با خود مصیبت و فاجعه می آورد . نفس " غریبه بودن " اهمیت دارد ، نه چند و چون آن . سلامت و ایمنی ، در دور ماندن روستاییان از " غریبه ها " است . زندگی حقیر و فقیرانه ی ماهیگیران جنوب ، با وجود      " غریبه " و آمدن او از آن سوی دریاها ، با بیماری ، وحشت و دلهره مقارن است .       

     ششمین غریبه ها از همگان جالب تر افتاده اند . لنج های بزرگی که به ساحل نزدیک می شوند ، حامل شماری مردم سفید و سیاهند که قابل تأویل به رمز و استعاره نیستند . اینان ـ که گویا جهانگردان مرفه غربی اند و خواننده از هویت ، زبان ، فرهنگ و مقاصدشان هرگز نباید چیزی بفهمد ـ آیات رحمت الهی اند و گویی بر مردم گرسنه و نیازمند نازل شده اند تا یک چند آنان را از زحمت کار ماهیگیری و تنگدستی رهایی بخشند . اینان به خانه های روستاییان رفته ، آنچه را هم نیاز ندارند به بهای گزاف از آنان می خرند و فروشندگان نیازمند روستایی را از خود خشنود می سازند ( ساعدی 1377، 192ـ190) . این فرشتگان رحمت ، غذاهای اضافی یا زیادتر پخته ی خود را هم بی دریغ در اختیار روستاییان گرسنه می نهند :

     " زکریا مشت هایش را از غذا پر کرد و ریخت توی لنگوته ی محمد حاجی مصطفی . . . و دوباره مشت هایش را پرکرد و ریخت تو لنگوته ی کدخدا " (174) .

     کار ِ حاتم بخشی این جهانگردان به جایی می رسد که به روستاییان اجازه می دهند آزادانه به چادرها و لنج های آنان آمده آنچه را می خواهند ، برداشته با خود ببرند :

     " کدخدا و محمد احمد علی وارد شدند و همه جا را نگاه کردند . بالای تخت و روی میز پایه کوتاهی یک جعبه شیرینی گذاشته بودند . کدخدا جعبه را برداشت و به مرد گفت : خدا حافظ ! " (195)

     اکنون ، باز خوره ی " تردید " به جان خواننده می افتد که آیا این غریبه ها ، همان استعمارگران پرتغالی ، هلندی و انگلیسی کلاسیک نیستند که برای غارت ساحل نشینان فقیر آمده اند ؟ تا آن جا که تاریخ استعمار کلاسیک و قدیم نشان می دهد ، استعمارگران مهاجم با شلیک توپخانه ی دریایی به سواحل بندرهای " گمبرون " ، " هرمز " ، " خرمشهر " و          " بوشهر " ورود خود را اعلام می کنند . آخر کدام استعمارگر سفید پوستی با باری از نعم مادّی وارد کشور عقب مانده می شود و کریمانه می بخشد و اجازه می دهد که " مردم وحشی " و " نامتمدن " ، چادرهای سرشار از مواد غذایی خودشان را غارت کنند ؟ اینان در حاتم بخشی خود ، چه اهداف و نیات پلیدی در سر دارند ؟

      آیا سفیدپوستان غریبه ، همان " فن آوران " فرنگی اند ؟ اینان چه فن آوری ای برای پس افتاده های " جهان سوم " به

1. The Open Boat                 2. Stephen Crane

ارمغان آورده اند ؟ آیا اینان مبشر " تمدن " و " مدنیت " هستند ؟ این دیگر چگونه تمدنی است که " نامتمدن " ها را از کار

و خلاقیت بازمی دارد و آنان را به مشتی افراد تن آسان ، پخته خوار و آزمند تبدیل می کند ؟ " تردید " همچنان ادامه می یابد

تا خواننده دریابد آنچه مایه ی " نعمت " ماهیگیران فقیر بوده است ، خود به " نقمت " و عامل تیره روزی آنان تبدیل می شود . ماهیگیران تن آسان و پخته خوار ، دیگر علاقه ای به ماهیگیری و اشتغال ندارند و چون سفید پوستان از روستا می روند ، به دلیل گرسنگی و جهل ، به جان هم می افتند تا داشته های دیگری را غارت کنند . به راستی " غارتگر " کیست ؟ سفید پوستان غریبه یا سفید پوستان بومی ؟ متن به ما می گوید : بومیان سواحل خلیج فارس هرچه می کشند ، از همان          " غریبه " ها می کشند ، اما " غریبه ها " کیستند ؟ دانسته نیست . این جا است که پای " عوامل فراطبیعی " به میان می آید .

  1. رمان حیرت انگیز بر پرسش بی پاسخ استوار است :

     خواننده در حالی نخستین صفحه ی رمان را می خواند که با جهانی جادویی ، اسرارآمیز و ناآشنا رو به رو می شود ؛ گویی به " وادی حیرت " عرفا رسیده است . چون آفتاب به وسط روز می رسد " سالم احمد " صدایی غریب و بویی خوش می شنود . با ترس و لرز به پنجره ی مهمانخانه نزدیک می شود :

      " سیاه لاغر و قدبلندی ، کنار اجاق نشسته بود که کلّه ی بسیار کوچکی داشت و دشداشه ی بلندی تنش بود . پاهایش را ـ که یکی چوبی بود ـ درازکرده بود جلو اجاق و پای دیگرش را زیر تنه ی خود جمع کرده بود . آتش تندی توی اجاق روشن بود و سیاه ، قهوه جوش بزرگ مضیف را روی آتش گرفته بود . بوی تند قهوه تمام اتاق را پر کرده بود . سالم عقب عقب رفت و بی آن که به فکر دوچرخه باشد ، با عجله دوید طرف خانه های آن ورِ میدان " ( 4-3 ) .

     رمان با شروعی پرکشش ، تعلیقی برانگیزنده و حس پیشگویی نیرومند آغاز می شود و پرسش های فراوانی برای خواننده طرح می کند . آمدن یک غریبه آن هم سیاه و با یک پای چوبی ، بدون اجازه و آن هم به مهمانخانه ای که سال ها است درش بسته بوده است ـ و درست کردن قهوه ی مطبوع در مهمان خانه ی آدم فقیر ، ترسو و گولی به اسم " سالم احمد " به داستان ، رنگی از حیرت و تعجیب می دهد . " سالم احمد " با ورود غریبه ی سیاه و میهمان ناخوانده ، مجنون ( " جن زده " ) می شود و برای معالجه نزد " زاهد " نامی جنگیر می رود تا جن را از تنش بیرون کند :

     " یک مرتبه حال سالم احمد به هم خورد و بالا آورد . ترس ، تو دلش ریخته بود . زاهد بلند شد و سالم احمد را روی زمین درازکرد . . . زاهد گفت ۥ حالا باید لب دریا دهل بکوبیم ؛ شاید [ جن ] رَم کنه و دربره " (13) .

     پس ، هم بیماری عجیب است و هم مداوایش غریب و هم مداوا کننده اش حیرت آور .  بیمار از کوبیدن دهل هراس دارد اما زمان کوبیدن دهل هم ضرورتا ً باید شب باشد . " سالم احمد " به بیماری " جن زدگی " مبتلا شده است و لابد این بیماری را از سیاه  ِ غریبه گرفته است ، و اکنون " زاهد " ( جنگیر ) با خواندن اوراد و ادعیه ، کوبیدن دهل و اجرای مراسم آیینی می تواند جن را از جسم بیمار بیرون کند . با کوبیدن دهل در لب دریا ، جن " رم کرده " از بدن بیمار بیرون می رود .        " سالم احمد " تنها در صورتی می تواند " سالم " باشد که " غریبه ای " به او نزدیک نشده باشد . پس " غریبه " ، همان       " جن " کذایی است که به سراغ هر که رود ، مبتلایش می کند . میان کــوبیدن دهل ، لب دریا ، زاهـــد و جن ، چه رابطه یا روابطی هست ؟ اصلا ً مگر جنون ، ُمسری است که با دیدن مجنون ، کسی دیوانه شود ؟

      پرسش بی پاسخ دیگر داستان ، پیوند میان آرامی و ناآرامی دریا با حال و روز روستاییان است . معلوم نیست دریا از جان " سالم احمد " چه می خواهد که گهگاه او را صدا می کند :

     " چیزی از دور می آشفت ؛ انگار سالم را از دریا صدا می کردند " (10) .

     تا هنگامی که دریا نامهربان است ، حال بیمار روستایی نیز خوب نیست و چون دریا آرام و مهربان می شود ، بیمار رو به بهبود می نهد :

     " جماعت چند قدمی دور نشده بودند که یک مرتبه ناله ی سالم احمد برید . همه برگشتند و او را نگاه کردند . . . سالم بی حرکت رو به دریا نشسته بود . دریا می آشفت و صدای مهربانی از دور ، او را صدا می زد " (22) .

      در یک مورد دیگر ، زن " عبدالجواد " نیز بیمار شده است . با ناآرامی دریا ، ناله ی مریض بلند و با آرامش دریا ، صدای بیمار هم قطع می شود :

     " توی اتاق ، صدای دریا خراب تر بود و تکان ها بیش تر شده بود . گرد و خاک زیادی حیاط را پر می کرد که نعره ی زن عبدالجواد همه را به خود آورد . . . نزدیک غروب ، طوفان خوابید و دریا آرام شد و آن ها از کپر خارج شدند و روی شن ها منتظر گاریچی نشستند . . . تا راه بیفتند " (88ـ87) .

     خواننده ی حیرت زده ، شکیبایی پیشه می کند تا شاید با ادامه ی خوانش داستان و یافتن قراین ، امارات و " رخدادهای دلالتگر " ، سر نخ هایی به دست آورد و برای این اندازه پرسش و حیرت خود ، توجیهی علمی ، منطقی یا دست کم ، قانع کننده بیابد .

  1. رمان حیرت انگیز ، فرضیه بردار نیست :

     خواننده ی رمان تا کنون چنین دریافته است که با ناآرامی دریا ، برخی از شخصیت های رمان ، تغییر حال داده مانند     

" سالم احمد " و " زن عبدالجواد " که آشفته حال می شوند . با این همه ، خواننده به زودی درمی یابد که این " قانون " زیاد هم کلی و در همه حال ، ساری و جاری نیست . در واقع ، تا خواننده می آید این فرضیه را پیش بکشد که روستاییان رمان ، معروض آشوب های دریا می شوند و هرچه بر سرشان می آید از دریا و آن سوی دریاست ، ناگهان رخدادی ، ثابت می کند که این فرضیه هم باطل است . یکی از شخصیت های " عوضی تر " رمان " محمد احمد علی " نام دارد . معلوم نیست چرا او بر خلاف قاعده ، روی دریای نا آرام و آشفته، احساس آرامش ، و روی زمین ثابت و بی حرکت ، احساس ترس می کند :

     " دریا خوبه . وقتی زیر پام خاک نباشه ، دیگه واهمه ندارم . لرز نمی کنم . . . پامو که روی زمین بذارم ، دلم می ریزه . زهره ترک می شم " (61) .

  1. بر رمان حیرت آمیز ، عنصر فراطبیعی چیره است :  

     با آمدن یک جیپ ، ملایی غریبه وارد روستا می شود که خود از مصداق های بارز عجایب و غرایب دنیا است و باید از او جداگانه سخن گفت . او در چند روز و شبی که در این روستا اقامت می کند ، خواهر " زکریا " را به زنی می گیرد و پس از باردارکردن وی ، غیبش می زند . اکنون با ورود غریبه ی دوم و دستبرد او ، باید منتظر جنون ناگهانی و حیرت انگیز قربانی های دیگری بود . نتیجه ی ازدواج روستایی اهل " بندر لنگه "، و به طور کلی بنادر جنوبی کشورمان ، با " غریبه ها " همین " ترس و لرز " است :

      " چند روز پیش از زایمان ، خواهر زکریا ، حالش به هم خورده بود . با دست و پای ورم کرده افتاده بود و نمی توانست نفس بکشد . . . ناله ی بلندی کرد . زن ها جلو رفتند و با ترس و لرز نوزاد را بیرون کشیدند . نوزاد کلّه ی بزرگ و سیاه پاهای کوتاه داشت و روی کمرش خال گنده ای بود با موهای بلند و سیاه و پایین خال بزرگ ، برآمدگی نرم و شفافی بود که مثل چشم گاو ، بیرون را نگاه می کرد . . . نوزاد چشم هایش را بازکرد و خندید . بعد آرام آرام باد پشت لب هایش خالی شد و چشم هایش را بست . زن صالح گفت : ۥ خدا را شکر تموم کرد ! . . . خواهر زکریا وسط اتاق چهار چنگول سیاه مانده بود . . . زن ها نشستند و های های گریه کردند " (60ـ58) .

     چرا باید ورود عادی یک " ملا " ـ که حضورش در همه ی روستاهای کشور محسوس است ـ باعث مرگ دو تن شود ؟ آیا نویسنده اصولا ً با حضور و ورود این لایه ی اجتماعی مخالف است ؟ دلیل این مخالفت چیست ؟ کامخواهی ، تن آسانی و سورچرانی " ملا " چه ربطی به بیماری " خواهر زکریا " و نوزاد او دارد ؟ آیا این " ملا " ، رمزی از بلایی آسمانی است ؟ یا به این دلیل که وی فقط " غریبه " است ، مایه ی مرگ و وحشت همگان می شود؟ خود این بومی ها " با خودشان، کارهایی می کنند که هیچ " غریبه " ای نکرده است . آیا " ملا " حامل میکروب مرگ آور و دارای مأموریت خاصی است ؟

       اکنون دیگر وقت آن است که سومین غریبه وارد روستا شود . غریبه ی تازه وارد ، پسرکی بی تاب است که در کنار ساحل ، در حالی که پاره استخوانی به دست دارد ، مثل بزرگ ترها راه می رود و به عالم و آدم بی اعتنا است :

      " یه چشمش یه رنگ و چشم دیگه شم یک رنگ دیگه س . . . حرف نمی زنه ؛ هیچ چی نمی گه " ( 94) .

     روستاییان بر کودک ، رحمت آورده قرار می گذارند هرشب ، یک خانواده از او مراقبت کند ، اما این کودک عجیب الخلقه ، همه را به ستوه می آورد :

     " همه ی خونه ها رو به هم ریخته . زندگی همه را به هم زده " (112) .

      یک بار برای آسوده شدن از شرش ، وی را به بیابان های اطراف می برند اما وی زودتر از همراهان خود به روستا بازمی گردد :

     " بچه بی اعتنا به آن ها ، با قدم های تند و بلند به آبادی نزدیک می شد " (117) .

     خلقت عجیب و غریب کودک با آن چشمان تا به تا و روان بی آرامش ، خواننده را به این گمان برمی انگیزد که نکند وی از کره ی " مریخ " بر زمین فرود افتاده است . اما این چگونه کودک مریخی است که نشانه هایی از هوش و نبوغ در او نیست ؟ اگر عقب افتاده است ، چرا مثل بزرگ ترها راه می رود و این اندازه بی تاب است و راه ها را خوب می شناسد ؟ هیچ یک از دانش های زیست شناسی ، دیرین شناسی و اشراق و عرفان نمی تواند معمای وجود این موجود " فراطبیعی " را توضیح دهد .   

  1. در رمان حیرت انگیز ، عناصری از دیگر انواع ادبی هست :

     خواننده ی رمان ، گاه احساس می کند که برخی روندهای روانی در بعضی کسان داستان ، قابل توجیه یا دست کم توضیح روان شناختی است . چنان که گفته ایم ، پندار " توهّم " در شخصیت ، نشانه ی این است که ما با " داستان وهمناک " روبه رو هستیم . ترس و لرز نیز از این عنصر برکنار نیست . " تودوروف " نیز در ادبیات فانتزیک خود به این آمیزش در انواع ادبی اشاره می کند و از جمله می نویسد :

     " گاه به نظر می رسد که ما در مرز دو " نوع ادبی " قرار داریم : یکی " داستان حیرت انگیز " و دیگری " داستان وهمناک " . فرق میان این دو نوع ادبی در این است که در " داستان وهمناک " امر " فراطبیعی " قابل توضیح و توجیه است ، هم چنان که در رمان های " کلارا ریوز " 1 و " آن رادکلیف " 2 قابل مشاهده است و حتی گاه ممکن است یک مورد " فراطبیعی " قابل توضیح و قبول باشد ، مانند آنچه در آثار " هوراس والپول " 3 و " ام . جی . له ویس " 4 قابل

1. Clara Reeves                  2. Ann Radcliffe                   3. Horace  Walpole                  4. M.G.Lewis             

ردیابی است . در چنین آثاری ما ویژگی فانتزیک را به معنی دقیق آن نمی بینیم ؛ بلکه تنها " انواع " ی نزدیک به هم و مشابه یکدیگر وجود دارند و دقیق تر بگوییم : تأثیر فانتزیک همچنان هست ، اما تنها تا هنگامی که اثری را می خوانیم ، مثل آثار " رادکلیف " ؛ یعنی تا وقتی که مطمئن می شویم رخدادهای فانتزیک ، قابل توضیح نیستند " ( تودوروف ) .   

     واژه ی " Canny " از ریشه ی آنگلو – ساکسون " Ken " به معنی " شناخت " و " درک " گرفته شده و                  " Uncanny " به معنی ایده ای است که در فــراسوی درک کسی قـرار دارد و " ناشناخته " است . نخستین شخصیتی که از این اصطلاح استفاده کرد " ارنست جنتش " 1 بود که در سال 1906 در مقاله ای با عنوان در باره ی روان شناسی وهمناک 2 این اصطلاح را در توصیف کسی به کار می برد که واقعا ً زنده بودنش مورد تردید است یا برعکس . او در  پهنه ی داستان پردازی می گوید :

     " در ادبیات داستانی ، یکی از موفق ترین شگردها برای خلق تأثیرات وهمناک ، این است که خواننده را در حالت عدم اطمینان و تردید نگه داریم که آیا یک شخصیت داستانی ، واقعا ً یک موجود انسانی است یا یک روبات ، و نویسنده این ویژگی را به شیوه ای بیان می کند که توجه خواننده مستقیما ً روی همین عدم اطمینان متمرکز شود و بی درنگ نتواند متوجه اصل قضیه شود " (ویکی پدیا) .

      " دکتر ساعدی " ـ که در مشاهده و مداوای بیماران روانی خود در تیمارستان ، تجربه و آگاهی لازم داشته است ـ در خلق برخی از شخصیت هایش ، از حرفه ی خـود متأثر است . یکی از کسان رمان به نام  " محمد احمد علی " از گذاشتن پا روی زمین بیم دارد :

     " دریا خوبه . . . پامو که رو زمین بذارم ، دلم می ریزه . زهره ترک میشم " (61) .

     خواننده طبعا ً خلاف این حکم را می پذیرد ، زیرا دریا با دل آشوبی ، خطر غرق شدن یا دریده شدن به وسیله ی کوسه و وال مقرون است ؛ و برعکس ، زمین ، با آرامش و احساس امنیت همراه است . او از هر " غریبه " ای هم می ترسد :

     " من از همه چی نمی ترسم ؛ فقط از غریبه ها می ترسم " (26) .

     وقتی ماشین جیپ غریبه ها وارد روستا می شود ، او از این می ترسد که نکند غریبه ها مأمور دولت باشند و برای سربازگیری یا دادن شناسنامه آمده باشند :

      " اگه بخواد به زور برای من سجل بنویسه ، فرار می کنم " (29) .

     او از کیف غریبه ها هم مــی ترسد ، زیرا تصور می کند ممکن است در داخل آن ، اسلحه ای باشد :

     " شاید تو کیفش چیزی باشه . . . یه چیزی که بتونه بترسونه " (ص28) .

     او از هر چیز و کس چندان می ترسد که در میان روستاییان اعتباری ندارد و اگر هم خبر مهمی مانند ورود غربتی های تازه را بدهد ، کسی برای حرفش وزن و اعتباری قایل نیست . وقتی " بالن " را در دریا می بیند ، هول می کند :

     " دود غلیظی از سوراخ های تپه زبانه کشید و محمد احمد علی با ترس و لرز التماس کرد : حرفشو نزنین . اسمشو نیارین " (141) .

      پس تردیدی نمی توان داشت که این شخصیت ، دچار " ترس بی مورد " یا به اصطلاح " فوبیا " 3 است .  در این صورت ، خاستگاه " واهمه های بی و نام ونشان " برای خواننده ی آگاه ، قابل توضیح است . همین اشاره نشان می دهد که رمان ، حامل عنصری از " داستان وهمناک " است . 

1. Ernst Jentsch                    2. On the Psychology of the Uncanny                3. Phobia

     در رمان ، عناصری از " ناتورالیسم " می توان یافت . چگونه ممکن است که روستایی چیزی به نام " خود " داشته باشد و در حالی که هر روز با کدخدای روستایش رو به رو می شود ، دزدانه به زیرزمین خانه ی او رفته ، از خوراکی و غذایش بخورد ؟ در روستایی به این کوچکی و با این همه روابط و علایق خانوادگی و اجتماعی چگونه امکان دارد " زکریا " دشنه به دست ، کسانی را که بخواهند به خانه ی او دستبرد بزنند ، تهدید کند ؟ آیا می توان تصور کرد که پسر کدخدا در حالی که تبری در دست دارد ، به طرف " محمد حاجی مصطفی " نزدیک شود؟ (205) چگونه آن همه وفاق ، همدلی و همکاری روستاییان ، ناگهان به " تنازع بقا " تبدیل می شود ؟ آیا فاصله ی میان مهر و کین ، دوستـــی و دشمنـــی این اندازه شکننده است ؟ درست است که روستاییان برای تأمین معیشت خود ، زیر فشارند ، اما آیا دله دزدی و در کمین هم نشستن ، تنها گزینه ی ممکن آنان در برخورد با احتیاج است ؟ آیا در چنین وضعیت ناگواری ، جایی برای علایق انسانی ، روابط عاطفی در محیط کوچک روستایی وجود ندارد ؟ " چیس " 1 راست می گوید که شخصیت در داستان ناتورالیستی ، معروض وضعیت بیرون است نه تابع اراده و آگاهی خود :

      " قهرمان رمان ناتورالیستی ، بیش تر در اختیار شرایط است تا خودش ؛ درواقع ، غالبا ً به نظر می رسد که قهرمان ، اصلا ً " خود " ی ندارد " (فورست 1375 ، 27) .

     غریبه ای به نام " ملا " ـ که وارد روستا می شود ـ مصداق کاملی از همان مفهوم " رجاله " ای است که " هدایت " در بوف کور به کار برده است : کسی که وجودش در دهان ، شکم و آلت تناسلی اش خلاصه می شود . به خوردن " ملا " در خانه ی کدخدا نگاه کنیم :

     " ملا تند تند مشغول خوردن بود . بی آن که غذا را بجود ، می بلعید و بعد از هر لقمه ، جرعه ای آب می خورد " (36) .

     او برای توجیه خوردن آزمندانه اش ، توجیهات طبّی هم دارد و ادعا دارد آن ها را در کتاب خوانده است :

      " این نعمت های خدا هر کدوم یه خاصیت داره . یکی درد کمرو رفع می کنه ؛ اون یکی سردردو علاج می کنه ؛ سومی واسه ی آدم زن دار مناسبه ؛ مثلا ً اگه صبح شکری بخوری و عصر ، مصلی ( مسقطی ؟ ) حالت از همیشه خوش تره " ( همان) .

     او به کدخدا اندرز می دهد از پرداختن به شکم و زیر شکم خود غافل نشود :

     " می دونی کدخدا ، هر آبادی که زن خوب و خرمای خوب و آب خوب نداشته باشه ، باید ولش بکنی و بری . . . نگاه کن ؛ یه موی سفید تو تمام سرم نیس . . . می دونی چرا ؟ هیچ وقت به خودم بد نگذرونده م " ( 37) .

     این غریبه به هر روستایی که وارد می شود ، پس از پذیرایی مفصل در خانه ی کدخدا ، زنی جوان می گیرد ؛ او را باردار می کند و روز بعد غیبش می زند . " زکریا " ـ که خواهر به او داده است ـ در جست و جوی او به روستایی می رسد و صدایی به او می گوید :

     " ملا اینجا بود . چند شب پیش عروسی کرد و دیروزم از اینجا رفت " (62) .

     یکی از ویژگی های رمان ناتورالیستی ، گزینش آگاهانه ی نویسنده در مورد شخصیت ها است . همه ی شخصیت ها در رمان های ناتورالیستی از طبقات ، لایه های و گروه های اجتماعی عوام هستند و اگر هم روشنفکر ، تحصیل کرده و شخصیتی فرهیخته هم داشته باشد ، پندار ، گفتار و کرداری چون عوام الناس دارند . همه ی کسان این رمان ، با هم مو نمی زنند ؛ گویی ساخت یک کارخانه اند . همگی خرافی و نادانند . وقتی خواهر " زکریا " به اصطلاح " هوایی " می شود ،

      1. R. Chase      

زنان می کوشند با جاروب ، اشباح خیالی و مهاجم را از خانه دور کنند :

     " زن ها جارو به دست ، پشت بام ها و دور خانه کشیک می دادند و هر چند دقیقه با جارو به هدف نامعلومی حمله می کردند و داد می زدند : کیش ، کیش ، برو " (57) .

      کدخدا پیشنهاد می کند برای این که به لنج " زکریا " چشم زخمی نرسد :

     " باس یه نفرو پیدا کنیم که خط داشته باشه . بدیم یه پنج تن بنویسه ، بزنیم تو موتورخونه " (124) .

     وقتی وال به لنج حمله می کند ، کدخدا پیشنهاد می کند :

     بهتر است " نمازبخونیم و به خدا و رسول متوسل شویم . "

     اما " محمد حاجی مصطفی " می گوید :

     " اصلا و ابدا ! تو مطاف نباید نماز خوند ، سیاهه [ وال ] بدش میاد و غضب می کنه " (140) .

     در بین این جماعت روستایی ، حتی یک تن نیست که سرش به تنش بیرزد . یک نفر باسواد در میانشان نیست که به انسان ، طبیعت و جامعه نگاهی متفاوت با بقیه داشته باشد . همگی معروض طبیعت وحشی و در برابرش ناتوانند . رمان ناتورالیستی " قهرمان " ندارد . " امیل زولا " 1 به هنگام داوری در زمینه ی قهرمان سازی " فلوبر " 2 در مادام بوواری 3 می نویسد :

     " رمان نویسی که اصول اساسی نمایش زندگی عادی و آدم های معمولی را پذیرفته باشد ، باید " قهرمان " را بکشد . منظور من از " قهرمان " شخصیت هایی است که به تمهیدات غیرعادی و به  مبالغه ، آن ها را بزرگ تر نموده ؛ به بیان دیگر ، عروسک ها را به اندازه ی غول ها کرده باشند . .  . در شیوه ی ناتورالیسم . . . همه ی سرها باید به یک اندازه خم شوند ، زیرا این مجال که یک انسان برتر واقعی تجسم یابد ، بسیار اندک دست می دهد " ( لوکاچ 1373، 110) .

     غیبت قهرمان در رمان ناتورالیستی به دلیل اصرار نویسنده در باقی ماندن در سطح و عینیت خالص زندگی است . به نظر نویسنده ی ناتورالیست ، انسان مجموعه ی اعضا است ؛ نه اندیشه ، اراده ، عاطفه و شور زندگی . وقتی " ملا " خواهر " زکریا " را از او می خواهد ، کدخدا بی درنگ می گوید :

     " بد حرفی نمی زنه زکریا . یه نون خور از سرت باز میشه " (42) .

     درست است که روستاییان ، به شدت نیازمند و دست به دهانند ، اما از عاطفه ی خانوادگی نیز به احتمال ، چیزی هنوز باقی مانده است . خواننده ، چنین علاقه ای در " زکریا " نمی بیند . " رضا براهنی " یک جا به هنگام داوری در مورد آثار " ساعدی " به نویسندگانی اشاره می کند که یا در " عینیت " یا در " ذهنیت " محض درغلتیده اند ؛ در حالی که رئالیسم ، تلفیق خلاق عینیت و ذهنیت است . آنچه او می نویسد ، درمورد ترس و لرز صدق می کند که رویکردی به " عینیت " محض از یک سو و گرایش به " فانتزی " در سوی دیگر است :

     " ساعدی در دو قطب بی نهایت ، این پا و آن پا می کند ؛ منتها یک قطب ، سخت سرد است و قطب دیگر به شدت گرم ؛ در حالی که برای این دو قطب ِ دید ، باید حد وسطی پیدا کرد که البته ساعدی هنوز پیدا نکرده است " (براهنی 1362، 465) .

 

1.Emille Zola              2. Flaubert                3. Madame Bovary

منابع :

 

براهنی ، رضا .  قصه نویسی . تهران : نشر نو ، چاپ سوم ، 1362 .

تسلیمی ، علی . گزاره هایی در ادبیات معاصر ایران : داستان . تهران : نشر اختران ، 1383 .

رحمانی خیاوی ، صمد . بورخس و تأثیر او بر ادبیات داستانی معاصر ایران . مجله ی ادبی و اینترنتی قابیل .

ساعدی ، غلام حسین . ترس و لرز . تهران : نشر قطره ، چاپ اول ، 1377 .

فورست ، لیلیان ؛ اسکرین ، پیتر .  ناتورالیسم ، ترجمه ی حسن افشار . تهران : نشر مرکز ، 1375 .

لوکاچ ، گئورگ .  پژوهشی در رئالیسم اروپایی . ترجمه ی اکبر افسری . تهران : انتشارات علمی و فرهنگی ، 1373.

میرصادقی ، جمال .  عناصر داستان . تهران : انتشارات سخن ، چاپ سوم ، 1376 .

--------------- . قصه ، داستان کوتاه ، رمان . تهران : انتشارات آگاه ، 1360 .

میرعابدینی ، حسن . صد سال داستان نویسی در ایران . تهران : نشر تندر ، ج 2 ، 1368.

Abrams , M.H. A Glossary of Literary Terms. Sixth Edition. Harcourt Brace College Publishers , 1993 .

Todorov , Tzvetan. The Fantastic : A Structural Approache to a Literary Genre. ( Ithaca : Cornell UP , 1975 ) . ( An Oline Article )  

Wikipedia : the Free encyclopedia . Uncanny .

 

 

 

 

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 48 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت