چهارشنبه, ۲۲ آذر ۱۳۹۶

دوشنبه /

دوشنبه

دوشنبه

 

خوانش داستان کوتاه هدیه ی کریسمس " اُ،  هنری "

به عنوان " داستان لطیفه وار "

جواد اسحاقیان

4

     ما تا کنون ، از دو زیرمجموعه ی " داستان کوتاه " ، " طرحواره " و " مینیمال " ، یاد کرده ایم . اکنون دیگر هنگام آن است که از یک " نوع ادبی " دیگر به نام " داستان لطیفه وار " 1 یاد کنیم که مانند هدیه ی مغ 2 ( در ترجمه ی فارسی ، هدیه ی کریسمس ) نوشته ی " اُ ، هنری " 3 در ادبیات داستانی آمریکا و مثل عروسک پشت پرده ی " هدایت " در ادبیات داستانی معاصر ما ، نمونه های گویایی هستند که اتفاقا ً خوب شناخته نشده است و هرچند دیر ، باری باید مورد تأمل مجدد قرار گیرد و خوانندگان و منتقدان ادبیات داستانی نکات و دقایق بیش تری بر آن بیفزایند .

     شاید تنها نویسنده ـ منتقدی که به تعریف و تحلیل این " نوع ادبی " در " داستان کوتاه " پرداخته باشد ، " جمال میرصادقی " است که در کتاب عناصر داستان ( چاپ سوم ، 1376) کوشیده " داستان لطیفه وار " را تعریف کند . من ابتدا آنچه را در این منبع از درست و نادرست نوشته شده است ، نقل می کنم تا خواننده با تلقی این نویسنده آشنا شود و سپس در طی خوانش و بررسی داستان لطیفه وار هدیه ی مغ به نقد این نظریات خواهم پرداخت . برخی از هنجارها و دقایقی را که مورد بازنگری قرار خواهم داد ، در این نقل قول ها ، مشخص می کنم .

     " داستان کوتاه لطیفه وار ، بر اساس حادثه ای شگفتی آور و سرگرم کننده نوشته شده و کم تر ، توجهی به واقعیت و اصالت زندگی دارد . گرچه موضوع داستان از نظر گیرایی و تأثیر بسیار قوی است و خواننده تا داستان را به آخر نرساند ، کتاب را بر زمین نمی گذارد ، بر اثر دوباره خوانی ، قدرت و تأثیر آن از میان می رود و پرسش هایی برمی انگیزد ، زیرا خواننده به چونی و چرایی حوادث فکر می کند و جواب قانع کننده ای برای آن نمی یابد ، چون حادثه ای استثنایی است و عمومیت و جامعیت ندارد . . .

     از نظر محتوا هم ، داستان لطیفه وار به لطیفه ها شبیه است و همان غرض و هدف را دنبال می کند . . . از این نظر ، توجهی به توالی منطقی آن حوادث و رویدادها ندارد . . . نمونه ی جالب توجه . . . هدیه ی کریسمس اثر " او، هنری " است . . . که همچون لطیفه ، فقط یک بار به شنیدنش می ارزد ؛ یعنی خصوصیتی که هر لطیفه دارد . . . گذشته از این ، اگر موضوع داستان را بشکافی ، عمق چندانی در آن نمی بینی و حادثه ای اتفاقی و استثنایی بیش نیست . . . . خواننده ی امروزی دیگر مثل گذشته ، شیفته ی حادثه ها و ماجراها نمی شود و بیش تر ، خواستار واقعیت های اصیل زندگی است . . .

     داستان های لطیفه وار را می توان در سه خصوصت عمده ، از داستان های واقعی جدا کرد :

  1. حادثه ای اتفاقی و نادر ، محور داستان قرار می گیرد .
  2. فاقد پیرنگی محکم و استوار است .
  3. غالبا ً حرف و پیامی را ابلاغ نمی کند .

     مثالی می آورم از یکی از آثار " صادق هدایت " به نام عروسک پشت پرده . خلاصه ی داستان ، چنین است :

1. Anecdotal fiction           2. The Gift of the Magi           3. O’ Henry         

     جوانی پس از شش سال تحصیل در فرانسه ، با خود مجسمه ی زنی را به ایران می آورد که در سال اول اقامتش در فرانسه خریده است . مجسمه را پشت درگاه اتاقش می گذارد و یک پرده ی قلمکار هم جلو آن ، می آویزد . شب ها وقتی به خانه می آید ، مشروب می خورد و پرده را کنار می زند و ساعت ها می نشیند و محو جمال مجسمه می شود . مجسمه برایش ، مظهر عشق و شهوت و آرزو است . یک شب که نامزد او خودش را جای مجسمه قرار می دهد ، جوانک به تصور آن که مجسمه جان گرفته است ، با رولور به او شلیک می کند و نامزد خود را می کشد . اولین باری که این داستان را می خوانی ، تو را جلب می کند . بار دوم ، کم تر . خواندن آن ، بیش ترا کسل می کند . . .

  1. داستان را دوباره با هم مرور می کنیم . می بینیم امکان حدوث این واقعه ـ که شخصی شش سال در

خارج از کشور و دور از خانواده بماند و هیچ تغییری در روحیات و نفسانیات او به وجود نیاید ، بسیار نادر است . . . دیگر این که عشق و شیفتگی جوان به مجسمه ای بی روح نیز از واقعیات زندگی به دور است . جوانی که جسم سرد مجسمه را بر واقعیت عینی و زنده ی آن ، یعنی نامزدش ، ترجیح میی دهد ، از نظر خصوصیات روحی و خُلقی ، غیر طبیعی و غیر عادی است و نمی تواند به راحتی از مجسمه دل بکند . . .

  1. همان طور که دیدیم ، داستان لطیفه وار عروسک پشت پرده ، از یک ردیف وقایع اتفاقی تشکیل شده و

این وقایع ، چون حلقه هایی با هم پیوسته ، داستان را به وجود آورده است . حال اگر فرض کنیم یکی از این وقایع اتفاق نمی افتاد ، شیرازه ی داستان از هم می پاشید . .. برخلاف داستان های واقعی که شبکه ی استدلالی داستان چنان قوی است و وقایع با منطقی قوی چنان به هم مربوط و وابسته است که به نظام و ترکیب داستان ، نمی توان کوچک ترین خدشه  ای وارد کرد . . .

  1. صادق هدایت با نوشتن این داستان ، چه می خواهد بگوید و چه پیامی می خواهد ابلاغ کند ؟ فقط داستان

خوش ساخت و سرگرم کننده ای عرضه کرده است . داستان ، حرف چندان مهمی برای گفتن ندارد ؛ واقعه ای نادر ، موضوع داستان قرار گرفته است . . .

     اغلب نویسندگان از نوشتن داستان های لطیفه وار پرهیز کرده اند ، زیرا این نوع داستان ها در خودشان تمام می شوند ؛ موضوعی است که تکوین یافته ؛ میوه ای است که رسیده و نویسنده در پرورش و تکامل آن ، دخالتی ندارد ؛ باید بنشیند و آن را بنویسد .. . درواقع ، داستان های لطیفه وار ، دنباله ی طبیعی " قصه " ها است و هنوز تکامل لازم را تا داستان های واقعی ، نیافته است " ( 230-222) .

  •   من فشرده ای از نگاه " میرصادقی " را به " داستان لطیفه وار " نقل کردم . چنان که از منبع و مرجع او   

( A Dictionary of Literary Terms  ( 1964) نوشته ی Barnet Sylvan در تعریف " داستان لطیفه وار " برمی آید ، این تعریف ، خالی از مسامحه نیست . این منبع ، بارها مورد نظر قرار گرفته و آخرین بار در سال 1976 با سه مؤلف ( B. Sylvan ; M.Berman ; W. Burto ( و " شابک " ( 0094500703 ) منتشر شده است . تصور من این است که " میرصادقی " تنها به یک عبارت از تعریف " داستان لطیفه وار " دل نهاده اند و از کوشش بیش تر برای تعریف این نوع ادبی ، بازمانده اند . این تعریف ، البته مخدوش و نارسا است و این گمان

را به ذهن می آورد که گویا " داستان لطیفه وار " چندان تفاوتی با " رمانس " ندارد ؛ یا با آن ، یکی است .

  • دومین خـــرده بر نوشته ی " میر صادقی " این است که مــرزهای مشخص میان " داستان لطیفه وار " و 

" رمانس " از میان رفته است . ایشان از یک سو به سادگی از داستان های کوتاه " صادق هدایت " و " او، هنری " به عنوان " داستان لطیفه وار " یاد می کنند و از سوی دیگر ، نمونه ای از روایت فارسی اسکندرنامه را با عنوان ُمطهّر ، پسر ِ احمد به عنوان " داستان لطیفه وار " نقل می کنند ( صص 236-231) که به یقین از نوع      " قصه " و " رمانس " است و حتی یک بار هم از خود نمی پرسند میان داستان کوتاه " او، هنری " در سال 1906 و اسکندرنامه ی قدیم به روایت " کالیستنس " ـ که به نوشته ی اصحاب دایر ة المعارف فارسی و به احتمال زیاد ، منبع اصلی " فردوسی " و " نظامی گنجه ای " نیز بوده و ظاهرا ً پیش از قرن ششم ( به احتمال ، قرن سوم ) شمسی هم فراهم گردیده است  ـ چه رابطه ای می تواند وجود داشته باشد ؟

  • این حکم ایشان نیز که گویا " اغلب نویسندگان از نوشتن داستان های لطیفه وار پرهیز کرده اند " ،

صحت ندارد و علت آن هم ، تعریف نادرست " میرصادقی " از " داستان لطیفه وار " است . مطابق نوشته ی        " رابرت شاپارد " 1 و " جیمز توماس " 2 ، " داستان لطیفه وار " دو ویژگی اصلی دارد :

     " نخست ، ساختار و فرم داستانی و دو دیگر ، جنبه ی احساسی آن است . ساختار داستانی و فورم ، غالبا ً بر جنبه ی احساسی حکایت ، می چربد . نمونه های کلاسیک آن ، خواننده را به یاد " داستان های لطیفه وار " نویسنده ی آمریکایی " او ، هنری " می اندازد و نمونه ی های تکامل یافته ترش را در برخی آثار " ساکی " 3 ،              " موپاسان " 4  و " براتیگان " 5  می توان خواند " ( شاپارد ؛ توماس 1986، 336) .

  • چهارمین خرده بر نظریات " میرصادقی " ، این است که اصولا ً " داستان لطیفه وار " ، خود گونه ای

از " داستان کوتاه " است و هیچ ربطی به " رمانس " و " قصه " ندارد . مطابق نوشته ی " کادن " 6 " در قرن هجدهم ، علاقه ی خاصی به " تاریخ پنهان " 7 رو به فزونی گرفت که بی گمان نشان می دهد که  میان " داستان لطیفه وار " و اقبال عموم به " گپ های سر ِ میزی " 8 و زندگی نامه ، در آن زمان رابطه ای وجود داشته است . در نیمه ی دوم قرن هجدهم ، علاقه ی جنون آمیزی به " تاریخ پنهان " وجود داشت و در سی ساله ی سوم این قرن ، صدها جلد کتاب در زمینه ی " داستان لطیفه وار " در انگلستان منتشر شد . " ایزاک دیسرائیلی " 9 یکی از شناخته شده ترین تدوین کنندگان سخت کوش چنین داستان هایی بود . در سال 1812 " جان نیکولز " 10 نخستین جلد از یک مجموعه ی نه جلدی با عنوان داستان های لطیفه وار ادبی قرن هجدهم 11 انتشار یافت و در دوره ی معروف به " عصر ویکتوریایی " 12 و پس از آن ، دیگر هیچ چیز نتوانست مانع از رغبت به جمع آوری این گونه داستان ها شود که کتاب آکسفورد در مورد داستان های لطیفه وار ادبی 13 در سال 1975 از جمله ی آن ها است " ( کادن 1999، 39) .                        

  • مقایسه ی ساده ای میان داستان های عروسک پشت پرده و هدیه ی مغ با مطهّر، پسر احمد نشان می دهد

1. Robert Shapard             2. James Thomas             3. Saki             4. Maupassant              5. Bratigan            6. Cuddon            7. Secret histories             8. Table-talk           9. Isaac Disraeli             10. John  Nichols    11. Literary Anecdotes of the 18th C.            12. Victorian period             13. The Oxford Book of Literary Anecdotes          

که داستان های لطیفه وار " هدایت " و " او، هنری " در حال و هوای قرن بیستم و جامعه ی شهری نو ، و داستان اسکندرنامه ی قدیم در عصر نظام اجتماعی ـ اقتصادی زمینداری ( فئودالیسم ) نوشته شده اند . نوع ادبی " داستان کوتاه " به عصری مربوط می شد که پدیده ی شهرنشینی در جامعه ی اروپایی کاملا ً جا افتاده و آنچه از ساختار و محتوا در " داستان کوتاه " مطرح می شود ، حاکی از سلطه ی " عقلانیت " و " فرهنگ بورژوایی " در اروپا از قرن هجدهم به بعد است و هیچ گونه همانندی به " زمینه " ، " زمان " و " مکان " در اسکندرنامه ی قدیم وجود ندارد . در داستان مورد استناد " میرصادقی " ، دختری جوان سوار بر اسب و " دستی سلاح تمام درپوشیده " به هیأت مردی سلحشور بر " ُمطهّر " پدید می شود و به او تکلیف می کند که :

     " این هزار دینار بستان و دختر عم خویش را ـ که پدرت از بهر تو پیش از این ، خواسته بود و هنوز به خانه نشسته است و شوهر نکرده ـ این هزار دینار به برگ و ساز او کن و او را به خانه آور و البته دست بر وی منه . او را به من سپار تا من همه ی مال و نعمت تو بازدهم و کس خود نداند که تو چه کرده ای "( میرصادقی 133) .

     این که دختری جوان ـ که پیش از این نمادی از مظلومیت ، ناتوانی و خانه نشینی بوده است ـ ناگهان بر اسب بنشیند و غرق در سلاح بر پسرعموی پیمان شکن پدید شود و به او چاره گری نشان دهد ، از جمله مضامین        " رمانس " است و شباهت زیادی به حکایات هزار و یک شب دارد . چگونه جوانی چون " مطهّر " نمی تواند میان صدای مرد و زن ، فرق گذارد ؟ چگونه دختری قربانی نظام " مرد سالاری " ناگهان می تواند نقش یک قهرمان مرد را ایفا کند ؟ این اندازه بازی کردن نقش " جنس " متفاوت و چاره گری ، چگونه به ذهن این دختر جوان راه یافته است ؟ این اندازه تکرار مضمون بازرگان زاده ای که سرمایه و بضاعت پدر را به شاد خواری و شاد نوشی تباه می کند و ده ها نمونه و مصداق در هزار و یک شب دارد ، می تواند با مضامین موجود در داستان های متعلق به روزگار حیات شهرنشینی نو در قرن بیستم ، قابل مقایسه باشد ؟ آیا زبان داستان اسکندرنامه ی قدیم در قرون سوم ـ چهارم ، کوچک ترین همانندی با زبان داستان کوتاه معاصر دارد ؟ به یاری کدام اَمارات و قراین " میرصادقی " تصور کرده است میان Anecdote و قصه های کهن فارسی می تواند شباهتی وجود داشته باشد ؟ شاید خاستگاه این اشتباه ، اصطلاح نارسای " داستان لطیفه وار " و تأکید بر صبغه ی " لطیفه " 1 واری داستانی باشد که " داستان کوتاه " از آن نشأت گرفته است .

*      *      *

    " داستان لطیفه وار " هدیه ی مغ (1906) پیش از آن که " لطیفه وار " باشد ، یک " داستان کوتاه " 2 به معنی دقیق اصطلاحی است و همه ی " عناصر داستان " موجود در این " نوع ادبی " را در خود دارد و من خواننده را برای آگاهی از این " عناصر داستان " به کتاب چگونگی مطالعه ی ادبیات : سبک شناسی و رویکردهای پروگماتیک 3 (2007) نوشته ی " نوذر نیازی " و " راما گاتام " 4 ، استادان دانشگاه " پان " 5 در کشور " هند " جلب می کنم ( نیازی 2007، 165-158) . در این کتاب ، نیز داستان دیگری از " او، هنری " به نام آخرین برگ 6 و داستانی نیز از " ساکی " به نام پنجره ی باز 7 مورد تحلیل قرار گرفته که هر دو در شمار  

1. Joke ( humorous anecdote)          2. Short story            3. How Study Literature: Stylistics & Pragmatic Approaches           4. Rama Gautam            5. Pune            6. The Last Leaf            7. The Open Window        

" داستان لطیفه وار " به شمار می آیند و هیچ گونه شباهتی به تحلیل های " میرصادقی " ندارند . من در بررسی این داستان تنها به مواردی می پردازم که با " داستان لطیفه وار " و نوع ادبی مشخص این " داستان کوتاه " پیوندی دارد و در مرحله ی دوم ، هدفم رد ادعاهای " میرصادقی " در داستان لطیفه وار عروسک پشت پرده و خرده گیری ایشان از " هدایت " است .

     1. داستان لطیفه وار ، ساختاری متحول و قابل انعطاف دارد : آنچه " شاپارد " و " توماس " در کتاب خود از آن به " داستان تند و ناگهانی " 1 تعبیر می کنند ، ناظر به قابلیت انعطاف " داستان لطیفه وار " است ؛ یعنی داستانی که ساختار و فورم آن ، ظرفیت " چرخش " 2 سریع دارد و می تواند هر لحظه تغییر کند . این ویژگی در داستان ، آن را از نوع ادبی " داستان کوتاه " دور نمی کند ؛ بلکه به " گونه " ی دیگری از همین " نوع ادبی " اشاره دارد . برخی خطاها در رویکرد " میرصادقی " به " داستان " به طور کلی ، ریشه ی ایده ئولوژیک دارد . به نظر او ـ که گرایشی به داستان رئالیست ، انتقادی و سوسالیستی دارد ـ داستان واقعگرای انتقادی ، از " آسمان " نازل شده است و هر گونه داستانی دیگری ، چندان جاذبه ای ندارد : رئالیسم سوسیالیستی از " بهشت " آمده ؛ داستان " ناتورالیستی از " زیرزمین " پیدایش شده  و داستان سوررئالیستی و جریان سیال ذهن از " دوزخ " بیرون آمده است . نگاه " میرصادقی " به مقوله ی ادبیات و داستان ، نگاهی ایده ئولوژیک ، حزبی و عقیدتی است . ناگزیر، در قبال هر گونه داستانی که به " مسائل مبرم اجتماعی " ـ که از نظر او " تنها واقعیت اساسی ما " است ـ نپردازد ، موضعگیری جانبدارانه و منفی دارد . او نه در هدیه ی مغ " زیبایی " می بیند و نه در عروسک پشت پرده ، " عمقی " می بابد .

     نخستین نمود ِ" چرخش تند " در ساختار و فورم داستان " او، هنری " ، از همان نخستین بند پیدا است :

     " یک دلار و هشتاد و هفت سنت . همه ی پول ، همین بود : یک دلار و هشتاد و هفت سنت . آن هم به صورت " پنی " بود . دانه دانه ی این پنی ها ، در یک زمانی پس انداز شده بودند ؛ بعضی ها موقع خرید با التماس یا تخفیف گرفتن از بقال و بعضی ها هم هنگام چانه زدن یا نزد سبزی فرش یا قصاب جمع شده بودند . . . . " ِدلا " 3 سه بار پول ها را شمرد : یک دلار و هشتاد و هفت سنت ، و فردا هم روز کریسمس بود . قطعا ً هیچ کاری نمی توانست بکند جز این که خودش را روی همان کاناپه ی کوچولوی پاره پوره بیندازد و زارزار گریه کند . خوب ، دلا همین کار را کرد . نتیجه ی اخلاقی این اتفاق ، این است که زندگی از هق هق ها ، فین فین ها و لبخندها ساخته می شود . خوب ، البته این فین فین ها نسبت به آن دو تای دیگر ، بیش تر هستند . تا وقتی که خانم محترم خانه از مرحله ی اول ، یعنی  هق هق به مرحله ی دوم ، یعنی فین فین برسد و آرام تر بشود ، بهتر است نگاهی به خانه بیندازیم . یک آپارتمان اجاره ای مبله با کرایه ی هشت دلار در هفته . دقیقا ً نمی شد گفت که این آپارتمان مثل یک گداخانه است ولی ، مسلما ً می شد این را از ظاهرش استنباط کرد . پایین توی راهرو ، یک صندوق نامه وجود داشت که تا آن وقت هیچ نامه ای توی آن ، انداخته نشده بود و یک شستی زنگ ، که تا آن هنگام دست هیچ بنی بشری ، برای زنگ زدن دنیال آن ، نگشته بود . کارتی هم آن جا نصب شده بود که روی آن ، نام " جیمز دلینگهام یانگ " 4 را نوشته بودند و نشان می داد که خانه متعلق به کیست " ( او، هنری ) .

    توصیف ها ، به شدت مینیاتوری ، تصویری و سینمایی و شفاف است ؛ گویی دوربین فیلمبرداری از فاصله ی نزدیک (5) روی صورت ، پنی ها ، مبل ، زنگ و پلاک خانه " زوم " شده است . در نخستین " نما " از همه ی موجودی و پس اندازه " دلا " و صرفه جویی ها و چانه زدن های او سخن می رود . سه بار شمردن پول ، یک      " رخداد دلالتگر " است و بر میزان نیاز اقتصادی و فقر خانواده اشاره دارد ؛ گویی " دلا " انتظار دارد با هر بار

1. Sudden fiction           2. Twist         3. Della         4. James Dillingham Young ( Jim )          5. Close-up

شمردن مجدد " پنی " ، سکه ها برکت کند و بیش تر بشود که باز هم به کار خرید " هدیه ی کریسمس " نمی آید . گریستن و رها شدن روی مبل پاره پوره ، نشان دهنده ی درماندگی کدبانو است . نیفتادن نامه در صندوق پست و نواخته نشدن زنگ در خانه ، نشان می دهد که این زوج جوان ، با دیگران هم رفت و آمدی ندارند و منزوی هستند . شیوه ی پس انداز کردن یک یک ِ " پنی " ها و ترسیم سیمای او به هنگام گرفتن تخفیف از بقال و قصاب ، گریه و فین فین و توصیف اثاثیه و زنگ در و پلاک خانه ، گونه ای از تزاحم و تراکم را در توصیف نشان می دهد که در کمال فشردگی و در عین حال گویا و آشکار انجام پذیرفته است . اصولا ً نمودهایی از " شتاب " و " چرخش سریع " در همه چیز و کس در داستان به چشم می خورد که به ساختار آن ، شکل می دهد . در همین پاراگراف ، من هشت صحنه ای را که دوربین ذهن نویسنده روی آن ها درنگ کرده است ، برشمرده ام : 1. درنگ روی یک دلار و هشتاد و هفت سنت 2. صحنه های چانه زدنی کدبانو در بازار 3. سه بار شمردن مجدد پول 4. گریه و فین فین خانم خانه 5. ولو کردن خود روی مبل 6. رفتن به سراغ " صندوق پستی " 7. زنگ در خانه 8. کارت و پلاک خانه . این اندازه چرخش دوربین و توالی صحنه ها ( سکانس ) 1 ، تصادفی نیست و بر یک شگرد غالب بر داستان دلالت می کند که ویژگی برجسته ی " ساختار " و " فورم " داستان است .

     2.   داستان لطیفه وار ، به شدت احساسی است : احساسی نوشتن ، با عقلانیت چیره بر " داستان کوتاه " تعارضی ندارد . هدف از نوشتن به این سبک و سیاق ، البته " تأثیرگذاری " بیش تر و تندتر بر خواننده است و به هیچ وجه از ارزش اثر نمی کاهد . ُقبح آن نیست ؛  ُحسن آن شمرده می شود . در میان پنجره ی اتاق ، نورگیری شیشه هست که مستطیلی و باریک است و به تعبیر نویسنده " فقط یک آدم خیلی لاغر یا خیلی چالاک می تواند تصویر خودش را در یک چنین شیشه ی درازی به درستی تشخیص دهد . " کافی است " دلا " یک لحظه خود را در شیشه ی باریک این نورگیر ببیند تا به " مکاشفه " ای دست یابد . او برای یک لحظه موهای بلند و زیبای خود را بر روی این شیشه می بیند و فکری به ذهنش خطور می کند : می توان این کمند گیسو را فروخت و با پولش ، برای " جیم " ، " هدیه ی کریسمس " خرید . با خطور چنین فکری ارتجالی و " ناگهانی " :

     " چشمانش برقی زدند ولی چند ثانیه بعد ، رنگ از رخسارش پرید . به سرعت بند گیسوانش را گشود و موهایش را رها کرد و اجازه داد تا بلندای قامتش فروریزند . . . یک بار ـ که نگران و مضطرب داشت آن ها را جمع می کرد ـ برای دقیقه ای دودلی و تردید به دلش افتاد و بعد بی حرکت و آرام مکثی کرد . چند قطره اشک روی فرش کهنه ی قرمز رنگ ، فرولغزیدند . با عجله کت مندرس و قهوه ای رنگش را پوشید . کلاه کهنه قهوه ای رنگش را روی سر گذاشت و در حالی که به سرعت داشت حرکت می کرد ، دامنش توی هوا چرخی زد . در را به شدت روی هم کوبید ؛ از پله ها با عجله پایین آمد و شتابان به طرف خیابان به راه افتاد . "  

     تغییر سریع حالات ، با شتاب در حرکات " دلا " تناسب دارد . وقتی فکر بکری به ذهنش می رسد و احساس می کند که در کار خود ، چاره گری کرده است ، شاد می شود . ابتدا چشمانش برق می زنند اما بعد که پیش خود مجسم می کند با از دست دادن موهای افسونگر و بلند خود ، جاذبه ی ظاهری خود را هم از دست خواهد داد ،  شتاب جای خود را به احتیاط می دهد . اینک او رنگ به رخسار خود ندارد . سپس در اجرای تصمیم خود ، تردید می کند . ریختن اشک ، نشان می دهد که باید بر تردید خود ، غلبه کند زیرا چاره ی دیگری ندارد . شتاب در پوشیدن لباس و رفتن به بیرون ، نشان می دهد که او بر تردید خود ، چیره شده است و شاد کردن شوهر را با

1. Sequence

خرید زنجیر ساعتی از طلای سفید برای او به بهای فروش آبشار موهای قهوه ای خود ، بر هر چیز دیگر ترجیح می دهد . این اندازه تغییر حالت و رفتار با این همه شتاب در لباس پوشیدن و به هم کوفتن در ، تناسب دارد و بر خواننده مؤثر می افتد .

     3. داستان لطیفه وار ، پیام و عمق دارد : بر خلاف نظر " میرصادقی " که گویا " داستان لطیفه وار " عمق چندانی ندارد ، این نوع ادبی ، نیاز به ژرفکاوی دارد . در این داستان کوتاه ، هر یک از شخصیت ها ، چیزی دارند که به آن ، می بالند : " دلا " به موهای بلند زیبایش که این اندازه مورد ستایش و عشق شوهر است و " جیم " که به ساعت جیبی اش می نازد زیرا آن را از پدر و پدربزرگ خود به میراث برده است . با این همه ، هر یک از آن دو حاضرند تنها سرمایه ی غرور و دلخوشی خود را برای شاد کردن دیگری از دست بدهند . " دلا " موهایش را به بیست دلار می فروشد تا با آن ، زنجیر ساعتی از جنس طلای سفید بخرد که زیبنده ی ساعت شوهر باشد و بیش تر به آن ببالد :

     " جیم با داشتن آن زنجیر روی ساعت طلایش ، از این به بعد ، توی هر شرکتی که کار می کرد ، دیگر در باره ی زمان حساس می شد و به آن ، علاقه نشان می داد ، چون ساعت طلا خیلی ارزشمند و با شکوه بود . بنابراین " جیم " گاهی اوقات به بند چرمی کهنه ـ که به جای زنجیر بسته شده بود ـ نگاه تحقیرآمیزی می کرد . "

     " جیم " نیز متقابلا ً تنها میراث پدری و اجدادی خود را می فروشد تا با پول آن ، برای موهای زیبا و بلند و خرمایی همسرش ، شانه هایی را بخرد که آن اندازه در ویترین مغازه چشم او را گرفته و همیشه در حسرت داشتن آن ها بوده است :

     " توی آن بسته ، چند تا شانه ی مو قرار داشتند : یک مجموعه ی کامل شانه ی مو ، مرتب و منظم ، پهلو به پهلو در کنار هم که " دلا " قبلا ً توی ویترینی در خیابان " برادوی " 1 آن ها را دیده بود و مدت ها از زیباییشان تعریف می کرد . " دلا " خوب می دانست که آن شانه ها خیلی گران هستند اما خیلی ساده ، توی دلش آرزو می کرد که آن ها مال او باشند ، چون دایم حسرت داشتن آن ها را می خورد . "

     چگونه این اندازه عشق متقابل و ایثار دو جانبه نمی تواند در چشم و دل " میرصادقی " ارج و قربی داشته باشد ؟ ببینیم ایشان در مورد این رخداد عظیم عاطفی ، چه بازتابی نشان میدهند ؟

     " زن و شوهر ، چیزی از دست نداه اند . مرد می تواند شانه را بدهد و ساعتش را پس بگیرد و از بند ساعت هدیه ی زنش استفاده کند . یا اگر نخواهد چنین کند ، شانه را نگه دارد و پس از مدتی موهای زیبای زن دوباره رشد می کند و شانه ی زیبا به کار می آید . همین تعمق و استنتاج است که بی عمقی و پوکی موضوع داستان را نشان می دهد " ( 225) .

    برای " میرصادقی " اشیای فروخته شده ، هیچ گونه ارزش عاطفی ندارند و تنها یک " شیئ " هستند . اما وقتی به قلب " دلا " رسوخ می کنیم تا از نگاه او ، همین " اشیا " را مورد ارزیابی قرار دهیم ، درمی یابیم که مسأله تا چه اندازه فرق می کند !

     " موهای " دلا " چنان زیبا و دلربا بودند که اگر ملکه ی " سبا " [ " بلقیس " ] در آپارتمان بغلی زندگی می کرد و " دلا " موهایش را برای خشک کردن از پنجره می آویخت ، هدایا و جواهرات ملکه در برابر  این زیبایی ، سر تعظیم فرود می آوردند ، و

1. Broadway

ارزش ساعت طلای " جیم " چنان زیاد بود که اگر [ حضرت ] " سلیمان " در زیر زمین آن ساختمان گنجینه ای مدفون می داشت و بر در خانه نگهبانی می داد ، هر بار که " جیم " موقع رد شدن از مقابل در ، ساعتش را بیرون می آورد ، [ حضرت ] سلیمان از حسادت ، ریشش را می کند . "

     آیا آقای " میرصادقی " دقت کرده اند که چرا بیش تر اشیا در این خانه ، قهوه ای رنگ هستند ؟ رنگ مبل ، کت ، کلاه ، موهای " دلا " و بند چرمی ساعت " جیم " و شانه ها ، همگی قهوه ای اند . فضای تنگ و حقیر آیارتمان و آنچه در آن است ، از گونه ای فقر و دلگیری حکایت می کند که یاد آور " آخور " ی است که حضرت " عیسی مسیح " در آن متولد شد :

     " مریم ، اولین فرزند خود را ـ که پسر بود ـ به دنیا آورد . او را در قنداق پیچیده در " آخوری " خوابانید ، زیرا در مسافرخانه جایی برای آنان نبود " (  انجیل لوقا ، فصل دوم : 7 ) .

     نویسنده کوشیده است با توصیفی که از خانه ی محقر این زوج عاشق ترسیم می کند ، به ستایش عشق و ایثاری بپردازد که حضرت " عیسی مسیح " تبلور آن بوده است و به همین دلیل بر رنگ قهوه ای یا تیره ی " آخور " تأکید ورزیده تا به گونه ای همانند سازی پرداخته باشد و این اندیشه را یادآوری کند که عشق و محبت را ، گاه فقط در چنین خانه ها ی محقری باید سراغ گرفت ؛ خانه هایی که اهل خانه ، متاع و زیوری جز " عشق و ایثار " ندارند . " او، هنری " در جایی دیگر به مضمون " هدیه "  دادن به مناسبت " عید کریسمس " اشاره می کند و بار دیگر پیوند میان ایثار این زوج جوان در آستانه ی روز کریسمس و تولد حضرت " عیسی مسیح " اشاره  می کند :

     " هشت دلار در هفته [ کرایه ی خانه ] یا یک میلیون در سال ، چه فرقی می کند ؟ یک ریاضیدان یا یک آدم شوخ طبع ، هر دو ممکن است جواب غلطی به شما بدهند . سه مرد دانشمند شرقی ، هدیه های ارزشمندی آوردند اما آن هدیه ی مورد نظر ، بین آن ها نبود  . "

     این عبارت ، " تلمیح " ی به عبارتی در انجیل متی دارد . چنان که می دانید سه " مغ " یا روحانی زرتشتی و ستاره شناس پارس که برای دادن مژده ی تولد حضرت " عیسی مسیح " به دربار " هیرودیس " پادشاه به " بیت لحم " آمده اند ، به او می گویند که حرکت ستارگان بر تولد کودکی دلالت می کند که " پادشاه نوزاد یهودیان " است . ستاره ی بشارت تولد آن حضرت ، پیشاپیش سه دانشمند فرابین ایرانی می رفت و زاد گاه پنهان آن نوزاد را به آنان نشان می داد . این سه " مجوس " ( ُمغ ) برای آن حضرت ، هدیه هایی آورده بودند . در " انجیل " می خوانیم :

     " پس به آن خانه وارد شدند و کودک را با مادرش ، " مریم " ، دیده و به روی درافتاده ، او را پرستش کردند . آن گاه صندوق های خود را بازکردند و هدایایی شامل طلا و ُکندُر و ُمر به او تقدیم نمودند . چون در عالم خواب به آنان اخطار شد که به نزد هیرودیس بازنگردند ، از راهی دیگر به وطن خود برنگشتند " (  انجیل متی ، فصل دوم : 12-11) .

     سه روحانی پارسی نه تنها از محل اختفای آن حضرت به " هیرودیس " بداندیش چیزی نگفتند ، بلکه با پنهانکاری خود ، جان او را نیز نجات دادند . رسم هدیه دادن به مناسبت تولد این نوزاد روحانی ، سنتی است که ایرانیان به مسیحیان ، ارزانی داشته اند . " او، هنری " تلویحا ً می خواهد بگوید آنچه این زوج عاشق به هم عیدی داده اند ، البته ارزشی بیش از هدایای سه مرد روحانی زرتشتی ستاره شناس بوده است . آیا پرداختن به چنین

مضامینی ، از " عمق " این " داستان لطیفه وار " حکایت نمی کند ؟ " میرصادقی " در این داستان ، تنها " لطیفه " ای به قصد " سرگرمی " خواننده می بیند . ایشان حتی پا فراتر نهاده می گویند این " لطیفه " حتی ارزش ندارد که مانند " داستان کوتاه " سر میز شام بشود آن را برای دوستان تعریف کرد (225) . در حالی که " کادن " این گونه داستان ها را مصداق حکایاتی می دانست که " table-talk " هستند ( کادن 39) . به نظر " نیازی " همان عنوان داستان ، هدیه ی مغ ، نیز اهمیت خاصی دارد ، زیرا با مضمون اصلی داستان ارتباط دارد و نوعی           " برجسته سازی " 1 امری غیر عادی را نشان می دهد . عنوان داستان باعث  َغنای بیش تر معنی اثر ادبی می شود ( نیازی 2007، 160) .

  1. داستان لطیفه وار ، پایانی غافلگیرکننده و تند دارد : مطابق نوشته ی ویکی پدیا 2 آنچه در این داستان

برجسته می نماید " پیرنگ و پایان بندی پر پیچ وتاب " 3 آن است . " گویی همه ی مقدمات برای این مقصود فراهم آمده که پایانی غافلگیرکننده داشته باشد :

     " محشره جیم ! مگه نه ؟ همه ی شهر رو دنبالش گشتم تا پیداش کردم . حالا باید روزی صد بار به ساعتت نیگا کنی . ساعتت رو بده به من . می خوام ببینیم بهش میاد یا نه ؟

     جیم به جای این که حرف " دلا " را گوش کند ، روی کاناپه ولو شد . دستش را از پشت دور سرش حلقه کرد و بعد تبسمی کرد و گفت : " دل ! اجازه بده یه خرده [ چند وقتی ] هدیه های کریسمسو کنار بذاریم . اونا خوشگل تر از این هستن که الآن بخوایم ازوشون استفاده کنیم . من هم ساعتمو فروختم تا با پولش ، شونه ها رو برات بخرم . فکر کنم الآن وقتشه که گوشتای دنده رو بخوریم . "

     این داستان بر خلاف نظر " جمال میرصادقی " ، از " پیرنگی " استوار بر خوردار است . چون در نوع ادبی " رمانس " ، " پیرنگ " داستان سست و بی بنیاد است و ایشان " داستان لطیفه وار " را نیز همان " رمانس " پنداشته اند ، حکم به نااستواری " پیرنگ " در " داستان لطیفه وار " داده اند . میان چانه زنی خانم خانه دار با بیست دلار درآمد خانواده در هفته ، زندگی در آپارتمان محقری که فقط هشت دلار در هفته کرایه اش می شد ، بند چرمی کهنه ی ساعت "  جیم " و نداشتن پالتو و دستکش و مندرس بودن مبلمان و فرش خانواده ، پیوندی پویا هست . اما استوارترین روابط علت و معلولی میان عشق باشکوهی است که این دو زوج جوان را به هم پیوند می دهد و حاضرند به خاطر نشان دادن آن به یکدیگر ، تنها مایملکی را که به داشتن آن ها می بالند ، از دست بدهند تا دیگری را از خود خشنود سازند . همین عشق دوجانبه باعث می شود " دلا " با آن موهای کوتاه شده ی خود همچنان در چشم و دل " جیم " زیبا جلوه کند :

     " ـ پسر ! باهام خوب باش ، چون اون موها به خاطر تو از دس رفتن . شاید موهای رو سر منو می شد شمرد اما هیشکی تا حالا نتونسته عشقک به تو رو بشماره .

     " ـ دل ! در مورد من اشتباه نکن . فکر نکنم چیزی مث یه کوتاه کردن مو . . . باعث بشه که من خانوم گلمو کم تر دوس داشته باشم . ولی اگه اون بسته رو بازکنی ، اون وقت متوجه می شی که من چرا اول لحظه ی اول ، اون قدر جا خوردم . "

  1. داستان لطیفه وار ، لطیفه و ریشحند دارد : یکی از  برجستگی های این داستان ، بهره جویی از عنصر     

" لطیفه " است که نویسنده با ظرافتی تمام به کار می برد و در ترجمه ی فارسی نیافتم . او یک جا از روی ریشخند ، این زوج عاشق را " بچه ها " یی معرفی می کند که عقل در سر ندارند ، زیرا :

     " حاضرند ارزنده ترین چیزهایی را که دارند ، بفروشند تا هدیه ای برای دیگری بخرند . اما اجازه بدهید

1. Foregrounding           2. Wikipedia            3. the plot and its “ twist edning “

آخرین کلمه را در مورد این خردمندترینان بگویم : از میان همه ی آنان که هدیه می دهند ، این دو تن ، خرمندترین مردم بودند . " 1 ( نیازی 160) .

     این حکم نخستین که گویا " جیم " و " دلا " ، " بچه های بی عقلی " هستند که مصلحت خود را تشخیص نمی دهند ، با این حکم که آنان " عاقل ترین مردم " هستند ، تناقض دارد و نویسنده پس از این ریشخند آغازین ، بی درنگ به ستایش بعدی آن دو می پردازد و آنان را " عاقل ترین بچه های بی عقل " می خواند و تلویحا ً هدیه هاشان را بر هدایای " مغان " برمی گزیند یا آنان را همان " مغ " می خواند 2 .

     6.  داستان لطیفه وار ، روایتی احساسی و تأثیرگذار است : اثر ُهنری بیش از آنچه به " خرد " خواننده رجوع کند ، احساس و عاطفه ی او را آماج قرار می دهد . غایت هنری " داستان کوتاه " ، " تأثیرگذاری " 3 است ؛ به خرد کاری ندارد ، به قلب می پردازد ، به ویژه هنگامی که پای عشق و فداکاری متقابل زن و شوهری در آستانه ی میلاد حضرت " عیسی مسیح " به میان آید . از یاد نبریم که درامد هفتگی این خانواده ، تنها " بیست دلار " است و " دلا " تنها بیست و یک دلار بابت خرید " هدیه " ی خود برای شوهر می پردازد ؛ هدیه ای گران بها که تنها " عشق " می تواند انگیزه ی خرید آن باشد و نه " عقل معاش " که چنین هدیه ی سنگینی را خلاف " مصلحت " می داند . ببینیم بازتاب " دلا " در قبال این کار " نابخردانه " و " غارت " داشته های خود چیست ؟ ذوق و شوقی که " دلا " پس از خرید زنجیر ساعت پلاتینی از خود بروز می دهد ، در ادبیات داستانی ، سابقه ندارد :

     " سرانجام ، آن را یافت . بی گمان آن هدیه برای " جیم " ساخته شده بود و نه بر ای کس دیگر . مانندش در هیچ یک از فروشگاه های دیگر ، پیدا نمی شد . او به همه ی آن ها سر ، زده بود  و همه ی آن زنجیر ساعت ها را زیر و رو کرده بود : یک زنجیر طلای سفید با طرحی ساده و  پی رایه . تنها همان ماده ی سازنده ی آن ، یعنی طلای سفید ، کافی بود تا ارزشش را نشان دهد و به هیچ زرق و برق و فریبندگی دیگری نیاز نبود . همه ی چیزهای خوب و باارزش ، همین طور هستند . واقعا ً هم همین زنجیر ، برازنده ی ساعت " جیم " بود . ارزشمند و باوقار . . . بیست و یک دلار بابت زنجیر پرداخت و با هشتاد و هفت سنت باقی مانده ، با عجله راه منزل را در پیش گرفت . "

     7.  داستان لطیفه وار ، همیشه کشش دارد : داستان لطیفه وار باید کشش داشته باشد . خلق " تعلیق " ،           " کشمکش " ، " بحران " و " اوج " در " داستان لطیفه وار " بیش از " داستان کوتاه " اهمیت دارد و این حکم     " میرصادقی " که " داستان لطیفه وار فقط یک بار به شنیدنش می ارزد و تکرار آن از لطفش می کاهد "            ( میرصادقی 225) واقعیت ندارد . از آن جا که " داستان کوتاه ناب " بیش تر بر " واقعیت " استوار است ، کشش برای مطالعه ی مجدد آن کم تر است ؛ در حالی که " داستان لطیفه وار " به خاطر برجسته تر سازی احساس گرایی بر واقع گرایی و خلق فضاهای رمانتیک ، کشش بیش تری دارد . به قول دکتر " علی شریعتی " احساس  ، " تکرار " را دوست دارد و از آن به ستوه نمی آید ؛ در حالی که " عقل " و واقعیت علمی ، " تکرار " را مایه ی ملال خاطر می داند . گرایش قلبی برخی از نظریه پردازان ما به برجسته سازی " واقعیت اجتماعی " و " رئالیسم " و ترجیح آن بر احساس و اقبال به " داستان لطیفه وار " ، به صدور احکامی می انجامد که در نقد ادبی ، جایی ندارد . هریک از " انواع ادبی " برای خود جاذبه و کاربردهایی خاص دارد . " شاپارد " و " جیمز " در مـــورد

1. And here I have told you the story of two children who were not wise . . . Of all who give gifts, these two were most wise. ”         2. Everywhere they are wisest . They are the Magi Impression          3. Impression

" داستان لطیفه وار " می گویند :

     " ما هیچ گاه نمی گوییم : آهان ! من این را قبلا ً شنیده ام " . به همین دلیل است که یک لطیفه را ده ها بار مـــی شنویم یا نقل می کنیم بی آن که احساس ملال کنیم . اقبال اکثریت خوانندگان به " داستان های لطیفه وار " ی چون  گردنبند " 1  موپاسان " و هدیه ی کریسمس ( مجوس ) " او . هنری " به مراتب بیش از داستان های کوتاه " چخوف " 2  است . "

     هدف از خواندن داستان ، همیشه شناخت واقعیت موجود نیست ، گاه فرار از آن است . در هزار و یک شب کششی هست که در برجسته ترین داستان کوتاه و بلند جهان وجود ندارد . " داستان لطیفه وار " از دل " رمانس " و " کمدی " بیرون آمده است ، زیرا هدف این دو نوع ادبی ، " رها شدگی " و  " تخلیه " نیز هست . " داستان لطیفه وار " تلاقیگاه عناصری از " رمانس " ، " کمدی " و " واقعیت اجتماعی " است . " داستان لطیفه وار " می کوشد سنن و مواریث ارزشمند ادبیات داستانی گذشته را با " عقلانیت " ، " مدرنیته " و " واقعیت " اجتماعی امروز به هم بیامیزد . این اشاره ی حیاتی به واقعیت اجتماعی تلخ که جوانی بیست و یک ساله با این اندازه کار طاقت فرسا در یک شرکت ، محکوم است در آپارتمانی زندگی کند که کرایه اش هفته ای هشت دلار است و هنوز پالتو و دستکش ندارد و بند چرمی کهنه ی ساعتش ، مایه ی خجالت او می شود ، آیا یک واقعیت اقتصادی نیست ؟ کوشش و ایثار این دو جوان عاشق برای فروش تنها مایملک ارزشمند خودشان جهت خرید بهترین هدیه برای دیگری ، آیا عالی ترین نمود حیات روانی ، ذهنی و زناشویی این دو تن شمرده نمی شود ؟ وقتی ایده ئولوژی شیطانی و مستی توده ای ، افق ذهنی آدمی را تسخیر می کند ، شور و شیدایی سیاسی جای زیبایی شناسی واقعی و هنری را می گیرد .

*      *      *          

    " هدایت " داستانی کـوتاه به نام عروسک پشت پرده دارد که در سال 1312 یعنی سه سال پیش از  بوف کور نوشته و در مجموعه داستان سایه روشن منتشر شده است . در این داستان کوتاه ، دقیقه یا دقایقی هست که با بوف کور ارتباط مستقیم دارد . به پندار من این داستان ، زیرساخت و روساختی دارد . خواننده ، گاه بر روساخت دل می نهد و از آن فراتر نمی رود . داستان به این اعتبار ، ماجرای جوانی به نام " مهرداد " است که خانواده ی توانگرش او را به فرانسه و به مدرسه ی " لوهاور " 3 می فرستند تا جوانی فرهیخته تربیت کرده باشند . با این همه ، وی جوانی کمرو و بی دست و پاست و در برخورد با دیگران از خود ناتوانی نشان می دهد :

     " تا اسم زن را می شنید ، از پیشانی تا لاله ی گوش ، سرخ می شد . . . پدر و مادرش تا توانسته بودند مغز او را از پندها و نصایح هزارساله ی پیش ، انباشته بودند و بعد هم برای این که پسرشان از راه به درنرود ، دختر عمویش ، رخشنده ، را برای او نامزد کرده بودند و این را آخرین مرحله ی فداکاری و منت بزرگی می دانستند که بر پسرشان گذاشته بودند و به قول خودشان یک پسر عفیف و چشم و دلپاک و مجسمه ی اخلاق پرورانده بودند که به درد دو هزار سال پیش می خورد " ( هدایت 1356، 53)  .

     این گونه تربیت خانوادگی باعث می شود او مجسمه ای بسیار زیبا به بهایی گران از فروشگاه لباس خریده با خود به خانه و سپس به ایران بیاورد و با او سرخوش باشد :

     " نامزدش را دوست نداشت ؛ فقط از ناچاری به او اظهار علاقه می کرد . با زن های فــرنگی هم مــی دانست که به این آسانی نمی

1. La Parure             2. Chekhov               3. Le Havre

تواند رابطه پیدا کند . . . ولی این مجسمه مثل چراغی بود که سرتاسر زندگی اورا روشن می کرد " (56) .

     یک بار " رخشنده " ـ که از این همه بی اعتنایی نامزد بی احساس نسبت به خود به جان آمده ، به هیئت تندیس کذایی درآمده ، ناخودآگاه به حرکت درمی آید . " مهرداد " که بیمناک شده با رولور به او شلیک می کند .

     " جمال میرصادقی " گزینش و رازگویی " مهرداد " را با مجسمه بر " غیر طبیعی بودن " او حمل کرده ، داستان " هدایت " را فاقد " پیام " معرفی می کنند ( 228 ) .

     نخستین شخصیتی که توانست اندکی به زیرساخت این داستان نزدیک شود ، " محمد علی همایون کاتوزیان " بود . او متوجه شباهتی شد که میان این داستان کوتاه و بوف کور وجود دارد :

     " شباهت های این داستان به " بوف کور " هم در جزئیات و هم در کلیات آن به قدری روشن است که نیازی به استدلال ندارد ، اما برخلاف بوف کور در عروسک پشت پرده هیچ نکته ی انتزاعی یا تخیلی یا سوررئالیستی وجود ندارد ؛ مجسمه ی ساکتی که بیش تر به فرشته شبیه است ، باید از دیده ی بیگانگان پوشیده بماند حتی اگر لازم باشد کشته شود " ( کاتوزیان 1372، 102-100) .

     میان " زن اثیری " بوف کور و " رخشنده " مشترکاتی هست :

  • حالات " زن اثیری " نشان می داد که مانند مردمان معمولی نیست ؛ اصلا ً خوشگلی او معمولی نبود ؛ او مثل یک منظره ی افیونی به من جلوه کرد " ( هدایت 1343، 19) . مجسمه ی " مهرداد " هم مجسمه ای نبود که " با یک مشت گل و موی مصنوعی درست شده باشد ؛ بلکه یک آدم زنده بود که از آدم های معمولی زنده ، بیش تر برای او وجود حقیقی داشت " (60) .
  • " راوی " بوف کور می گوید به ازدواج با " لکاته " رغبتی نداشته و ازدواجش از سرِ اضطرار بوده است : " برای این که آبروی آن هــا به باد نرود ، مجبور بودم که او را به زنی اختیار کنم " (87) . در این داستان کوتاه هم " مهرداد " نسبت به " رخشنده " بی اعتنا ست : " نامــزدش رخشنده را دوست نداشت و فقط از روی ناچاری به او اظهار علاقه می کرد " (56) .
  • " زن اثیری " و " لکاته " دست کم به اعتبار ظاهر ، به هم شبیهند . هر دو " گونه های برجسته ، پیشانی بلند ، ابروهای باریک به هم پیوسته و لب های گوشتالوی نیمه باز دارند " (19) مجسمه هم شباهتی به " رخشنده " دارد : " چیزی که بیش تر باعث تعجب او شد ، این بود که صورت آن مجسمه ، روی هم رفته بی شباهت به حالت های مخصوص صورت رخشنده نبود " (55) .
  • پایان هر دواثر ، به قتل می انجامد . در آن یک ، راوی " لکاته " را با کارد دسته استخوانی می کشد (173) و در این یک ، زن را با رولور می زند . (61)
  • آن اندازه که هر دو شخصیت مرد بر تصور و " سوبژه " ی خود از " ابژه " ها شیفته اند ، بر خودِ آنان شیدا نیستند . این دو شخصیت ، بیش تر شیفته ی صورت های خیالی ، آرمانی و ادراکی خود از " زن اثیری " و تندیس هستند تا وجود عینی آنان . " هدایت " در داستان کوتاه دیگری به نام صورتک ها در مجموعه ی سه قطره خون ، از زبان شخصیت خود راوی به " خجسته " نامی ـ که خیال ازدواج با وی را دارد ـ می گوید : " هیچ حقیقتی خارج از وجود خودمان نیست . . . هرکسی با قوه ی تصور خودش ، کس دیگری را دوست دارد و از قوه ی تصور خودش است که کیف می برد نه از زنی که جلو او است.

       آن زن ، تصــور نهانی خودمــــان است ؛ یک موهــــوم است که با حقیقت خیلی فرق دارد " ( هدایت ،      

      1356 ، 94 ) .

     با این تفاصیل ، می توان چنین دریافت که تندیس زیبا و آرمانی ، نمودی از " زن اثیری " در بوف کور است و توانسته جانشین واقعیت عینی ( " درخشنده " ) شود و بر پایه ی همین پندار می توان چنین پنداشت که " هدایت " این داستان را سکوی پرتابی برای خلق شاهکار سه سال بعد خود قرار داده و با گسترش آن و تعمیق سویه های کهن الگویی به ویژه در " هند " ، بوف کور خود را بیافریند ؛ روندی که در نگارش بسیاری از شاهکارهای هنری نیز مشاهده شده است ؛ چنان که رمان عظیم خشم و هیاهو 1 ( 1929) ی " فاکنر " 2 بر پایه ی داستان کوتاه دیلسی 3  استوار شده که پیش از آن نوشته و در مجموعه داستان کوتاه یک شاخه گل سرخ برای امیلی 4 منتشر شده بوده است و " نجف دریابندری " آن را به فارسی ترجمه کرده است . پس داستان کوتاهی که به پندار     " میرصادقی " ، " داستان لطیفه وار " خوانده می شود ، نخست ، یک " داستان کوتاه " واقعی است و دوم ، این که نه تنها دارای " پیام " است ، بلکه این " پیام " را باید یافت و دریافت و از روساخت به ژرف ساخت اثر راه یافت .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

1. The Sound and the Fury             2.Faulkner            3. Dilsey             4. A Rose for Emily

منابع :

 

او، ِهنری . هدیه ی کریسمس . ترجمه ی علی رضا دوراندیش ، انجمن نویسندگان کرج ( کاواک ).  blogfa/post-7. aspx

انجیل شریف . ترجمه ی جدید فارسی . از انشارات انجمن کتاب مقدس ایران ، چاپ چهارم ، 1986.

کاتوزیان ، محمد علی . صادق هدایت و مرگ نویسنده . تهران : نشر مرکز ، 1372 .

میرصادقی ، جمال . عناصر داستان . تهران : انتشارات سخن ، چاپ سوم ، 1376.

هدایت ، صادق . بوف کور . تهران : امیرکبیر ، چاپ دهم ، 1343 .

-------------- .  سه قطره خون . تهران : انتشارات جاویدان ، 1356 .

-------------- .  سایه روشن . تهران : انتشارات جاویدان ، 1356 .

Cuddon , J.A. (Revised by C.E. Preston) . The Penguin Dictionary of Literary Termss and Literary Theory. Penguin Books , 1999.

 Niazi, Nozar ; Gautam, Rama .How to study Literature : Stylistics & Pragmatic Approaches . Tehran : Rahnama Press , 2007. 

Shapard , Robert ; Thomas , James . Eds. Sudden  Fiction : American Short-Short Stories.

                        Liberary Materials . 1986 .

                         Wikipedia : a free encyclopedia  . The Gift of the Magi     

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 64 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت