چهارشنبه, ۲۲ آذر ۱۳۹۶

دوشنبه /

دوشنبه

دوشنبه

 

        

بانوی سربه دار به عنوان

" رمان تاریخی " / جواد اسحاقیان

" رمان تاریخی " به عنوان " نوع ادبی " 1 ، شایسته ی مطالعه ی جدّی تری است . ما پیش از این ، به هنگام بررسی گذرای آثار و اندیشه های " لوکاچ " 2 ، به تحلیل فشرده ی رمان تاریخی 3 (1937) او پرداختیم و گفتیم که این اندیشه پرداز مجارستانی باور دارد که تا پیش از انقلاب کبیر فرانسه در 1789 ، آگاهی مردم از تاریخ ، نازل و انقلاب و جنگ های " ناپلئون " 4 ، تغییرات مهمی در چند و چون آگاهی تاریخی و ملی مردم به وجود آورد . این آگاهی ملی نو ، پس از انتشار رمان های " ِسر والتر اسکات " 5 ممکن شد که آثارش ، ترسیم کنننده ی شخصیت هایی " تیپیک " است که حاوی برخوردهای مهم و حاصل جابه جایی تاریخی و از جمله ، نابودی جامعه ی فئودالی و ظهور سرمایه داری تجاری است . نیز اشاره کردیم که " جمشید مصباح زاده ی ایرانیان " در واقعیت اجتماعی و جهان داستان (1358) بر " لوکاچ " خرده می گیرد که :

     " لوکاچ به سادگی ، معنی احساسات ملی را با معنی واکنش ها و تجدید حیات ملّی ـ که فرایند جنگ های ناپلئونی است ـ با هم می آمیزد . احساسات ملی ، همان احساس مشترک انسان های جامعه ای است که دارای تاریخ و سود مشترک باشند . وجود چنین احساسی در ایران ، پیش و پس از یورش تازیان و بازتاب آن ، چه در ادبیات و چه در رفتارهای اجتماعی ، آدم را در باره ی این ادعا که گویا احساسات ملّی ، ایده ای بورژوایی است ، به گمان می اندازد " ( مصباح زاده ی ایرانیان 1358 ، 16 ) .

      درست است که در کشور ما ، احساسات ملی به معنی اعم آن ، نیرویی محرک ، بیدارکندده و انقلابی بو ده است ، اما    " ناسیونالیسم " به معنی اخص اصطلاحی ، در پی پدید شدن " انقلاب مشروطیت " پدید آمده است که نمودی از آن را در     " رمان تاریخی " می یابیم . " رمان تاریخی " به این مفهوم ، دو خاستگاه تاریخی ـ ا جتماعی دارد : نخست، بورژوازی ملی ( مالی ـ تجاری )  ایران که به اعتبار تضاد ساختاری اش با نظام های زمینداری ناپایدار و بی هویت تاریخی ـ اقتصادی و نیز نظام عشیره ای ، و در پی کسب هویت و جایگاه طبقاتی خود در جامعه بود . با این همه ، این بورژوازی نوپا ، تجاری و آسیب پذیر ، در برابر ساختاری سیاسی و قدرتمند قرار داشت که زاده ی اتحاد همان طبقات محافظه کار ، سنتی و ایستا ( زمیندار ، ایلیاتی ) بود . بورژوازی نوپدید بنا بر سرشت پیشرو و ملی خود ، از یک سو آینده گرا است و در جست و جوی هویت طبقاتی خود به " آزادی " ( اقتصاد آزاد ) ، " عقلانیت " ، " حاکمیت قانون " و " نظم و امنیت اجتماعی " باور دارد . به این دلیل ، به نقد اندیشه ی پس افتاده ، ایستا و سنتی فرهنگ زمینداری و عشیره ای و در وجه غالبش ، پدرسالاری و فرهنگ شبه اشرافی آن می پردازد که نمودهایی از آن را در آثار " میرز آقاخان کرمانی " ، " زین العابدین مراغه ای " و " طالبوف " می خوانیم ؛ مثلا ً در رمان مورد مطالعه ی ما ، نویسنده ، " حمزه ی سردادوَر " ، ساخت های فرهنگی چیره بر نظام اقتصادی ـ اجاتماعی ( غارت داشته های مردم ، تصاحب اراضی خرده مالکان محلی ، شیوه های مالیات گیری بی حساب و کتاب ، برانداختن اشرافیت محلی را به وسیله ی مغولان ) مورد انتقاد قرار می دهد .

    از سوی دیگر ، نمایندگان بورژوازی تجاری ـ ملی مشروطیت ( حاجی امین الضرب ، محمد تقی شاهرودی ، ارباب کیخسرو ) در تعامل اقتصادی خود ، با هجوم سرمایه ، " صید امتیازات " بیگانگان ( روسیه ی تزاری ، انگلستان ) رو به رو است . به این د لیل نیز ، سرشتی پیشرو ، ملی و آرمانگرا دارد . برخی نویسندگان رمان تاریخی ، با رجوع به مقاطع تاریخی بالنده ، افتخارآمیز و مردمی مانند " نهضت سربه داران خراسان " ـ که به چیرگی سیاسی ایلخانان مغول در نواحی

1.Genre            2. Lukäcs                 3. The Historical Novel                    4. Napoleon            5. Sir Walter Scott

شرقی و شمالی کشور پایان می دهد ـ احساسی از غرور ملی و تاریخی در خواندگان پدید می آورند تا با کوشش ها و مجاهدات نیاکان خود آشنا شوند و گونه ای پویایی ملی و تاریخی را در آنان برانگیزند . در دوره ی معروف به " عصر طلایی " ( 1320-1305) ، بورژوازی ملی و ناتوان ما ، هم با ساخت قدرت سیاسی و مطلقه ی " رضا شاه " مواجه است و هم با ساختار اقتصادی مبتنی بر درآمدهای نفتی . اقتصاد مبتنی بر درآمد نفت ، بورژوازی ملی ( تجاری ـ صنعتی ) را از ایفای نقش تاریخی و طبقاتی خود دور می کند ، زیرا چنین ساختاری ، هم اقتصاد را به شدت " دولتی " می کند و هم      " وابسته " به بیگانه ( بریتانیا ) می سازد . اقتصاد دولتی و متکی بر منابع عظیم نفتی ، بود و نبود " بورژوازی ملی " را برای دولت سرکوبگر ، یکسان می سازد . با پول و عواید ناشی از فروش نفت ، می توان کالاهای مورد نیاز مردم و دولت را خرید و نقش انگلی واسطگان ( نظامیان ، درباریان ، دلالان بازار ، دیوان سالاران ) را افزایش داد .

      امر خطیر " مدرنیته " ، " نوسازی اجتماعی " ، " نظام مدنی " و " توسعه ی سیاسی " در جامعه تنها باید از طریق      " بورژوازی ملی و صنعتی " و دولت ملی حامی آن به پیش برود . برعکس کشورما به دلیل همین ناکارآمدی " بورژوازی ملی و صنعتی " نتوانست امر نوسازی جامعه را متحقق سازد . به ناچار ، کار به دست ناتوان دولتمردانی افتاد که هیچ گونه تصور روشنی از نوسازی جامعه ی مدرن نداشتند . ناگزیر ، " مدرنیته " ی کاذب چیره بر ساخت فرهنگی ما ، درونی نیست ؛ بیرونی و تقلیدی است . در جهت " آزادی " اندیشه و عمل سیاسی حرکت نمی کند ، بلکه " دولتی " ، القایی " و      " فرمایشی " است . در این حال ، گونه ای از رمان یا نمایش نامه های تاریخی پدید می شود که " گذشته گرا " است : از یک سو بر عظمت ایران باستان ( هخامنشیان ، ساسانیان ) تأکید می ورزد و از دیگر سو ، جهتگیری ضد عربی ـ اسلامی دارد . برخی از آثار " صادق هدایت " مانند مازیار ، پروین ، ختر ساسان ، سایه ی مغول در سال های 1310-1309 در اوج آوازه گری های ناسیونالیسم دولتی و از رهگذر " سازمان پرورش افکار " منتشر می شود . البته انگیزه های فردی شخصیت های فرهیخته ای مانند " هدایت " و " علوی " ( در داستان دیو ، دیو ) و " شین . پرتو " ( دکتر " شیرازپور " در مجموعه ی انیران ) بی گمان ، ناسیونالیستی نیز بوده است ، اما آنچه را نمی توان پنهان کرد ، فراهم بودن وضعیت و بستر فرهنگی حاکم است . در این حال ، نمایش نامه ها و داستان های کوتاه و بلند تاریخی ، امکانی برای گریز به گذشته هایی را فراهم می ساخت که که به دلیل کیش ستیزی و نژاد ستیزی اش ، چندان هم قبل دفاع نبود ؛ مثلا ً " هدایت " در پروین ، دختر ساسان ، ایرانیان را از زادگان " اهورا مزدا " و تازیان را ، مخلوق " دیوان " و " اهریمنان " می داند :

     " گویی دسته ای از اهریمنان و دیوان تشنه به خون هستند که برای برکندن بنیان ایرانیان ، خروشیده اند " ( هدایت 1356 ، 18) .

      " علوی " نیز زیر تأثیر همین اثر در داستان کوتاه دیو ! دیو ! نوشت :

     " در این جنگ ایران و تازی ، دشمنی میان اهورا و اهریمن جلوه گر شده . چگونه ممکن است که اهریمن برای همیشه بر اهورا چیره گردد ؟ اهورا جاودانی است ؛ اهریمن ، مردنی است . . .  این تازیان ، از همان دیوان و ددانی هستند که در نامه های پیشینیان ما چندین بار از آن ها اسم برده شده اما در این جنگ ، اهورا پیروزی خواهد یافت " ( علوی 1357 ، 8-6) .

     اما از دینامیسم درونی و ایده ئولوژیک خلق این گونه آثار ادبی که بگذریم ، " رمان تاریخی " ، یک کالای فرهنگی وارداتی نیز بوده است . این کالای فرهنگی دست کم به اعتبار " نوع ادبی " خود ، شگردها ، هنجارها و زبانی خاص خویش دارد . بسیاری از رمان های تاریخی و از جمله ، رمان مورد مطالعه ی ما در وجه غالب خود ، زیر تأثیر ساز و کار رمان های تاریخی غرب نوشته شده اند .

***

  1. رمان تاریخی ، آشتی رمان با تاریخ است : تصور من این است که در بررسی " رمان تاریخی " به تقدم و تأخّر

این گروه اسمی باید رجوع کرد . این تعبیر ، نشان می دهد که این " نوع ادبی " ، آمیزه ای از " رمان " و " تاریخ " است .

این تقدم و تأخر ، نشان می دهد که آنچه در این نوع ادبی اولویّت دارد ، چیرگی " تخیّل " بر " واقعیت " است :

     " تاریخ ، رویکردی علمی به واقعیت است ؛ در حالی که رمان نویسی باید در خدمت واقعیت " رمان " باشد . در رمان ، واقعیت بیرو ن ، وزن و اعتبار چند انی ندارد ؛ در حالی که رمان به نویسنده اجازه می دهد تا اندازه ای به تخیل و جعل متوسل شود و در برخورد با رخدادها و شخصیت ها ، از اختیارات خاص خویش استفاده کند ؛ یعنی واقعیت را تحریف کند اما البته تا حدّی که به دروغ متوسّل نشود . . . رمان تاریخی ، گرایشی میان رشته ای میان تاریخ و ادبیات است . نویسنده ی رمان تاریخی می تواند به احساس و عاطفه متوسل شود و تنها در بند رخدادها و ثبت واقعیات بیرونی خالص نباشد و با بهره جویی از داده های نو ، به بازسازی تاریخ بپردازد و در این مورد ، به احساس خواننده متوسل شود و به قلب او راه یابد . د رواقع ، هیچ گونه ناسازگاری ای میان تاریخ و ادبیات وجود ندارد . تاریخ ، به صحّت و ُسقم و تدقیق در امور می پردازد ؛ در حالی که رمان ، به خیابافی و تخیل آهنگ می کند . حضور عناصر تاریخی در یک اثر ادبی ، باعث زیور و َغنای اثر ادبی می گردد ، اما ارزش های تاریخی آن را تباه نمی کند . در رمان تاریخی ، تاریخ و ادبیات ، دست در دست هم می نهند و در نتیجه ، گونه ای گفتمان بین گذشته و اکنون ،عقل و احساس ، و واقعیت و آرمان به وجود می آید و تجربیات گذشته ، به روز می شود . به این ترتیب ، رمان تاریخی ، فراخوانی به گذشته ها است تا با رجوع به تاریخ ، هم دانش عمیق تری نسبت به گذشته های خود کسب کنیم ، هم خود را بهتر بشناسیم ، زیرا همان گونه که " ویتولد کولا " 1 ، تاریخدان و اقتصاددان لهستانی ( 1988-1916) گفته است :

     " بدون تاریخ ، جامعه ی انسانی از خود هیچ نخواهد داشت " ( دانشنامه ی بزرگ شوروی 2010 ) .

      چنان که گفتیم ، " رمان تاریخی " ، آمیزه ای از " تاریخ " و ادبیات " است .  ِصرف عنوان بانوی سربه دار (1343) نشان دهنده ی علاقه ی نویسنده به تمرکز بر نقش " آزاده " به عنوان بانوی اصلی این نهضت ملی گرایانه ، ضد مغولی و عدالت طلبانه است .  از آنچه از منایع تاریخی نقل شده است ، چنین برمی آید که آغاز  کار " سربه داران " در روستای      " باشتین" واقع در " سبزوار " و هنگامی بود که :

     " پنج ایلچی مغول در خانه  ی حسین حمزه و حسن حمزه ، از مردم قریه ی باشتین ، منزل کردند و از ایشان شراب و شاهد طلبیدند و لجاج کردند و بی حرمتی نمودند . یک از دو برادر ، قدری شراب آورد . وقتی ایلچیان مست شدند ، شاهد طلبیدند و کار فضیحت را به جایی رساندند که عورات ایشان خواستند . دو برابر گفتند تحمل این ننگ را نخواهیم کرد . بگذار سرِ ما به دار رود . شمشیر از نیام برکشیدند و هر پنج تن مغول را کشتند و از خانه بیرون رفتند و گفتند ما ، سر بدار می دهیم " ( پطروشفسکی 1351 ، 40) .

     اما آنچه از رمان تاربخی برمی آید ، آن که نخستین بار برای دفاع از آبروی خود به قتل یکی از ایلچیان ( فرستادگان ) مغول همت می کند ، " آزاده " ، نامزد شخصیتی است که بعدا ً به نام " امیر وجیه الدین مسعود " شناخته می شود . او         دختری است که باید با فرمانده ایلچیان مغول همکنار شود :

       " آزاده گفت : من با مغول ها دشمن خونی هستم . برادرم را مغول ها کشتند ؛ خواهر بزرگم را مغول ها بردند . می میرم و تسلیم مغول ها نمی شوم . . . مغول مست با این که با آن شدت به زمین خورده بود ، هنوز خنده بر لب داشت . آزاده  ـ که در چهار قدمی ناظر این صحنه بود ـ یک مرتبه خیزبرداشت  سنگی را . . .  محکم به سر مغول زد . مغول فریادی از درد کشید ولی فریادش نیمه تمام ماند . آزاده جلو دید ؛ تیری از ترکش مغول بیرون کشید و با پیکان آهنین نیز زخم های پیاپی به سر و گردن و صورت مغول زد . خون از شاهرگ مغول فوران کرد . مغول ، دست و پایی زد و صورتش به زمین چسبید و خود بی حرکت ماند " ( سردادور 1378 ، 17 ) .

   چنان که از این شاهد برمی آید ، نویسنده با کشاندن پای " آزاده " به جنبش سربه داران ، نقش زن را برجسته ، و او را

1.Witold Kula

 

از آنچه هست ، زیباتر ، غیرتمند تر ، فرزانه تر ، بیزارتر از مغولان و تشنه ی انتقام از آنان معرفی و ترسیم می کند . مطابق آنچه در منابع موثق تاریخی آمده است :

     " قیام کنندگان می گفتند : . . . اگر توفیق یابیم ، رفع ظلم ظالمان نماییم ، و الا سرِ خود را بر دار خواهیم که دیگر تحمل تعدّی و ظلم نداریم " ( همان44) .

     اما در رمان تاریخی ، " آزاده " ، نخستین کسی است که پس از کشتن مغول متجاوز ، روستاییان را برای مبارزه ی آشکار با چیرگی بیگانگان مغول برمی انگیزد . او چون روستاییان را بر سرنوشت خودشان بیمناک می یابد ، می گوید :

      " مقصّر اصلی ، من هستم که باید مجازات بشوم ، ولی مرا تسلیم مغول ها نکنید . اگر با کشتن من ـ که باعث و بانی این غوغا هستم ـ کارها درست می شود ، حرفی ندارم . داری برپا کنید و خود شما مرا به دار بزنید و مغول ها را برای تماشا خبر کنید . من راضی هستم سر به دار باشم ، ولی اسیر و ذلیل مغول ها نشوم " (28) .

      چنان که از این عبارت و خطابه ی کوتاه برمی آید ، اطلاق " سربه دار " ، نخستین بار بر زبان " آزاده " رانده شده است و او با سخنرانی کوتاه خود ، در تحریک احسسات ملی ، غیرت دینی و اخلاقی روستاییان ، نقشی تعیین کننده دارد ؛ به گونه ای که " عبدالرزاق باشتینی " ـ که سپس نخستین فرمانروای " سربه داران سبزوار " و رهبر این جنبش می شود ـ پس از شنیدن خطابه ی او ، خطاب به روستاییان بیمزده می گوید :

     " آفرین بر تو دختر شیردل ! ای مردم ! غیرت و مردانگی را از این دختر یاد بگیرید . راست می گوید . به مردی و شرافت سرِ خود ر ا به دار دیدن ، هزار بار بهتر از ذلت کشیدن و به نامردی ، ُمردن است . همه ، سرِ خود را به دار بدهید و برای مرگ پرشرافت و افتخار آماده شوید . . . آری ، به گفته ی این شیر  دختر ، از همین ساعت ، اسم خود را " سر به دار " می گذاریم و زنجیرهای ذلت و اسارت را پاره می کنیم " (28) .

    از این پس تا پایان رمان ، حضور برجسته و تعیین کنننده ی "  آزاده " و ترغیب نامزد و سپس شوهرش ، " امیر وجیه الدین مسعور سربه داری ، به ادامه ی جنگ با مغولان و پاکسازی خراسان از آلایش بیگانگانی که بیش از یک صد سال بر ایران حکم رانده اند ، محسوس است . برجستگی عنصر تخیل در بازنویسی تاریخ ، در رمان تا آن جا پیش می رود که خواهر دوقلوی " آزاده " به نام " فاخته " ، نیز نقشی تعیین کننده اما در همه حال منفی ، دسیسه گر ، بی وفا ، خائن و خونریز می یابد . تضاد موجود میان دو خواهر و حسادت " فاخته " به " آزاده " از یک سو ، و حسادت " عبدالرزاق " نسبت به " وجیه الدین مسعود " و بد اندیشی در راستای او از سوی دیگر  ، از جمله عواملی اصلی گسترش داستان است . به این ترتیب ، نویسنده با تأکید بیش تر بر انگیزه های روانی ( حسادت ، جاه طلبی ، انتقام جویی و غرایز کور انسانی ) ، نقش مناسبات اجتماعی ، طبقاتی و ملّی را گاه کمرنگ تر از آنچه هست ، ترسیم می کد .

  1. 2.      رمان تاریخی ، در میانه ی رمان تاریخگرا و رومانس ایستاده است : " جرمی هاثورن " 1 در مورد ویژگی

برجسته ی " رمان تاریخی " می نویسد :

       " در رمان های عامه پسند اخیر ، " حقیقت نمایی " 2 کمرنگ تر و عنصر " خیالبافی " 3 برجسته می شود تا آن جا که این نوع ادبی را می توان ، نسخه ی تازه ای از همان "  رمانس " 4 به شمار آورد ؛ یعنی ترغیب بیش تر خواننده به گریز از واقعیت به جای برانگیختن او به موشکافی انتقادی و تفکربرانگیز از آن " ( هاثورن 1989 ، 16-15) .

      " رمانس " به عنوان یک " نوع ادبی " ، ویژگی هایی دارد که پاره ای از آن ها را در این " رمان تاریخی " هم می یابیم . با آن که " رمان تاریخی " به ظاهر باید پیوند نزدیک تری با " واقعیت " ، " عقلانیت " و  " رابطه ی علت و معلولی " میان شخصیت ها و رخدادها داشته باشد ، گاه درک و توجیه رفتار کسان رمان و رشته ی رخدادها ، دشوار می

1.Jeremy Hawthorn                  2. Verisimilitude                    3. Fantasy                   4. Romance

 

می نماید . سازه های " رمانس " را در این اثر ، می توان به دو گونه رده بندی کرد :

  • گاه شخصیت رمان ، " خود " فردی ندارد :  با آن که کسان رمان تاریخی با ده ها رشته ، با واقعیت عینی

پیوند خورده اند  باز هم از آسیب شخصیت پردازی در نوع ادبی " رمانس " ایمن نیستند و نویسنده ـ که به خیالپردازی و نقش تعیین کننده ی عواطف و غرایز در جهت بخشی رفتار کسان داستان اهمیت ویژه ای می دهد ـ شخصیت هایی می آفریند که خواننده را شگفت زده می سازد و رفتارشان را منطقی ، طبیعی و موجّه نمی یابد . " آزاده " در این رمان ، شخصیت اصلی و تجسمی از دانایی ، چاره گری ، شهامت ، عشق و ایثار است . با این همه گاه ، سخنانی می گوید و کارهایی می کند که خواننده این اندازه ساده لوحی و خوش خیالی را بر او نمی بخشاید .او نیک می داند و بارها بر او ثابت شده که خواهرش ، " فاخته " ، بر ضد او دسیسه ها اندیشیده و بارها قصد جانش را کرده است . خواننده انتظار دارد پس از این همه آسیب هایی که " آزاده " از خواهر بی وفایش دیده است ، او را بنکوهد ؛ به او هشدار بدهد و وی را از بد اندیشی بیش تر بازدارد و با او با قاطعیت برخورد کند اما جز خیرخواهی بی وجه ، کاری نمی کند . به این نمونه دقت کنیم تا دریابیم که " رمان تاریخی " گاه تا چه اندازه فاقد " پیرنگ " 1 داستانی است :

      " فکری به خاطرش رسید که بر اثر آن ، رشک و حسادت توأم با خشم و کینه چنان بر و جودش مستولی شد که از خیالش گذشت که فرصت را مغتنم بشمارد و آزاده را با دست خفه کند ولی از ترس آن که مبادا غلام سر به رسد ، خودداری نمود . فاخته تصور کرد که آزاده ، صحیح و سالم است و با مسعود این دوز و کلک را چیده اند که در این گوشه ی دنج ، کسی متوجه حضور او نشود تا موقع مناسب ، آفتابی بشود . آزاده چشم ها را بازکرد : " فاخته جان ! تویی ؟ دلم برایت خیلی تنگ شده بود . حالت خوب است ؟ فاخته گفت : " من هم همین طور . بعد از فرار تو دائما ً نگران تو بوم . حالا می فهمم که بیهوده غصه می خوردم و نگران تو بودم . . .

      " آزاده ، افکار و تصورات واهی خواهرش را تا آخر خواند . از بدگمانی و دل سیاهی فاخته منزجز و خشمناک شد . سینه را بازکرد و با غیظ تمام ، مرهم روی زخم را برداشت و خون بیرون زد و گفت : " آیا دوز و کلک چیده بودم که با جان خود بازی کنم و این طور زخمدار بشوم ؟ " . . . آزاده متوجه حال پر ملال خواهرش شد . برای تسلیت و دل خوشی او گفت که مسعود شوهر خوبی برای فاخته در نظر گرفته است . فاخته زهرخندی کرد و جواب داد : " این شوهر . . . ارزانی خواهر بدترکیبش ! من شوهر نمی خواهم . " . . . فاخته با خود گفت : " اگر نمردم و زنده ماندم ، انتقام خود و عبدالرزاق را از آزاده و مسعود ، خواهم کشید . مسعود را به کشتن داده بار دیگر بر مسند " بانوی امیر " تکیه خواهم زد " (327-325) .

      " امیر مسعود " نیز بارها از بداندیشی ، توطئه گری و حسادت " فاخته " نسبت به " آزاده " آگاه شده است . با این همه ، هنگامی که " فاخته " به او پیشنهاد می کند برای پی بردن به مقاصد بداندیشانه ی " شیخ حسن جوری " ، رقیب " مسعود " در فرمانرواییی بر " خراسان " ، کنیزی را برای تجسس به قرارگاه او بفرستد و خود داوطلب این کار می شود ، از بداندیشی " فاخته " ایمن است و یک لحظه هم به این نیّت " فاخته " نمی اندیشد که هدف او ، برانگیختن " حسن جوری " بر ضد خود او است و :

     " مسعود ، نظر فاخته را تصدیق کرد و به خاطر سپرد تا بلکه عملی کند " (3332) .

  • ·         در رمان تاریخی ، رخدادهای فرعی و کامخواهانه ، برجسته تر می شود : " تودوروف " 2 در مقاله ی

روایتگران 3 میان " رمان " و " رمانس " به اعتبار شخصیت و رخداد یا کنش ، فرق می نهد و می گوید : " در رمان ، شخصیت دارای روان شناسی " خاص " و " فردی " است و " کنش " 4 شخصیت ، از منش و " روان شناسی " او ناشی می شود ، اما در " رمانس " به جای تأکید بر " شخصیت " و " روان شناسی " او ، " کنش " ، رخداد و ماجرا برجسته می شود . او به همین دلیل ، " رمانس " را " ادبیات گزاره ای " می نامد . اگر متن " و " رمانس " را به " جمله " ای مانند کنیم ، شخصیت داستان در حکم " نهاد " ( مسند الیه ، فاعل ) و " رخداد " به منزله ی " گزاره " ( مسند و رابطه ، گروه

1.Plot              2. Todorov               3. Narrative Men                 4. Action   

 

 

فعلی ) است . در " رمانس " ، رخداد ( گزاره ، فعل ) بیش از " نهاد " ( فاعل ، مسند الیه ) اهمیت می یابد ( اخوّت 1371 ، 270) .

      بخش چشمگیری از رمان بانوی سربه دار ، به دسیسه چینی ها ، بداندیشی ها ، حسادت و جاه طلبی " فاخته " اختصاص یافته است ؛ به گونه ای که اگر پای این شخصیت به رمان کشیده نمی شد ، یک چهارم از حجم کتاب ، کاسته می شد . او برای رسیدن به مقام " ملکه " و ایفای نقش " شیرین " برای " خسرو " دلخواه خود ، به هر ترفندی متوسل می شود . برای خود یک سازمان جاسوسی و تروریستی مرکب از غلامان ، کنیزان ، سرداران ، امرا و عشاق سینه چاک و مزدور از هر طبقه و قشری دارد . رمان به یک تعبیر ، گزارشی دقیق و لحظه به لحظه از همین دسیسه بازی ها و قتل های زنجیره ای او است . خواننده با آگاهی از این سوء قصدها ، به این نتیجه می رسد که گویا ضعف و علت اصلی انحطاط دولت " سربه داران " و فروپاشی آن پس از چهل و اندی سال قدرت سیاسی ، کسی جز او نیست و به این ترتیب ، نقش این زیباروی هوشیار ، مکار و جاه طلب در رمان از اندازه ی متعارف آن در یک " رمان " ، فراتر می رود و در برابر ، پویایی های اجتماعی ـ تاریخی و طیف بندی طبقاتی نهضت " سربه داران " ( " عبدالرزاق " ، " مسعود " ، به عنوان نمایندگان جناح روستایی جنبش ، و " شیخ حسن جوری " و جانشینانش به عنوان نمایندگان " بازار " در نهضت ) کمرنگ و بی تأثیر می شود . من برای پیشگیری از درازنویسی ، تنها به فهرستی کوتاه از برخی چاره گری ها و بدخواهی های      "  فاخته " اشاره می کنم تا نشان دهم که نقش " ماجراجویی " چیره  بر نوع ادبی " رمانس " در این " رمان تاریخی " ، تا چه اندازه اهمیت دارد و افزون بر این ، بر حجم رمان افزوده است !

     عبدالرزاق باشتینی " ، نخستین فرمانروای پیرومند سربه داری ، دل به نزد " آزاده " برده است اما " آزاده " خود ، بر " وجیه الدین مسعود " ، برادر " عبدالرزاق " ، دل نهاده است . " فاخته " ، خواهر را به خاطر از دست دادن فرصت برای همسری فرمانروای سربه دار  ، می نکوهد :

     " با خود گفت : من از حیث شکل و شمایل و کمال و جمال ، با خواهرم برابرم . امیر عبدالرزاق از خواهرم رنجیده و با همه ی عشق و علاقه ، مسلما ً کینه از او به دل گرفته . شاید اگر چشمش به من بیفتد و روی خوشی از من ببیند ، مهر و محبت خواهرم را از دل ، به درکند و مرا برگزیند " (156) .

      "  آزاده " برای این که خواهر را به کام رساند ، از شباهت بیش از اندازه ی خود با او ، سود جسته " فاخته " را با نام دروغین " آزاده " به " عبدالرزاق " قالب می کند و خواهر را به آرزویش می رساند . " " فاخته " پس از رسیدن به کام ، می کوشد شوهر را بر ضد برادر برانگیزد تا احتمال جانشینی " مسعود " را ـ که در میان مردم به خاطر اعتدال و سلامت اعتقادی از محبوبیت بیش تری برخوردار است ـ از میان بردارد . پس شوهر را به قتل برادرش ترغیب می کند :

      " مگر خبر نداری که همین مردم سبزوار ـ که حاضر بودند جان و مال خود را در راه تو فدا کنند ـ اکنون کم کم از تو روگردان می شوند ؟ " (188)

      " عبدالرزاق " بر اثر فتنه انگیزی "  فاخته " ( " آزاده " ی دروغین ) در کشاکشی با برادر خود تصادفا ً کشته می شود . اکنون " فاخته " دیگر بار در طمع خام می افتد تا به همسری " امیر وجیه الدین مسعود " درآید و خواهر را ـ که نامزد " مسعود بوده است ـ از میان به درکند ، اما چون " مسعود  " را به خواهر خود وفادار می یابد ، می کوشید با دادن موادی خاص و به تدریج او را عقیم کند :

     " کنیزک یک مرتبه روی پای مسعود افتاد و گریه را سر داد و گفت که فاخته ، گردی به او داده بود تا هرچند روز در غذا یا نوشیدنی مسعود بریزد " ( 345) .

      چون " فاخته " نمی تواند از " مسعود " آبی گرم کند ، به رقیب سیاسی او در جنبش سربه داران ، " شیح حسن جوری

" ، نزدیک می شود که نماینده ی جناح " صوفیانه  " ی جنبش است و در میان بازایان " سبزوار " نفوذ بیش تری دارد .       " شیخ " جاه طلب نیز زیر تلقینات این مار خوش خط و خال ، در طمع خام می افتد :

     " شیخ دعا کنید جنگی با دشمن خارجی پیش بیاید تا تکلیف مسعود را در همان میدان جنگ ، روشن سازیم " (347) .

    و چون " فاخته " به تحقق نفشه ی " شیخ جوری " تردید دارد ، " ناصر "  نامی ، از فرماندهان سپاه ، را با وعده ی بخشیدن کنیزکی زیبارو ، به قتل " مسعود " برمی انگیزد :

      " ناصر قولی به فاخته نداد ولی این نکته در مغزش جای گرفته که فقط با کشتن مسعود ، به کام دل خود خواهد رسید "  (361) .

       اینک " فاخته " بر یکی از فرماندهان خوب چهره و به اندام سپاه به نام " عبدالسلام " دل نهاده است و با این ادعا که گویا قتل شوهرش ، " شیخ حسن جوری " ، در میدان جنگ به اشاره ی " مسعود " بوده است ـ او را به انتقام جویی از خون " شیخ " تحریک می کند . شرح روابط پنهانی و کامخواهانه ی " فاخته " با این سردار شیفته سار ، بعدها کشف می شود . نقشه ی " عبدالسلام " برای قتل " امیر مسعود " آشکار ، توطئه خنثی و خود در میانه ، قربانی می شود :

      " صبح روز بعد ـ که مردم از خانه ها بیرون می آمده اند ـ نعش عبدالسلام را در نزدیکی خانه اش غرق به خون دیده اند " (392) .

  1. رمان تاریخی ، در تاریخ ریشه دارد : برخی از خرده گیر ی های ما از این رمان تاریخی ، هرگز به این معنی

نیست که این " نوع ادبی " یکسره از " تاریخ " بریده و آن را به تمامی به حاشیه رانده است . بانوی سربه دار دست کم ، این ُحسن را دارد که نه تنها رخدادهای تاریخ خراسان را در قرن هشتم هجری مورد توصیف و ریزنگاری قرار می دهد ، بلکه نویسنده اصرار دارد ثابت که آن چه در رمانش می نویسد ، مستند به منابع معتبر تاریخی است . این حکم حد اقل در مورد شخصیت های اصلی و تاریخی " نهضت سربه داران خراسان " مصداق دارد و نویسنده کوشیده تا با مراجعه به منابع تاریخی موثق ، به ویژه کتابی به همین نام نوشته ی " پطروشفسکی " 1 و به احتمال زیاد متن روسی آن ، رخدادهای نیم قرن تاریخ  این نهضت را از "  امیر عبدا لرزاق باشتینی " تا فرمانروایی " یحیی کرّابی " به گونه ای مستند ، داستانی کند . من با مراجعه به کتاب مستند " پطروشفسکی " و منابع معتبر فارسی نویسنده دریافتم که نویسنده حتی در ذکر شمار نیروهای نظامی این امرا و نیز فرمانروایان مغول ، امانت را به تمامی رعایت کرده و حتی در یک مورد نیز ، سرِ خود و به سبک و شیوه ی نویسندگان نویسگان رمان تاریخی ، به افسانه سرایی نپرداخته است . نویسنده بر زبان روسی مسلط است و  آثاری هم از شرق شناس روسی ، " و. و. بارتولد " 2 ، ( تذکره ی جغرافیای تاریخی ایران ، خاورشناسی در روسیه و اروپا ) ترجمه کرده است . وقتی نویسنده می خواهد آزمون کشتی گیر مغلول ، " ایلچیکدای، را با پهلوانی ایرانی ، " فیله " ، توصیف کند ، می نویسد :

     " یک مرتبه پهلوان مغول را از جای کند . . . و چنان بر زمین کوبید که به قول مؤلف روضة الصفا ، صدای شکستن استخوان های پهلوان غول پیکر مغول به گوش دور و نزدیک رسید " (38) .   

    وقتی می خواهد از میزان هراس ایرانیان شکست خورده و پیروزی های پیاپی و آغازین ایلخانان مغول در اشغال کشورمان سخن بگوید ، شواهدی از تاریخ " ابن اثیر " ، کامل التواریخ ، می آورد (94) تا خواننده را به درستی گزارش تاریخی و داستانی خود ، مطمئن کند و خواننده هم ، رمان را یکسره داستان پردازی تصور نکند ، مثلا ً :

     " عبدالرزاق با مجازات شدید دزدان و سایر تبهکاران  ، امنیت بی مانندی در سبزوار برقرار کرده بود . روزی که وارد سبزوار شد ، چند نفر جارچی را مأمور کرد جار بکشند که از این پس دزدان و جنایتکاران ، مطابق قانون شرع مقدس ، مجازات خواهند شد . . . شهر ، امن و امان شد تا جایی که دکانداران به شنیدن نماز ظهر ، دکان را رها می کردند و به مساجد می رفتند و کسی جرأت نمی کرد نگاهی به اموال بلاحفاظ بکند " (151-150) .

      در کتاب نهضت سربداران خراسان نیز به نقل از تحفة النظار ( سفرنامه ، 756) " ابن بطوطه " آمده است :

1.Petroushevsky                  2. V.V . Barthold

     " آیین عدالت در قلمرو آنان رونق گرفت که سکه های طلا و نقره در اردو گاه ایشان روی خاک می ریخت و تا صاحب آن پیدا نمی شد ، کسی دست به سوی آن ، دراز نمی کرد " (47) .

     در رمان ، شواهدی هست که نشان می دهد در روزگار فرمانروایی " یحیی کرّابی سربه داری " عدالت اجتماعی در میان مردم ، برقرار می بوده  است . او به محض ورود به مناطق فتح شده ای مانند " گرگان " دستور می داد جارچیان به مردم مغلوب شهر ، امنیت بدهند و اعلام دارند که " به جز بستگان و نزدیکان طغا تیمور ، جان و مال و نوامیس مردم ، در امان خواهد بود :

     " در حرمسرای طغا تیمور ، چندین صد نفر زن بودند . تمام زن ها و دختران مسلمان  را ـ که به نام اسیر در چنگ ِ خان بودند ـ آزاد کردند و به آن ها پولی دادند تا به ولایت خود برگردند " (499) .

     در کتاب " پطروشفسکی " نیز می خوانیم که در روزگار امارت " یحیی کرّابی " آنچه از خرابی به اراضی کشاورزی و قنوات در " توس " ، و " مشهد " به بار آمده بود ، آبادان شد . او به توده ی مردم ( و به تعبیر " دولتشاه سمرقندی " ،       " دونان " ) نزدیک می شد و به آنان " سیورغال " ( مواجب ، مستمرّی ) می داد و از بزرگ زمینداران ( اشراف) بیزاری می جست (74) .

     آمار و ارقامی که " سردادور " در رمان تاریخی خود ذکر می کند ، دقیق و بر پایه ی اسناد تاریخی است . این آمار وقتی با توصیف جزئی و مشروح رخدادهای تاریخی همراه می شود ، بر اصالت و سندیت اثر هنری می افزاید . صحنه ی حمله ی " یحیی کر ّابی " به " طغا تیمور " ، ایلخان مغول ، کشتن و بریدن ِ سرِ او و حمله تنها با سی صد تن سپاهی و پیروزی بر سپاه صد و بیست هزار مفری خان مغول ، در نخستین نگاه ، ُمحال و رمانس وار به نظر می رسد اما منابع تاریخی ، صحّت و دقت آن را تأیید می کند . علت این امر به نوشته ی نویسنده این است که وقتی سپاهیان مغول سرِ ایلخانان و فرماندهان خود را بر سرِ نیزه می دیدند ، یا از قتل آنان مطمئن می شدند ،خود را باخته ، می گریختند . گذشته از این ، پیروزهای سریع و ناگهانی " سربه داران " در جنگ های پیشین ، این تجربه را به مغولان آموخته بود که در هیچ یک از این نبردها ، پیروزی با آنان نبوده است و بخت از آنان ، برگشته است ، زیرا باور خود را در مورد شکست ناپذیری خویش ، به تمامی از دست داده بودند . افزون بر این ها ، آنان تنها به کثرت عددی نیروی خود اعتماد می کردند و از انگیزه و سرشت ملی گرایانه ی " نهضت سربه داران " ، شگردهای بکر تهاجمی ، غافلگیری و نقش ایمان و جهاد در پیروزی مردمی که برای آزادی کشور خود از حاکمیت یک صد ساله ی مغولان کافر مبارزه می کنند ، غافل بودند :

     " واقعه به حدّی غیر مترقبه و عجیب و غریب می نمود که مغولان مدهوش و مسحور شده در وهله ی اول باور نمی کردند . وقتی به خود آمدند که تمام سی صد نفر جنجگویان سربه دار ، یک مرتبه شمشیرها را کشیده با نعره ی " یا حیدر کرّار " به مغولان حمله می کردند . . . به فکر هیچ کس نمی رسید که سربه داران بیش از سی صد نفر نیستند و در مقابل یک سربه دار ، لااقل چهار صد مغول قرار گرفته است ( 498-497) .

      " پطروشفسکی " نیز با آوردن شواهد تاریخی ، پیروزی سی صد سربه داری را بر ارتش عظیم ایلخان مغول ، تأیید کرده است :

      "  ناگهانی بودن حمله ، موجب گشت که بخشی از مغولان از پا درآیند و بخش دیگراز وحشت و هراس پا به گریز نهند . سربه داران ، ثروت های کلان اردوگاه ایلخان را به غنمیمت بردند " ( 77) .

  1. رمان تاریخی به نقش توده های مردم نیز می پردازد : این حکم کلی " حسن عابدینی " که گویا در همه ی رمان

تاریخی یا آثار هنری تاریخگرا ، تنها بر نقش " قهرمان " تأکید می شود و توده ی مردم ، سهمی در پیروزی های تاریخی و اجتماعی ندارند ، خطا است . آن که تنها بر پایه ی مطالعه ی چند اثر شناخته شده تر ( مانند داستان ها یا نمایش نامه های

" هدایت " ) به صدور این گونه احکام کلی و بی پایه می پرداد ، از مطالعه ی جد ّی و تحقیقی ، باز می ماند :

    " این آثار با شخصیت های اغراق آمیزشان ـ که درگیر وضعیت های استثنایی هستند ـ مروج نظریه ی " تاریخ ساز بودن قهرمانان " می گردند . به همین جهت ، نویسندگان آن ها ، در جست و جوی بزرگانی برآمدند که در زمان تاریخی در این دوران ، به صورت فوق انعکاس می یابد ، زیرا روان شناسی اجتماعی هر عصر ، از روابط و شرایط زندگی حاکم بر همان عصر ، ناشی می شود " ( عابدینی 1366 ، 29 ) .

      بانوی سربه دار ، ذهنیتی مغایر با این حکم کلّی دارد . این نهضت ، تاریخی ، مردمی ، ملی گرایانه ، اعتقادی ( شیعی ) و طبقاتی است . فرمانروایان تاریخ سربه داران خراسان در طی نزدیک به پنجاه سال سلطنت و امارت خود ، نمایندگان منافع روستاییان فقیر و متوسط ( جناح معتدل نهضت ، امیر عبدالرزاق ، امیر وجیه الدین مسعود ) یا نمایندگان پیشه وران و بازاریان شهری ( شیخ حسن جوری ، شیخ عزیز ) بوده اند . هیچ یک از اینان ، ریشه در اشرافیت زمینداری نداشته اند و پیوسته مورد ستم مغولان ( تصاحب زمین و واگذاری آن به کارگزاران خود ، مالیات و بهره های مالکانه ی کمرشکن ) بوده اند . رهبران در جمع بندی نهاییی ، زندگی ساده ای داشته اند که با منش " درویشی "  یا خاستگاه " روستایی " آنان ، تناسب داشته است .

     نخستین ویژگی "  قهرمانان " این نهضت مردمی ـ ضد مغولی ، این است که به سربازان و مردم اجازه می دهند از غنایم جنگی ، سهمی داشته باشند ؛ یعنی غنایم را جزئی از اموال " بیت المال مسلمین " می دانند ، نه از آن ِ خود :

     " مسعود تا صبح در " مغان " توقف کرد . همین که هوا روشن شد ، به سوارهایی که همراه داشتند اجازه داد که از اموال " قتلغ خان " و مغول ها ، آنچه می خواهند ، برگیرند تا بعد بین تمام سواران به طور مساوی تقسیم بشود . باقی اموال را به  مردم ده ، بخشیدند " (160) .

      رهبران ، پیروزی های خود را ، نتیجه ی شجاعت و استثنایی بودن خود نمی دانستند ، بلکه " حیدر کرّار " را پشتیبان خود می پنداشتند و همیشه حمله به دشمن با شعار " یا حیدر کرار " آغاز می شد :

      " آفتاب کمی بالا آمده بود که مسعود توکل به خدا کرده و از علی (ع) مدد خواسته به طرف " النک " حرکت کرد " (160) .

       سربه داران به محض پیروزی بر دشمن و تسلیم آنان ، از کشتن اسرا خودداری می کردند و سنت های پسندیده ی اسلامی را پاس می داشتند . بی درنگ تمامی بردگان ، غلامان و کنیزان مسلمان را آزاد ساخته ، با دادن ساز و برگ ، به روستاها و شهرهای خود بازمی گرداندند . این سنت حمله ، تا پایان حاکمیت " سربه داران " همچنان به قوت خود باقی ماند . من به عنوان نمونه ، دو مورد از آغاز و پایان کار این فرمانروایان را می آورم . " امیر مسعود " پس از پیروزی بر        " ارغون خان " در   " نیشابور " ، آزادی همه ی کنیزان ، غلامان و بردگان مسلمان را به آنان اعلام می دارد ، اما آنان پس از آزادی به تنها اردو و نیروی رهایی بخش نهضت سربه داران می پیوندند :

     " این ها این آزادی را با سپاس بی کران تلقی کرده و به شکرانه ی آزادی خود ، داوطلب شدند که در صف لشکریان سربه دار قرار بگیرند و با " کفار " مشغول جنگ گشتند . نظیر این صف بندی در صحن اندرون قصر ، در انتظار مسعود بود : بالغ بر دویست زن و دختر از سیاه و سفید و زشت و زیبا صف کشیدند . . . مسعود بر آن شد که از صف بگذرد و یکی یکی را برانداز و تماشا کند . در ضمن از کنیزهای مسلمان دلجویی کند و مژده ی آزادی به آن ها بدهد " (270-269) .

      پس از پیروزی " یحیی کرّابی " بر " طغا تیمورخان " در " گرگان " ، این سنت حسنه و رهایی بخش ، تکرار        می شود :

       " در حرمسرای طغا تیمورخان ، چندین صد نفر زن بودند . تمام زن ها و دختران مسلمان را ـ که به نام اسیر در چنگ خان بودند ـ آزاد کردند و به آن ها پولی دادند تا به ولایت خود برگردند " (499) .

        نه در رمان شاهدی می توان یافت که فرمانروایان سربه د اری جز همسر خود ، زن یا کنیزی دیگر می داشته اند ، نه در منابع تاریخی چنین شواهدی آمده است . رهبران ، زندگی ساده ای می داشته اند و جناح " شیخیه " ی نهضت ، لباس    " درویشی " و " فقر " به تن می کرده اند . در کتاب مستند " پطروشفسکی " شواهد متعددی برای اثبات این مدعاها هست .

این ویژگی در رمان تاریخی مورد تحلیل ما ، نه تنها سویه های مردمی نهضت را تأیید می کند ، بلکه ارزش تاریخی آن را بالا می برد و این حکم انتزاعی را که گویا همه ی رمان های تاریخی ، جنبه های تخیلی ، افسانه ای و رمانس گونه را به     " پیش زمینه " 1 و رخدادهای تاریخی و واقعیت های عینی ر به " پس زمینه " 2 می برند ، رد می کند . " پطروشفسکی " به نقل از " ابن بطوطه " می نویسد :

     " سلطان سربه داران ، بردگان گریخته ی دیگران را می پذیرفت و به ایشان اسب و خواسته می داد . بدیهی است که هدف این رفتار ، تشویق گروه ویژه ای از بردگان و غلامان و مملوکان به فرار و پیوستن به اردوی سربه داران بوده است " (52) .

      و سپس به نقل از " ظهیرالدین مرعشی " در تاریخ طبرستان و رویان و مازندران ادامه می دهد :

      " امیر مسعود در میان نوکران و اصحاب ، خود را همچو یکی از ایشان می داشت و در تصرف اموال ، خود را بر دیگران تفضیل نمی داد . با خلق ، طریقه ی صلاح و سداد و راستی می ورزید ؛ نوکران او به جان از او درنمی ماندند و به هر طرف که می رفت ، مظفّر و منصور بود " (همان) .

    " پطروشفسکی " با استناد به برخی منابع نشان می دهد که سربه داران ، بهره ی مالکانه را از شصت درصد کل محصول در روزگار " غازان خان " به سه دهم آن ، کاهش دادند . به این دلیل بود که پیوند میان روستاییان فقیر و خرده مالکان و جنبش رهایی بخش ملی ـ طبقاتی ، استوار می بود :

     " سنگین ترین باری که در عهد سلطه ی مغولان بر دوش روستاییان قرار داشت ، همانا زیادی سهم مالک فئودال بود که حتی پس از تجدید نظر و اصلاحی که در دوره ی " غازان خان " در آن به عمل آمد ، در بسیاری نقاط ، از شصت درصد کل محصول ، کم تر نبود . . . منابع موجود [ " دولتشاه " 287] یادآور می شوند که در عهد " علی مؤیدّ " ، آخرین امیر سربه دار ، " از رعایا از ده به سه گرفتی و به یک دینار تعرّض نرساندی " (53) .

  1. رمان تاریخی ، بر محور قهرمانان گمنام تاریخی می گردد : یکی از نیکویی های " رمان تاریخی " ، بازنویسی

تاریخ است . تا کنون در باره ی نقش تاریخی " آریوبارزانس " ( آریوبرزن ) ، سردار دلاور و جانباز " داریوش سوم " ، در نبرد تاریخی اش در " گوگمل " ( واقع در " کوه گیلویه " یا " کهکیلویه " ) در سال 331 پیش از میلاد با " اسکندر مقدونی " زیاد نوشته اند ، اما شگفت این که در مورد پیروزهای بزرگ " امیر عبدالرزاق باشتینی " و " امیر وجیه الدین مسعود " و " یحیی کرابی " ـ که با کم ترین نیرو با بیش ترین قوای مغول جنگیده و پیروز شده اند ـ کم تر پرداخته اند . شگفت انگیزتز از همه ، این است که این پیروزی ها در منابع تاریخی نیز ثبت و ضبط شده اما از حافظه ی تاریخی و ملی ما ، پاک شده است . " داریوش سوم " هخامنشی با داشتن دویست و پنجاه هزار سرباز ، نمی تواند از پس سی هزار سپاه      " اسکندر " برآید ، اما " وجیه الدین مسعود " با نیروی سه هزار نفری خود ، بر لشکر بیست هزار نفری " ارغون خان " پیروز می شود ( سردادور 303) . " پطروشفسکی " به نقل از مجمل فصیحی می گوید نیروی دو هزار نفری " امیر وجیه الدین مسعود " در سه نوبت و در یک روز ، نیروی هفتاد هزار نفری " ارغون خان " را شکست داد و پیروزمندانه وارد " نیشابور " شد (50) . چنان که از متن رمان و نیز منابع تاریخی نقل کردیم ، " یحیی کرابی " ـ که گویا برای خراج دهی به نزد " طغا تیمورخان " رفته بود ـ با سی صد تن همراهان خود ، ارتش صد و بیست هزار نفری مغولان را شکست داده ، متواری ساخت .

     این گونه کوتاهی های نویسندگان رمان تاریخی ، مایه ی شرمساری است . " مازیار " اشراف زاده و از خاندان           " اسپهبدان طبرستان " ـ که گویا به " ساسانیان " نسب می ُبرد ـ به دلیل تعصبات دینی ، نژادی و طبقاتی در بنرد با

1.Foreground                         2. Background   

سرداران " معتصم " ، خلیفه ی عباسی ، تنها به خاستگاه اشرافی و ملیت ایرانی و آیین زرتشتی خود نظر دارد ، اما بر انتظارات توده های روستایی و  جمعیت شهری ، چشم فرومی پوشد . " مازیار " به زور از مردم برای خود بیعت می گیرد اما انتظار دارد همین مردم ، به او وفادار بمانند . او :

     " تمام مسلمانان آمل و ساری را ـ که بیست هزار نفر می شدند ـ کت بسته تا کوهی بیرون " هرمزدآباد " برده ، کند آهن بر پاهایشان نهاد و در خانه ای محبوس کرد " ( هدایت 1356 ، 43) .

     " مازیار " به مردمی که بیش تر جولاه و کفشگر بودند ، می گوید :

     " من منزل ها و حرم صاحبان املاک را بر شما مباح کردم مگر دختران زیبای آنان را که تعلق به شاه دارد . بروید و نخست ایشان را در زندان ها بکشید ؛ سپس منازل و حرمشان را متصرف شوید . لیک کشاورزان از این کار ترسیدند و آنچه را او گفت ، نکردند " (48-47) .

      دلایل شکست " مازیار " آشکار است . او املاک زمینداران را نسنجیده به توده های مردمی می بخشد که توان اداره ی آن را ندارند . او انتظار دارد روستاییان و پیشه وران شهری مسلمان ، ریختن خون همکیشان خود را " مباح " بدانند ؛ خوبرویان زمینداران را به " مازیار " واگذارند و اموال آنان را بر خود " حلال " بداننند . چنین است که مردم به محض شنیدن خبر پیشروی " حیّان " ، عامل خلیفه ، به " جبال شیروین " ، به استقبال دشمن عرب خود می روند تا از آسیب این      " اشراف زاده ی ایرانی " ایمن شوند . آنان خود دروازه های شهر را به روی سردار خلیفه ، می گشایند . " مازیار " به عنوان یکی از بازماندگان اشرافیت ساسانی نیز به جنگ با تازیان مهاجم به ایران می پردازد ، اما خود به کشتار هزاران نفر از ایرانیانی حکم می کند که آیین نو ، اسلام ، را پذیرفته اند . پیش گفتار محققانه ی " مجتبی مینوی تهرانی " بر همین درام تاریخی ، درست در نقطه ی مقابل پندارهای باطل " هدایت " و اشرافیت و تبار ستایی او قرار دارد . من برای ثبت در تاریخ ادبیات داستانی کشورم ، بخشی از بانوی سربه دار را نقل می کنم که نشان می دهد همین روستاییان گمنام " سبزوار " ، چگونه به چیرگی صد سال حضور نظامی مغولان ددمنش پایان دادند و چرا وقتی پای همین روستاییان و شهریان مسلمان و رهبران جنبش آزادی بخش ملی و طبقاتی آنان به میان می آید ، هر دشواری تاریخی ، آسان می شود . مهم تر از همه ، این واقعیت است که ما در "  رمان تاریخی " با سیمایی از "  تاریخ " مواجه می شویم که احساس افتخار در ما ایجاد می کند . حق با " آدامو آلونسو " 1 است وقتی می نویسد :

      " کار رمان تاریخی ، صرفا ً این نیست که آنچه را واقعا ً اتفاق افتاده و مقبول همگان است ، ثبت کند ؛ بلکه هدف ، بازسازی گذشته به شیوه ای است که هرچند در گذشته رخ داده ، همان احساس عظمت را در ما برانگیزد "( ویکی پدیا ) .

      " آزاده ـ که به جهاتی دشمن خونی مغول ها بود ـ به نوبه ی خود ، بیداد می کرد . تمام قلوه سنگ هایی را که آورده بود ، با هدفگیری دقیق به نشانه زد . وقتی سنگ و آتش زغال و نیمسوزش تمام شد ، یک لحظه متأثر و متفکر ماند ولی فورا ً فکری به خاطرش رسید و در آن شور و هیجان ، تبسمی به لب آورد . لباس پرچین و پرپارچه ی خود را درید و تا آن حدی که برای ستر عورت کافی باشد ، به تن نگاه داشت و بقیه را چند تکه کرد و هر تکه را آتش زده ، مشتعل ساخت و از بام بر سر مغول ها انداخت . پشم کلاه و ریش بزی مغولی آتش گرفت و سر و صورتش سوخت . زن های دیگر ـ که اثر این سلاح آتشبار را دیدند ـ به آزاده تأسی کردند و از هر طرف ، پارچه های مشتعل را بر سر مغول ها فروریختند . همین خود ، یکی از عواملی بود که مغول ها را بیچاره کرد و مجبور به فرار ساخت . . . عبدالرزاق با سوارهای معدود خود ، به تعقیب مغول ها پرداخت . مغول ها ، قریب به یک صد نفر کشته و  زخمی در کوچه ها به جا گذاشته بودند . . .

     آزاده خود به خود ، به فرماندهی زن های قریه [ " باشتین " ] نائل آمده بود . هنوز زن ها از بام ها به زیر نیامده بودند که یکی از زن های متموّل ، شتاب زده پایین رفت و لحظه ای بعد با یک جامه ی نو و کامل برگشت و آن را در مقابل آزاده گذاشت و به حیدر کرار قسمش داد قبول کند . آزاده همان جا ، آن را در بر کرد . . . عبدالرزاق مانند یک سردار فاتح صف شکن  مردافکن وارد باشتین شد . چند گوسفند زیر پایش قربانی کردند . فضای باشتین از دود اسفندی که ز ن ها برای او در آتش می ریختند ، تار شده بود "( 45-44) .

      در این نمونه ، بر عنصر قهرمانی " آزاده " و " عبدالرزاق " تأکید شده است . به احتمال ، بخشی از این صحنه

1.Adamo Alonso

پردازی ها ، زاده ی تخیل رمان نویس است اما او شمار افراد " عبدالرزاق " را " صد " و تعداد نیرو های مغولی " علاء الدین محمد هندو " ، وزیر ایرانی " سلطان ابوسعید " ، را در خراسان " سی صد " ذکر می کند ، اما در کتاب نهضت سربداران خراسان " پطروشفسکی " از نیروی " هزار نفری " وزیر خراسان یاد شده است :

     " علاء الدین محمد هندو ، وزیر خراسان ، " یک هزار سوار مرد مسلح فرستاد تا دفع ایشان کند ولی روستاییان ، آنان را شکست دادند و منهزم ساختند " ( 45) .

  1. رمان تاریخی ، برخوردی ریزنگارانه و بومی با تاریخ دارد : " تاریخ " در وجه غالب خود ، ناظر به

قانونمندی های چیره بر تحول و تغییر ، تکامل یا انحطاط جوامع بشری است . با این که برخی از کتاب های تاریخ به طور مشخص به یک سرزمین ، سلسله یا مقطع تاریخی خاص مانند " تاریخ سربه داران خراسان " می پردازند ، باز تنها به شرح و توصیف سلطنت امرا ، فرمانروایان ، جنگ ها  و اوضاع اجتماعی عام همان شخصیت های تاریخی می پردازند . گذشته از این ، این شرح و بسط ها ، خشک ، انتزاعی و " علمی " است . " رمان تاریخی " این ظرفیت را نیز دارد تا        " رنگ محلی " 1 یک مقطع تاریخی چهل و شش ساله را با تمام سایه ـ روشن هایش ، در برابر دیدگان خوانندگان قرار دهد ؛ به گونه ای که گویی او را به گذشته های دور تاریخی او برده ایم و به او داریم کمک می کنیم تا به جای این که " در باره ی تاریخ " بشنود و بخواند ، خود آن را به چشم ظاهر و باطن ببیند و تأمل کند . دانشنامه ی بریتانیکا 2 می نویسد :

     " رمان تاریخی هرچند زمینه ی کار خود را از یک مقطع تاریخی می گیرد ، اما می کوشد وضعیت اجتماعی عصر گذشته را در عین وفاداری به تاریخ ، با همه ی جزئیات واقع بینانه اش برای تبیین و ترسیم واقعیت تاریخی مورد بررسی قرار دهد " ( بریتانیکا ) .

     بر این پایه ، می توان گفت که " تاریخ " به " کلیات " و " رمان تاریخی " به " جزئیات " می پردازد . " رمان تاریخی " ، گونه ای بازنویسی مشروح ، محسوس ، تأثیرگذار 3 ، هنری وعاطفی است و بیش از آنچه " عقل " و " مغز " را بر انگیزد ، " احساس " و " قلب " را آماج " شهود " و دریافت باطنی خود قرار می دهد . " رمان تاریخی " با آمیزش شگردها و عناصر داستانی ، کاری می کند که خواننده ، رمان را به تمامی نخوانده ، از دست بر زمین ننهد . خواننده ،        " تاریخ " را " می خواند " اما با " رمان تاریخی " می آمیزد و با آن " زندگی " می کند . " رمان تاریخی " ، مفاهیم مجرد و خشک " تاریخ " را با " تخیل " خلاق  جانبداری " نویسنده به هم می آمیزد و " گذشته " را " امروزی " می کند تا تنها مقوله ای مربوط به گذشته های دور ، نباشد . نویسنده با افزودن برداشت و دریافت " به روز خود " ، به خوانننده کمک می کند تا با " نگاه امروز " به " دیروز " بنگرد و احساس غرور را با " عبرت تاریخی " بیامیزد .

      یکی از نمودهای " بومگرایی " در این رمان ، حساسیت های مذهبی و شیعی نهضت است . چون " امیر مسعود " به حومه ی " نیشابور " می رسد :

       " یک عده ی دوازده نفری به نام دوازده امام را با بیرق " یا حیدر کرار " به نیشابور فرستاد تا مژده ی فتح را به مردم بدهند " (253) .

     بر بیرقی که چاووش به نشانه ی پیروزی " امیر وجیه الدین مسعود سربه داری " بر فرمانروای مغولی نیشابور ،         " ارغون خان " ، نقش شده است و پیشاپیش لشکریان به شهر " سبزوار " وارد می شد ، تعبیر " شیر خدا " ، " حیدر کرار " به چشم می خورد (157) . همکاری و همیاری مردم روستا با " امیر عبدالرزاق " پیروزمند ، رفتاری نمادین است . آنان که از پرداخت مالیات به مأموران اعزامی مغولان خودداری می کرده اند ، به محض شنیدن پیروزی بر دشمن کافر ، مالیات های عقب افتاده را گردآوری کرده برای امیر می فرستند تا دولت ملی خود را تقویت کنند و از همین هنگام هم ، استفاده از اصطلاحات مغولی ، متروک و به جایشان ، واژگان رایج فارسی ـ عربی را به کار می برند (92) .

1.Regional Color            2. Britannica                   3. Impressive

     نویسنده زیر تأثیر این پیروزی بزرگ و ابراز شهامت ، تهور و غیرت ملی ، به یاد هراس بی مورد " سلطان محمد خوارزمشاه " می افتد که پس از نخستین شکست خود از پسر " چنگیز " با  داشتن چهار صد و ده هزار سوار و صدها هزار پیاده ، پا به فرار گذاشت و به نقل از کامل التواریخ " ابن اثیر " شواهدی از ترس بیش از اندازه ی مردم شکست خورده از مغولان نقل می کند و ادامه می دهد :

       " همان ترس و وحشتی که مسلمانان از مغول ها داشتند ، اکنون همان بیم و هراس ، منتهی شدیدتر و جانسوزتر ، در  دل مغول ها جی گرفته بود و چنان که گفتیم ، زن های دهقانی ، به شکار مغول می رفتند : مغول ها را خلع سلاح می کردند و می کشتند یا اسیر و برده کرده . . .  می فروختند " (95) .

      اما جهتگیری شیعی نهضت سربه داران ، گام مثبتی می بود . مراجع اهل تسنن با همکاری با کارگزاران سلاطین مسلمان مغول ( الجایتو ، غازان خان ، ابوسعید بهادر ) ، سلطه ی بیگانگان را بر مسلمانان ، مشروع می کردند . " شیخ خلیفه " ـ که بنیانگذار تصوف شیعی در " سبزوار " ( بیهق ) بود ـ به اشاره ی فقهای اهل سنت و مخالف نفوذ جریان شیعی مذهب ، حلق آویز شد . در این حال ، قدرت یابی رهبران شیعی مذهب در شهری که مردمش اهل تشیع بودند ، به یک اعتبار ، پیروزی آیین بومی و ملی بر کیش رسمی و دولتی حاکم به شمار می رفت . درواقع ، جابه جایی حاکمیت شیعی به جای حاکمیت اهل تسنن ، راه را بر سلطه ی ایده ئولوژیک حاکمیت مغولان می بست و به همین دلیل ، فقهای سنی مذهب ، نمی توانستند شاهد تبلیغ آموزه های شیعی " شیخ خلیفه " باشند :

     " قضا را صبح یکی از روزها ـ که مردم به زیارت شیخ خلیفه رفتند ـ دیدند که شیخ خلیفه را شبانه در همان مسجد " " جامع " به دار زده اند . . . ارغون خان ـ که در آن وقت در نیشابور بود و تاج و تخت خود را در معرض تهدید خطر " شیخ حسن جوری" دید ، فرصتی یافته شیخ را به قلعه ی " طاق " فرستاد و زندانی کرد . . . مسعود ، عازم قلعه ی طاق شد . شیخ را از زندان نجات داد و با خود به  سبزوار آورد . روز ورود شیخ به سبزوار ، هزاران نفر از جوانان و مردان شهر همه مسلح و سوار بر اسب ، از شیخ استقبال کردند " (331) .

      سویه ی دیگر جنبش شیعی ، اجرای حدود شرع در " سبزوار " و سپس در تمامی " خراسان " بود . کم ترین دستاورد این سیاست دینی ، اجرای " قانون " و برقراری امنیت اجتماعی ، قضایی و اقتصادی بود . اجرای حدود شرع در شهری که به پایتخت " خراسان " تبدیل شده بود و هزاران هزار نفر جمعیت مهاجر و سپاهی و روستایی را در خود جا داده بود ، برای برقراری امنیت ، ضروری بود . می بایست شهر ، مجموعه ی قوانینی را به اجرا درآورد که ضامن حقوق فردی ، اجتماعی ، اخلاقی و مذهبی باشد . اجرای حدود شرع در روزگار حکومت " خواجه شمس الدین " تشدید شد . بریدن دست دزدان (470) و زنده به چاه انداختن روسپیان (471) ، نمودهایی از صبغه ی بومی و محلی این نهضت پیرومند ملی بوده است . نکته ی مهم در اجرای این قوانین ، این بود که حتی کسی مانند " فاخته " ـ که زمانی همسر " شیخ حسن جوری " بوده است ـ نمی توانست از آسیب مکافات جنایات خود ، ایمن باشد . پس از کشف روابط نامشروع او با " عبدلسلام " ، از فرماندهان سپاه " شیخ حسن  جوری " ، او نیز به چاه انداخته شد :

     " نوبت به فاخته رسید . در یک چشم به هم زدن ، گناهان و جنایاتی را که مرتکب شده بود ، ماننند تصویری برق آسا از مقابل چشمش گذشت . . . خواست در دم آخر ، شهادتین بر زبان آورد ، استغفار کند ولی فرصت نیافت . با یک فشار در قعر چاه جای گرفت . لحظه ای بعد عملجات آمدند و مقداری خاک بر روی آن ها ریختند و متفرق شدپند " (480) .

      یکی دیگر از نمودهای بومی نهضت رهایی بخش " سربه داران " ، حضور " پهلوانان " در جنبش است . " خراسان " از روزگاران گذشته ، پرورشگاه پهلوانان بوده است و زنده یاد " محمد جعفر محجوب " به نقل از کتاب تاریخ ورزش باستانی نوشته ی " پرتو بیضایی " می کوشند ثابت کنند که اصولا ً ورزش های باستانی در وجه غالب خود ، وسیله ای برای کسب آمادگی جنگی و توان مقابله با دشمن احتمالی بوده است و شباهت میان ابزار ورزشی با ابزار جنگی ، این فرض را تقویت می کند :

     " این اعمال و حرکات صرفاً تمرین های جنگی و برای ایجاد مقاومت و تحمل شداید بوده . . . قرینه هایی از قبیل شبیه بودن آلات و ادوات ورزش زورخانه مثل میل و کباده به گرز و کمان ، و ضرب زورخانه به کوس و طبل جنگ و کشتی گرفتن ـ که در اصل از فنون جنگی ایرانیان قدیم بوده است همه در جای خود ، درست و پسندیده است " ( محجوب 1382 ، 1029) .

    " خراسان " و به ویژه " سبزوار " به داشتن پهلوانان و زور خانه کاران ، معروف بوده است . " پهلوان اسد خراسانی " یک چند از جانب " شاه شجاع ، حکومت " کرمان " داشته است و " علی مؤید سربه داری " نیز " نیروهایی را برای کمک او به کرمان فرستاده است ( پطروشفسکی 105) . " پهلوان حیدر سربه داری " معروف به " فصاب " ، اهل " سبزوار " بوده و در سال 761 به مدت چهار ماه فرمانروایی کرده است . " پهلوان عبدالرزاق باشتینی " خود از جمله ی پهلوانانی بوده که در دربار " سلطان ابوسعید " با حریفان مغولی و غیر مغولی ، نبرد می کرده است و در همین رمان تاریخی ، صحنه هایی از کشتی هایش ، توصیف شده است :

     " سلطان ، هیکل و اندام پهلوانی او را پسندید . . . روز بعد عبدالرزاق برای تماشای شهر [ " سلطانیه " ] از خانه بیرون آمد و در شهر می گشت تا به چهار سوق بازار رسید . کمانی با یک کیسه ی پول از طاق بازار آویخته بود . علت این نمایش را پرسید . گفتند این کمان و پول از فلان پهلوان است . هرکس کمان را بکشد ، کیسه به عنوان نازشست از آنِ او خواهد بود . عبدالرزاق امر کرد کمان و کیسه ی پول را پایین بیاورند . مردم دورش جمع شدند و در یک چشم به هم زدن ، هزاران نفر اطرافش را گرفتند . . . عبدالرزاق ، کمان را به دست گرفت و در مقابل هزاران چشم حیرت زده ، سه بار آن را تا گوش کشید . نعره ی آفرین و احسنت ناظرین ، به آسمان رسید و کیسه ی پول را تقدیمش کردند . عبدالرزاق ، سرِ کیسه را باز کرد و به جای آن که پول را در جیب بریزد ، در میان مردم پاشید و رفت .

      خبر زورآزمایی و همت عبدالرزاق به گوش سلطان رسید . . . . روز بعد در بیرون شهر با حضور سلطان و جمع کثیری از سر دارا ن و مردم ، مسابقه ی تیراندازی بین پهلوان علی خوافی و عبدالرزاق انجام گرفت . تیر عبدالرزاق ، ده قدم جلوتر رفت و علی خوافی ، خجل و شرمنده شد . شکی برای کسی نماند که اگر آن دو پهلوان کشتی بگیرند ، برنده ، عبدالرزاق خواهد بود . سلطان برای این که پهلوان خودش [ پهلوان علی خوافی ] دچار شرمساری نشود ، اجازه ی کشتی نداد " (40-39) .

      از میان سلاطینئ محلی ، کم تر سلطان و امیری را می شناسیم که به داشتن زندگی ساده و برکنار از تجمل ماننند امری " سربه داری " ممتاز باشد :  

       " خواجه [ شمس الدین علی ] با نهایت قدرت و سیاست ، حکومت می کرد . عدل و داد ، بی غرضی و بی طمعی و حفظ قوانین اسلام ، مر دم را شیفته کرده بود " (476) .

     بنیانگذاری یک نهاد جاسوسی و تجسس مجهز و نیرومند در خراسان ، از جمله ابتکارات همین امیر است ، اما این سازمان صرفاً به قصد نظارت بر ُحسن اجرای احکام و قوانین اخلاقی و اجتماعی بود تا بر رعیت ، ستم و حقی از آحاد مر دم ناحق نشود و سلامت جامعه از گزند استعمال مواد مخدر ، مسکرات و فحشا ـ که میراث ننگین سلطه ی مغولان بود ـ تضمین شود :

     " علاوه بر این ، خود خواجه شب ها به تنهایی یا در معیت دو نفر از اتباع محرم و رازدار خود به طور ناشناس ، دور شهر می گشت و اعمال و کردار مردم را تحت نظر داشت " (469).

     " پطروشفسکی " نیز با استناد به منابع تاریخی از جمله تذکره ی دولتشاه ، درستی این ادعاها را تأیید می کند و می نویسد :

       " رعیت را [ یعنی روستاییان و قشرهای بینوای شهری ] مرفه الحال داشتی و به کفایت زندگی نمودی " . . . در  کوچه ها فقط با یک ـ دو نفر حرکت می کرد . همه ی افراد مردم به وی دسترسی داشتند . . . تجمل را تعقیب و محکوم می کرد . . . شراب خواری و استعمال مواد مخدر را منع کرد به طوری که در سبزوار " هیچ کس را یارای آن نبود نام بنگ و شراب بر سرِ زبان راند . . . فحشا را ممنوع ساخت و فرمود پانصد روسپی را زند ه در چاه افکنند " (70) .

 

  1. در رمان تاریخی ، جایی برای عشق هم هست : یکی از ارزش های رمان مورد بررسی ، بخشیدن نقش محوری

به " آزاده " است . او پس از آن که به " مسعود " اطمینان می دهد در جهان جز بر وی بر دیگری مهر نمی افکند و ازدواج با او ، تنها آرزویش است ، از " مسعود " می خواهد در آزاد سازی " سبزوار " از آسیب حضور مغولان به برادر خود ،      " عبدالرزاق " ، کمک کند و برادر را به شکست مغولان و پاک سازی َخطه ی خراسان از پلیدی آنان برانگیزد . در این حال ، عشق به " مسعود " ، با عشق به آزادی سرزمین به هم می آمیزد و " آزاده " تا پایان رمان بر دو آرمان والای خود ، باقی می ماند :

     " مسعود ! مطمئن باش تا زنده هستم ، مهر تو را به دل خواهم داشت . . . ولی آنچه مرا اندیشناک می سازد ، راز جان سوزی است که به دل دارم . .  . اگر می خواهی من به هدف خود نزدیک شوم ، تا می توانی به برادرت کمک کن . نگذار دل خود را تنها به تصرف سبزوار خوش کند . دست به دست هم بدهید و خراسان را مسخر کنید " (102) .

     وقتی " آزاده " درمی یابد که " امیر عبدالرزاق " به " امیر مسعود " مأموریت داده تا به " مغان " رفته چند هزار رأس اسب از محل نگاهداری و پرورش اسبان مغول بیاورد ، خشنود می شود و آن را گام مهمی برای پیروزی های نظامی بعد می داند :

      " مسعود ! روز اولی که تو را دیدم ، یکی از عالم غیب در گوش من گفت : این ، همان جوانی است که تو را به یگانه آرزو و هدفی که داری ، خواهد رساند . آری ، مسعود جان ! من در این سفر و همه حال ، رفیق راه خواهم بود . بی خود اخم نکن که از تصمیم خود برنخواهم گشت . چند سال است که در انتظار چنین فرصتی به سر می برم . تا زود است ، برخیز برو برای من ، اسب و اسلحه تهیه کن " (143) .

     " آزاده " پس از کشته شدن شوهرش در "  مازندران " ، پیشنهاد ازدواج " آتیمور " ، فرمانروای سربه دار ، را رد می کند ؛ بر پیمان عاشقانه ی خود با " مسعود " وفادار می ماند و یک بار به مادر خود می گوید :

     " آخ مادر ! مگر شما فراموش کرده ایدکه من و مسعود چه عهد و پیمانی با هم بسته بودیم ؟ چگونه می توانم دیگری را جای مسعود ببینم ؟ تا عمر دارم ، اسم شوهر نخواهم برد . " همان دم اعلام کرد که هرچه زودتر به قریه ی " باشتین " خواهد رفت و باقی عمر را وقف تربیت بچه های خود خواهد نمود " (453) .

  1. رمان تاریخی ، توصیف عنصر قهرمانی است : چنان که گفتیم ، " تاریخ " در مورد رخداد های مهم تر تاریخی

و پیروزی و شکست این یا آن قهرمان ، تنها به اشاره ای اکتفا می کند . وظیفه ی " رمان تاریخی " ، تفصیل و توضیح مشروح همین " سر خط اخبار " است . نیروی تخیل نویسنده ، به خواننده کمک می کند تا سویه های پنهان تر و ناشناخته تر حماسه آفرینی های قهرمانان رمان را بشناسد . در این حال ، خواننده به اهمیت " نقش فردی " قهرمان و تأثیر آن بر روند حرکت تاریخ و پویایی اجتماعی پی می برد . بی گمان ، دینامیسم تحول اجتماعی ، به وضعیت تاریخی ، اجتماعی و روان شناسی اجتماعی بستگی دارد ، اما اهمیت " نقش فردی " را در دگرگونی های اجتماعی نمی توان اندک شمرد .

    پهلوانی و آشنایی " عبدالرزاق " با چاره گری های نظامی ، محیط اقلیمی و اجتماعی ، در شتاب بخشیدن به پیروزی هایش ، جای برجسته ای در بنیان گذاری " نهضت سربه داران " در " خراسان "  دارد . اهمیت مسأله هنگامی بیش تر می شود که بر حسب اتفاق ، رمان تاریخی ما خود ، گزارشی مشروح اما مستند از پیروزی یک نهضت ملی ـ طبقاتی در قرن هشتم هجری قمری است . کوشش و اصرار نویسنده برای مستند سازی رمان و مراجعه ی پیوسته به منابع تاریخی ، سفرنامه ها و ارجاعات فرهنگی ، بر ارزش عینی رمان می افزاید . " امیر عبدالرزاق " هرچند از خانواده ای روستایی است ، اما به نوشته ی دایرة المعارف فارسی پدرش ، خواجه فضل الله ، از " سادات حسینی " و " اعیان " سبزوار بوده است . او از طرف مادر به " برمکیان " تبار می برد . برخاستن از خانواده هایی توانگر و فرهیخته ، انگیزه های سودجویی و فرصت طلبی را از شخصیت هایی مانند او و برادرش ، دور و سلامت نهضت را تضمین می کند . پخش

اسلحه میان روستاییان از جانب پدر بی هیچ چشمداشتی ، در پیروزی نخستین روستاییان ، نقش مهمی دارد و بی تنعم و دارایی ، نمی توان به چنین مهمی پرداخت (26) .

     تدبیرهای جنگی " عبدالرزاق " ، در پیروزی های او ، نقشی تعیین کننده دارد :

     " عبدالرزاق  قوای خود را جمع کرد و گفت : باکی به دل راه ندهید که فتح با ما است . ما ـ که بیش تر پیاده هستیم ـ صلاحمان نیست که در بیابان با مغول های سوار جنگ کنیم . باید آن ها را به داخل قریه و کوچه های ده بکشیم  و کارشان را بسازیم . من با سی سوار به استقبال [ سی صد ]  مغول می روم و از همان وهله ی اول به طرف ده فرار خواهم کرد تا آن ها را به داخل قریه بکشم . " جمعی را با تیر و کمان در مسیر مغول ها پنهان ساخت . هم به کمانداران و هم به زن ها دستور داد که هر وقت صدای " یا علی " او را شنیدند ، دست به کار شوند " (43) .

      با این همه ، جنگ با فرمانروایان مغول ، به نقدینگی و ساز و برگ نظامی هنگفتی نیاز دارد . او وقتی می شنود که کاروانی بزرگ از جانب " قهستان " ( خراسان جنوبی ، قاینات و بیرجند ) با هزار سوار و پانصد پیاده ، برای دختر          " علاء الدین محمد هندو " ، می برد ، فرصت را مغتنم شمرده به آن حمله می کند :

     " عبدالرزاق جمعا چهار صد سوار همراه داشت . صد و پنجاه سوار را به برادر خود ، مسعود ، و صد و پنجاه سوار دیگر را خود به زیر فرمان گرفت و یک صد سوار باقی مانده را مأمور کرد که در حین حمله ، مواظب شترهای بارکش باشند و سعی کنند آنان را از قافله خارج سازند و به طرف باشتین برانند . . . . از سه طرف به قافله حمله کردند . قافله ـ که تازه خبر قیام باشتینی ها و حمله به وزیر و کشتن او را شنیده و روحیه ی خود را باخته بودند ـ پس از مختصر مقاومتی و دادن چند کشته ، هریک به سمتی گریختند " (78-77) .

      مهتر قبیله ، زنی متشخص ، فرهیخته و میهن پرست و خواهر " مولا عبداله " ، حاکم قهستان ، است . او وقتی از هویت مهاجمان آگاه می شود ، خشنود می گردد و می گوید :

     برادر من ، مولا عبدالله ، حاکم قهستان است ولی با همه ی ثروت و قدرتی که دارد ، باجگزار مغول ها است . جان برادرم از این باجگزاری به لب رسیده آرزو دارد که باجگزار امیر مسلمان و ایرانی باشد . اگر بشنود که تو قد علم کرده ای تا او و امثال او را از باجگزاری به مغول ها آزاد سازی ، آنچه دولت و مال دارد ، نثار قدمت خواهد کرد . امروز مردم ایران ، از باجگزاری و اطاعت مغول ها به ستوه آمده اند و اکنون هر ایرانی مسلمان ـ که ندای تو را بشنود ـ از جان و دل ، لبیک گفته به یاری تو خواهد شتافت . . .

     عبدالرزاق گفت : کسی که این قیام مقدس را برپا ساخت ، شیر  دختر فقیر و بی کسی است که برای حفظ ناموس خود و زن های باشتین ، دست از آستین به درآورد و مغولی را که قصد بی ناموسی داشت ، کشت و مردان را سرِ غیرت آورد . من عاشق صورت و سیرت این دختر هستم و به محض مراجعه به باشتین ، با او عروسی خواهم کرد و به اقبال بلند او به سبزوار حمله می کنم و بر خراسان مسلط خواهم شد . . . اجازه بدهید شتری را که مخصوص پارچه های عروس است ، به عروسم بدهم و یقیه را هم بین ز های باشتین ـ که در اولین جنگ ما با مغول ها جان فشانی کردند ـ تقسیم کنم . قول می دهم بقیه ی اموال را ـ همان طور که منظور شما است ـ در راه جنگ با مغول ها به کار ببرم " (79) .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منابع :

 

اخوت ، احمد . دستور زبان داستان . اصفهان : نشر فردا ، 1371 .

پطروشفسکی ، ای. پ . نهضت سربداران خراسان . ترجمه ی کریم کشاورز . تهران: انتشارات پیام ، چاپ سوم ، 1351 .

عابدینی ، حسن . صد سال داستان نویسی  در ایران . تهران : نشر تندر ، 1366 .

علوی ، بزرگ . دیو !  دیو ! تهران : انتشارات جاویدان ، 1357 .

محجوب ، محمد جعفر . ادبیات عامیانه ی ایران . به کوشش حسن ذوالفقاری . تهران : نشر چشمه ، 1381 .

مصباح زاده ی ایرانیان ، جمشید . واقعیت اجتماعی و جهان داستان . تهران : انتشارات امیرکبیر ، 1358  .

هدایت ، صادق . مازیار . تهران : انتشارات جاویدان ، 1356 .

Britannica CD 2000 , 10th  Edition , Historical Novel.

Hawthorn, Jeremy. Studying the Novel  . Routledge, Chapman and Hall , Inc. 1989 .

The Great Soviet Encyclopedia , 3.rd. Edition ( 1970-1979) © 2010. The Gale Group . Inc. Cited in : Brief  Definition and Characterization of a Historical Novel . by : Carlos Mata Indurian          ( University of Navarra ). Translation for Caultorahistorica , 2009 .

Thom, James Alexander. The Art and Craft of Writng Fiction . Publication Date: Febuary 24, 2010 , ISBN – 10: 1582976598 ISBN-13.

Wikipedia: the free encyclopedia. Historical Novel.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 65 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت